eitaa logo
🦋طلبه مجاهد🦋 خادم الشهدا اعظم عربی 🦋
193 دنبال‌کننده
567 عکس
316 ویدیو
8 فایل
خادمی شهدا امتداد عاشقی..🪽 کانال خادم الشهدا مجاهد جبهه انقلاب عارف دلسوخته طلبه گرامی شهیده فرهنگی اعظم عربی در کنار ما باشید تا از دلنوشته ها و دست نوشته های این بانوی بزرگوار برایتان روایت کنیم 👌 ادمین @tobaykarbala
مشاهده در ایتا
دانلود
طلبه مجاهد اعظم عربی 📚 یک شب پادگان بهشتی دوکوهه مهمان شهدا بودیم، با اعظم به سمت برنامه گردان تخریب می رفتیم، از پادگان دوکوهه تا حسینیه گردان تخریب تقریبا 3 کیلومتر فاصله است که زائرین این مسیر رو پیاده طی می کنند فضای بسیار معنوی و خاصی داره، در تاریکی شب پادگان دوکوهه ستاره ها خیلی به زمین نزدیک شده بودند، حال خوش معنویی داشتیم، گفتم: اعظم خانم یه مقدار صحبت کنید از خدا و شهدا بگو، اشاره کرد به آسمان وگفت: تو این فضا باید فقط سکوت کنیم، تو خودمون باشیم خیلی بهتره، این خلوت هیج جا گیرمون نمیاد، سکوت کنی یه چیزایی رو میشنوی! حال خوشی داشت اصلا دوست نداشت حرف بزنه .. مجاهد الشهدا @Arabi_khadem_shohda
اعظم عربی نسبت به خواندن دعای عهد تاکید زیادی داشتند، گاهی صبح های جمعه دعای ندبه می رفتیم، بودن در کنار خانم عربی توفیقات زیادی برای ما داشت. گاهی شبها که منزل دانشجوئی ما بود همیشه قبل ازاذان بیدار بود نماز می‌خوند بعد از اذان با شوخی ما رو هم برای نماز صبح بیدار می‌کرد یک آهنگ خیلی خاصی برای شهدا بود اون رو آرام روشن می‌کرد تا ما برای نماز بیدار شویم. گاهی در خوابگاه چند نفری دعای کمیل می خواندیم نسبت به ذکر یونسیه هم تاکید زیادی داشت. مجاهد ... @Arabi_khadem_shohda
اعظم عربی بروایت خانم حسینی📚 ✍ من سادات بودم احترام ویژه ای برای من قائل بود با اینکه از لحاظ سنی از من بزرگتر بود همیشه زیر پای من بلند می شد، خجالت می‌کشیدم هر چقدر مانع می‌ شدم کار خودش رو انجام می‌داد، حتی بقیه بچه ها هم یاد گرفته بودند، می‌گفت خیلی باید قدر خودت رو بدونی‌ شما فرزند حضرت زهرا(س) هستید. به خاطر همین هواست باشه که مادر سادات از شما ناراحت نشه. می‌گفت: از مادرت حضرت زهرا بخواه که من رو هم به عنوان فرزند خودش قبول کنه😭 نباید از بی بی جانم کم بخوایید باید حاجات بزرگ بخوایید... فردا که اختیارشفاعت به دست توست هستند انبیا به تو محتاج “فاطمه” @Arabi_khadem_shohda
طلبه مجاهد اعظم عربی کنکور که تمام شد در دانشگاه شهرستان بهار قبول شدم و راهی این شهر شدم، تا زمان دانشگاه بر خلاف اصرارهای خانواده چادر نپوشیده بودم با پدرم شرط کرده بودم که اصرار به چادری شدن من نداشته باشد. تازه منزل دانشجوئی کرایه کرده بودیم بالاخره فضای خانه های دانشجوئی آسیب های زیادی رو همراه داشت. خانم عربی خیلی هواسش به ما بود به بهانه های مختلف سراغ ما می‌آمد. دور هم که بودیم از هر دری صحبت می‌کردیم، چند باری حرف از شهدا شده بود بیشتر از خاطرات شهید ابراهیم هادی می‌گفت، من تا اون موقع خیلی شناخت و علاقه ای نسبت به شهدا نداشتم تا اینکه با صحبت های ایشان علاقمند شدم یک روز کادویی رو برای من آورده بود مشتاق شدم ببنیم چیه؟ کادو رو که باز کردم تصویر زیبای یک شهید بنام ابراهیم هادی بود اسم کتاب هم سلام بر ابراهیم بود. بارها اسمش رو از خانم عربی شنیده بود خیلی توصیه داشت که من حتما این کتاب رو مطالعه کنم خانم عربی برای من حکم استاد اخلاق داشت با کمال میل پذیرفتم هر صفحه از کتاب رو که می‌خواندم شور و شوق عجیبی از شهید در دل من ایجاد می شد. بعد از مطالعه این کتاب زیبا و جذاب نگاهم به شهدا بسیار عوض شد سعی می کردم تا دوستان قبلی خودم رو هم با این کتاب آشنا کنند این کار خوب رو از خانم عربی یاد گرفته بودم و اثر مثبت اون رو هم به شخصه در زندگی خودم دیده بودم.👇 پوشیدن چادر بعد از آشنا شدنم با خانم عربی و شهید هادی بهترین هدیه برای من بود.‌👌🌹 @Arabi_khadem_shohda
🦋طلبه مجاهد🦋 خادم الشهدا اعظم عربی 🦋
#خاطره طلبه مجاهد اعظم عربی کنکور که تمام شد در دانشگاه شهرستان بهار قبول شدم و راهی این شهر شدم،
طلبه مجاهد اعظم عربی یکی از دوستان دانشجو مون که کم و بیش با هم ارتباط داشتیم، حجاب ضعیفی داشت اما به قول مقام معظم رهبری دلش در گروه شهدا بود بارها به من می‌گفت خیلی دوست دارم تو جمع چادری ها و مذهبی ها باشم، اما من با این حجاب بیام حتما دوستان شما با من برخورد خوبی نخواهند داشت! من از این حرف او متعجب می‌شدم چون واقعا اغلب بچه های مذهبی که من با آنها ارتباط داشتند به هیچ وجه این طور نبودند من هر وقت فرصت پیش می‌آمد با او در خصوص این مباحث صحبت می‌کردم اما نتیجه ای نمی گرفتم. مدتی گذشت تا این که به ذهنم خطور کرد از شیوه‌ی خانم عربی برای جذب استفاده کنم، مسیر شهدا بهترین و سریع ترین مسیر جذب بود به قول حاج حسین یکتا شهدا قبل از اینکه ما به دنیا بیائیم خاطر خواه ما بودند و زندگی و جوانی خودشون رو فدای ما کردند، اولین کارم هدیه کتاب سلام بر ابراهیم به این خانم دانشجو بود همان کتابی که خانم عربی به من هدیه داده بود و خودم متحول شده‌ی این کتاب بودم. مثل همیشه داداش ابراهیم کار خودشون رو به نحواحسن انجام داد، شاید چند روز بیشتر طول نکشید که با خواندن کتاب این خانم چادری شد و وارد مجموعه بسیج دانشجوئی شد و از فعالین اردوهای جهادی و راهیان نور شدند. @Arabi_khadem_shohda
🦋طلبه مجاهد🦋 خادم الشهدا اعظم عربی 🦋
اعظم_عربی یکی از برنامه های اعتکاف شبی با شهدا بود گوشه مسجد تابوت شهید گمنامی قرار داشت که چند هفته قبل در شهرستان تدفین شده بود. برای برنامه شبی با شهدا باید تابوت شهید گمنام رو تزئین می‌کردیم. خانم عربی وقتی تابوت شهید گمنام رو دید خیلی منقلب شد ازکرامات شهدای گمنام برای بچه ها صحبت کرد از قول حاج حسین یکتا می‌گفت: یک خانم دکتر ارمنی با اصرار زیاد آمده بود تابوت یک شهید گمنام رو گرفته بود و وصیت کرده بودند که هنگام تدفین با تابوت شهید گمنام تدفین بشوند چون در بین ارمنی ها پیکر متوفی را با تابوت دفن می‌کنند ایشان وصیت داشتند تا با تابوت پیکر مطهر یک شهید گمنام تدفین بشوند. گفت بچه ها بیاید از این فرصت استفاده کنیم تمرین مرگ و شهادت رو انجام بدیم! قرار شد نوبتی داخل تابوت شهید بخوابیم!! خانم عربی می‌گفت داخل تابوت با خدا و شهدا خلوت کنید و مناجات داشته باشید، آروزی شهادت و عاقبت به خیری برای خودتون بکنید.. نوبتی داخل تابوت می خوابیدیم و خانم عربی پرچم ایران رو روی تابوت می‌کشید تا خلوت خوبی داشته باشیم!! داخل تابوت که شدم حس و حال عجیبی به من دست داد بسیار تاثیرگزار بود وقتی داخل اون فضای کوچیک قرار می‌گرفتیم از طرفی ترس از قبر و مرگ برما غلبه داشت از طرفی هم چون تابوت شهید بود آرامش خودش رو داشت. خیلی از بچه ها که از تابوت بیرون اومدند کلا به هم ریختند.. ساعت‌ها تو فکر بودیم هیچ کس حرفی نمی زد سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. من بچه هایی رو می‌شناختم که بعد از این اعتکاف و این اتفاق خیلی رفتار و اخلاق شون تغییر کرد بعضی از اونها حجاب ضعیفی داشتند اما بعدها تو خیابان که می دیدم حجاب شون خیلی کامل شده بود.. @Arabi_khadem_shohda
بی‌آنکه بگوید، راه را نشانم داد.. طلبه مجاهد اعظم _ عربی من یک دختر مانتویی و امروزی بودم. دنیایم با دختران مذهبی فاصله داشت. وقتی اعظم برای اولین‌بار آمد سراغم، در دلم گفتم: «خب، الان لابد می‌خواد درباره‌ی چادر حرف بزنه... حتما قراره به ظاهر من گیر بده.» اما برخلاف چیزی که تصور می‌کردم، هیچ‌وقت چنین اتفاقی نیفتاد. نه تذکری داد، نه نگاه سنگینی، نه قضاوتی. فقط آمد، با من دوست شد. با همه‌ی اخلاصش، آرامشش، لبخندهای مهربانش، حرف‌های ساده و بی‌ریایش. رفت‌و‌آمدهایش کم‌کم دنیایم را عوض کرد. بی‌آنکه کلامی بگوید، رفتارش، نوع پوشش و وقار بی‌ریای او، حجت را بر من تمام کرد. من با حرف‌هایش چادری نشدم، با رفتارش چادر سر کردم. و وقتی اولین بار چادرم را سر کردم، حس کردم چیزی از جنس آسمان روی سرم افتاده... نه از اجبار، نه از رودربایستی، فقط از دل. اعظم برای من فقط یک دوست نبود؛ او چراغی شد در تاریکی‌های ذهنم، بی آنکه شعار بدهد، راه را نشانم داد. تصویر فوق توسط هوش مصنوعی طراحی شده است .. @Arabi_khadem_shohda
طلبه_مجاهد_اعظم_عربی وضو برای زیارت حضرت زهرا (س) سال اولی بود که همراه با دوستانم در بسیج دانشجویی تصمیم گرفتیم برای ایام فاطمیه کاری متفاوت انجام دهیم. بعد از چند جلسه همفکری، به این نتیجه رسیدیم که فضای دانشگاه نیاز به یک حرکت فرهنگی عمیق و اثرگذار دارد. بنابراین دست به کار شدیم و برای اولین بار، نمایشگاهی مفصل با موضوع زندگی و شخصیت حضرت زهرا (س) را در محوطه‌ی دانشگاه برپا کردیم. از همان روزهای اول، خانم عربی –که یکی از افراد دلسوز و بااخلاص مجموعه بود– نگاه ویژه‌ای به این نمایشگاه داشت. همیشه با آرامش و لبخند خاص خودش، به بچه‌ها می‌گفت: «یادتون نره، هرکی می‌خواد بیاد تو نمایشگاه، اول وضو بگیره؛ اینجا حریم حضرت زهرا (س)ه، نه یه فضای معمولی دانشگاهی.» این جمله برای ما فقط یک توصیه ساده نبود؛ کم‌کم خودش شد شعار نانوشته‌ی نمایشگاه. فضای حاکم بر نمایشگاه به‌قدری متفاوت و معنوی بود که خیلی از دانشجوهایی که شاید تا آن روز هیچ‌وقت به چنین برنامه‌هایی علاقه‌ای نداشتند، جذب آن شدند. بعضی‌ها را می‌دیدم که با چادر وارد فضا می‌شدند، درحالی‌که معمولاً چادری نبودند. بعضی‌ها با چشمانی پر از اشک، در سکوت به تابلوها و مطالب نگاه می‌کردند و بعضی دیگر برای اولین‌بار درباره‌ی حضرت زهرا (س) از ما سؤال می‌پرسیدند. به‌جرأت می‌توانم بگویم آن نمایشگاه یکی از تأثیرگذارترین فعالیت‌های فرهنگی‌ای بود که تا امروز در فضای دانشگاه تجربه کردم. و شاید دلیل اصلی آن هم اخلاص و همدلی دوستان، و نگاهی بود که ما به آن فضا داشتیم: «اینجا حریم حضرت مادر است...» @Arabi_khadem_shohda
طلبه_مجاهد_اعظم_عربی شهید زنده🌹 به خاطر منش، روحیه و سبک زندگی خاصی که داشت، اسمش را گذاشته بودیم «شهید زنده». جالب این‌جا بود که این لقب بین دوستان‌مان جا افتاده بود و خیلی‌ها او را فقط با همین نام صدا می‌زدند: «اعظم؟ نه بابا، همون شهید زنده رو می‌گی؟» هر وقت این‌طور خطابش می‌کردیم، با همان لبخند متواضعانه‌اش می‌گفت: «آخه من کجا، شهدا کجا!» اما راستش ما در رفتار و نگاهش چیزی از جنس آسمان می‌دیدیم. بعد از اینکه از سفر راهیان نور برگشتیم، دوستی‌مان عمیق‌تر شد. انگار آن سفر، دل‌هایمان را گره زد. دانشگاه‌مان به گلزار شهدای شهر نزدیک بود. هر وقت فرصتی پیدا می‌کردیم، با هم به مزار آیت‌الله بهاری و شهدای گمنام سر می‌زدیم. گاهی در سکوت فقط می‌نشستیم و به قاب‌ عکس‌ها خیره می‌شدیم. گاهی هم او چند جمله‌ای با شهدا حرف می‌زد. با هم عهد می‌بستیم؛ عهدهایی بی‌صدا، اما از ته دل. بودن کنار اعظم، همان شهید زنده‌ی دل‌های ما، باعث می‌شد نگاه‌مان به زندگی عوض شود. او به ما یاد داد که لازم نیست حتماً در میدان جنگ باشی تا شهید باشی، گاهی همین که سبک زندگی‌ات رنگ خدا داشته باشد، کافی‌ست برای زنده‌ماندن نامت... @Arabi_khadem_shohda
طلبه_مجاهد_اعظم_عربی آخرین راهیان نور: خانم واحدی آخرین باری که می‌خواست راهی راهیان نور شود، مادر اجازه نمی‌داد. رضایت مادر برایش یک اصل بود، چیزی که نمی‌توانست بدون آن دل آرام گیرد. دو زانو مقابل مادر نشست، دست‌های مهربان او را در میان دستان خود گرفت و با خواهش و التماس، اجازه رفتن را طلب کرد. همیشه مادر را با واژه‌های محبت‌آمیز، «مادر عزیزم» یا «مادر مهربونم»، خطاب می‌کرد. آن روز، اشک از چشمانش جاری بود؛ گریه‌ای از جنس دلتنگی و عشق، چیزی که تا آن لحظه چنین ندیده بودم. اعظم جان هیچ‌ وقت لحظه تحویل سال کنار ما نبودی، همیشه پیش شهدا بودی، و من چقدر تنهایی کشیدم… امسال کنار ما بمان.» اما او در حالی که اشک‌هایش شدت گرفته بودند، گفت: «مادر، این آخرین سال است، قول می‌دهم دیگر نروم…» و بغضش ترکید. رفتم تا آرامش کنم، گفتم: «حالا مگر چه می‌شود امسال نروی؟» با چشم‌هایی غرق اشک پاسخ داد: «قول داده‌ام… قرار دارم اگر نروم، دق می‌کنم.» اصرارهایش نتیجه داد و مادر، دلش را راضی کرد. لحظه‌ای که اجازه را گرفت، اشک و لبخند در چهره‌اش درهم آمیخته شدند، و برق شادی در نگاهش موج زد. بی‌درنگ ساکش را بست و آماده رفتن شد. هنگام خروج از خانه، بارها و بارها به مادر گفت: «مامان، بگو که قلباً راضی هستی.» و مادر با چهره‌ای اندوهناک، نگاهش کرد. برگشت، دست‌های مادر را بوسید، و مادر با صدایی لرزان و پر از مهر گفت: «دختر گلم، برو به سلامت» وقتی رفت، گفتم: «چرا این‌قدر اجازه می‌دهی برود؟» مادر لبخندی تلخ زد و پاسخ داد: «اعظم عاشق شهداست. هیچ چیز نمی‌تواند جلوی انسانی عاشق را بگیرد» @Arabi_khadem_shohda
📚 اذان که می‌آمد🌹🌹❤️ طلبه مجاهد_اعظم_عربی به روایت خانم واحدی دوران نوجوانی‌ام نماز را یکی در میان می‌خواندم. همیشه تشویقم می‌کرد که مقید باشم. صدای اذان که بلند می‌شد، بی‌معطلی وضو می‌گرفت و می‌گفت: «اول نماز، بعد هر کار دیگه‌ای.» می‌گفتم: «خب حالا چه عجله‌ایه؟ می‌خونیم دیگه، کلی وقت هست.» می‌گفت: «حیفه... شهدا این‌همه به نماز اول وقت تأکید داشتن. نماز اول وقت یه لذت دیگه داره، حالا امتحان کن ببین.» می‌گفتم: «خب من چی کار کنم اگه شهدا اینطوری بودن؟ من که نمی‌تونم مثل اونا باشم.» راستش اون موقع‌ها زیاد به نماز اهمیت نمی‌دادم. ولی اعظم همیشه قبل از اذان وضو می‌گرفت و برای نماز آماده می‌شد. گاهی با تشر می‌گفت: «چرا نشستی؟ وقت نمازه!» می‌گفت: «هر وقت از خونه می‌ری بیرون، وضو داشته باش، بسم‌الله بگو. حتی برای خرید هم سراغ کسی برو که اهل نماز و باخدا باشه.» الشهدا مجاهد @Arabi_khadem_shohda
غروب های وصل .. طلبه_مجاهد_اعظم_عربی راوی .. خانم یعقوبی در دل کوه‌های اصفهان، روستایی کوچک اما بلند از آرامش، آغوشش را برای خدمت باز کرده بود. گروهی از طلبه‌های جهادی، با دل‌هایی لبریز از ایمان و چشمانی مشتاق دیدن لبخند محرومان، قدم در خاک آن دیار گذاشتند. در میانشان، خانم اعظم عربی، بانویی بود از جنس نور. چهره‌ای متین با نگاهی که انگار تمام غروب‌های روستا را می‌فهمید. او در آن روستای بالای تپه، که امام‌زاده‌ای ساده و معنوی در دلش جا گرفته بود، پناه دل‌ها شده بود. هر غروب، پله‌های خاکی امام‌زاده را بالا می‌رفت و با جمع کوچک‌شان، دل به دعا می‌سپردند. فضای صمیمی، با صدای آهسته دعاها و عطر خاک نم‌زده، پر از حضور بود. شب‌های سه‌شنبه و پنج‌شنبه، توسل‌ها رنگ اشک و دلدادگی داشت. در خلوت‌های شب، مداحی شهید علمدار و شهید تورجی‌زاده را گوش می‌دادند. صدایی پر از عشق، که دل‌ها را نرم می‌کرد و گره می‌زد به دامان حضرت زهرا (س). خانم عربی، عاشق دلدادگی شهید تورجی‌زاده بود؛ همیشه می‌گفت: «محبت به زهرا، همون نوریه که تو دل شهدا شعله کشیده.» او نه فقط برای کمک آمده بود، بلکه روح روستا را نوازش می‌داد. بچه‌ها به دورش حلقه می‌زدند، پیرزن‌ها با نگاهش دلگرم می‌شدند و شب‌ها، ستاره‌ها انگار کمی نزدیک‌تر می‌تابیدند. خدمتش فقط یک حضور فیزیکی نبود؛ او با دلش آمده بود، و همان دل، نشانی از بانویی بود که جهاد را معنوی‌ترین شکل عشق می‌دانست.🕊️ https://eitaa.com/Arabi_khadem_shohda