▫️ماه، ماه رمضان بود.
وقت، وقت افطار؛
تنها بود.
از خدا مهمان خواست.
▫️در زدند.
رفت به استقبال.
خورشید، پشت درب خانهاش طلوع کرده بود.
نماز مغرب را به امام زمانش اقتدا کرد.
نماز که تمام شد امام فرمود: دعای ماه رمضان را بخوان.
خواند:
🌸اللّهُمَّ أدخِل عَلی أهل القُبورِ السُّرورَ؛
اللّهُمَّ أغنِ کُلَّ فَقيرٍ...
▫️رسید به این فراز:
اللّهُمَّ رُدَّ کُلِّ غریب
صدای محزون امامش را شنید که:
غریب واقعی منم!
🌼دعا که تمام شد حجت خدا فرمود:
حقیقتِ این دعا، دعا برای فرج من است
و استجابت کامل آن در زمان ظهور...
📚 برگرفته از بیانات حجتالاسلام سید حسین هاشمینژاد.
#رمضان
#داستان_تشرف
#زیبایی_های_ظهور
آنتی سلبریتی
🆔@Anti_celebrity1
هدایت شده از تبادل و تبلیغات جامع تبیان
داستان تشرف یاقوت روغن فروش
♦️راه را در بیابان گم کرد.
ترس همه وجودش را برداشت.
به رسم مذهب پدری شروع کرد صدا زدن:
یا ابابکر، یا عمر، یا عثمان، به فریادم برسید...
جواب نگرفت.
ناخودآگاه یاد حرفهای مادرش افتاد:
ما شیعیان امامی داریم که در سختیها به دادمان میرسد.
نامش اباصالح است...
با خودش عهدی کرد:
اگر اباصالح نجاتم دهد، به مذهب مادرم درمیآیم.
فریاد زد:
"یا اباصالح المهدی ادرکنی"
ناگهان آقایی نورانی کنار خودش دید...
#ادامه⬇️
▫️داستان تشرف یاقوت روغنفروش👇
https://eitaa.com/joinchat/1891631134C179be8c225
#داستان_تشرف