بــه نــام خــدا
🥀خاطره ی اربعین ۹۸ شهر نجف
وارد حرم شدم مثل همیشه بودم ، بی حس ، همان مرده ی متحرک ، از درب رسیدن به ضریح که وارد شدم چشمانم که به ضریحت خورد جان گرفتم حسی عجیب داشتم حسی که هیچ گاه به آن دست نیافته بودم ، خود را در آسمان ها میدیدم ، بالای سر فرشتگان از ابهتت اشک میریختند ، به راستی تو مرا به کجا بردی ؟؟؟ پادشاهی بر سکویی از مهر نشسته بود و فرشتگان ستایشش میکردند ، مردم همه دست هایشان را به سوی تو دراز کرده بودند و تو نور میبخشیدی ، من که بودم ؟؟ من که بودم که در پای این ابهت وصف ناشدنی حرفی برای گفتن داشته باشم ؟. صورتم از اشک خیس بود ، آن اشک ها برایم باران رحمت بود ، راه که باز شد ، به تو که رسیدم زبانم هیچ چیز برای گفتن نداشت ، تو همه حرف های ناگفته را از چشمانم خوانده بودی ، محو دنیای تو بودم که دنیا مرا از رسیدن به تو دور میکرد هرچه در دست داشتم در ضریح انداختم ، گفتم این سوقاتی است از شهر پسرتان رضا ، و با شوق با حس ناب آسمانی ات پر کشیدم ، به راستی تو کیستی ؟؟؟؟ که فرشتگان اینطور محو تو اند و مردمان اینطور محتاج تو ، به من بگو تو که هستی ای #علی ؟؟؟؟
نوشته ی : #زهرا_بانو ۲۳ / ۲ / ۱۳۹۹
#از_اربعین_تا_قدر
@antiliberalism 🥀