eitaa logo
کانال اشعار اهل بیت علیهم السلام. هستی محرابی
145 دنبال‌کننده
46 عکس
3 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
اندک اندک می رسد آن لحظه ی تلخِ وداع فاطمه با کودکانِ خود چه خلوت می کند کودکان را در کنارِ بسترِ خود جمع کرد دارد از یک ماجرای تلخ صحبت می کند قطره قطره اشک روی گونه هایش می چکد آه را با لهجه ی باران روایت می کند کودکانم! بعدِ من ایّامِ سختی پیشِ روست روزهای حاکی از غم را حکایت می کند دردِ من این است حیدر می شود خانه نشین حقِ مولا غصب شد؛ شیطان خلافت می کند ناکسان قلبِ حسن را آنچنان خون می کنند تا که او در خانه اش هم حسِ غربت می کند روضه ی اوجِ بلا یادآورِ کرب و بلاست تا حسینم را عدو در کوفه دعوت می کند ماجرای این بلاها از تصوّر دور باد او که غم را با دلِ زینب چه قسمت می کند لاله ها را با لبِ تشنه عدو سر می برد کربلا را صحنه ای مثلِ قیامت می کند از کبوترهای من چیزی نمی ماند به جا تا که بر اهلِ حرم حتّی جسارت می کند زینب من! در چِهل منزل نوا داری به لب دست و پایت را عدو بندِ اسارت می کند آنقدر در زیرِ امواجِ بلا تا می شوی که رقیه پیشِ بابایش شکایت می کند جانِ تو بندِ حسین است و خبر دارم؛ اگر تو نباشی که حسین احساسِ غربت می کند همچو ققنوس عاشقِ پرواز باشد، تا که حق ظهرِ عاشورا دعایش را اجابت می کند در لوای حق حسینم سر به جانان می دهد تا خدا بر قامتش رختِ شهادت می کند کربلا در مقتلِ خون تشنه کامی سر نداشت تا ابد هر عاشقی او را زیارت می کند می شود او سیّد و سالار و آقای بهشت هر که را خواهد صفِ محشر شفاعت میکند! @Asharemehrabi313
چه کوتاه است دستِ عاشقانت از مزارِ تو که پاییزی ست حالِ زندگی دور از بهارِ تو هوای سینه ابری و، زمستانی ملال انگیز خزان افتاده در عالم، ز دردِ بی شمارِ تو دریغا نقطه ی نوری، در این وادیِ غربت نیست از این تصویرِ غم حتی، خدا هم سوگوارِ تو فدای قبرِ خاکی ات، دلم صحن و سرای تو سرم بر آستانِ تو، دل و جانم نثارِ تو تو شمعِ روشنی گر چه سکوتِ سردی و امّا رسد روزی همه عالم، بگردد در مدارِ تو تو آن امّ ابیهایی قرارِ جانِ بابایی مبادا اینکه کم گردد شکوه و اقتدارِ تو چه تصویرِ غم انگیزی ست تصویر مزارِ تو الهی بشکند دستی خزان کرده بهارِ تو! بانوای مداح اهل بیت ع 🎤 @Asharemehrabi313
الهی آتشی بر در نیفته شرارش دامنِ مادر نیفته الهی هیچ مردی پیشِ چشمش زنش در خون خاکستر نیفته الهی رحم کن تا غنچه ی یاس به زیرِ دست و پا پَرپَر نیفته دعا کرده علی در بینِ کوچه که زهرا چادرش از سر نیفته به مسجد می برن با تازیونه_ که چشمش توو چشِ حیدر نیفته به زیرِ لب دعا می کرد زینب که در هیچ خونه ای مادر نیوفتد تو میدونی خدا زینب غریبه مدد کن تا گلش بستر نیفته خدایا کربلا در پیش داره مدد کن از سرش معجر نیفته مدد کن تا حسینش تووی گودال به گیرِ اون همه لشکر نیفته که شمر، اَر می بُرَد انگشتِ او رو به دستِ شمر انگشتر نیفته مدد کن کنجِ ویرونه دلِ شب سرش بر دامنِ دختر نیفته کنارِ پیکری بی سر می گفت الهی قسمتِ خواهر نیفته به شمرِ پستِ دون تا حشر لعنت که دیگر دستِ او خنجر نیفته همین عالم عذابش کن که دیره حسابش عرصه ی محشر نیوفته @Asharemehrabi313
رفته ای مادر ببین تنها شدم با رفتنت همنشینِ غربتِ بابا شدم با رفتنت هیچ میدانی که بعد از تو چه آمد بر سرم؟ سوختم خاکسترِ غمها شدم با رفتنت رنگِ موهایم شبیهِ رنگِ موهایت سپید بعد تو من هم دگر، زهرا شدم با رفتنت از فدک چیزی نمیدانم ولی این روزها محوِ دربِ کنده از لولا شدم با رفتنت بس که شبها خون گریستم از غمِ دوریِ تو بین در اشکم ماهیِ دریا شدم با رفتنت هر کجای خانه دارد خاطراتت را ولی مثلِ روزِ اِحتضارت تا شدم با رفتنت دخترِ همسایه را مادر نوازش کرد و من دخترِ بی مادر و تنها شدم با رفتنت گریه بعد از مرگِ تو در خانه مان جایز نبود آهوی سرگشته در صحرا شدم با رفتنت! @Asharemehrabi313
امشب است آن شب علی گریان شود روضه خوانِ آن گلِ پنهان شود از نجف می آید او با اشک و آه درد را آهسته می گوید به چاه می شود دستِ توسل بر شفیع دامنِ آن رازِ پنهانِ بقیع با دلی خون و نگاهی بی قرار اشک می ریزد به چون ابرِ بهار می نشیند در کنارِ تربتش یادش آید روزهای غربتش یادش آید اتفاقِ کوچه ای گشته پرپر ناشکفته غنچه ای یادش آید ماجرای پشتِ در آن گل و آن هم امانت از پدر یادش آید اتفاقِ لحظه ای فاطمه بود و علی و فضه ای خونِ رو از زیرِ معجر می چکید غربتش دل را به محشر می کشید آه! زهرا از چه بستر مانده ای از چه رویت را ز من پوشانده ای پرده بردار و ببینم روی تو جای زخم پهلو و بازوی تو من خودم دیدم تو را بی بال و پر جوی خون افتاده بودی پشتِ در گر چه پنهان می کنی تو از علی صحنه را با چشمِ خود دیدم ولی من خودم دیدم تو را نیلی نشان در میانِ کوچه ها دامن کشان بردنت با تیغِ شمشیر از نیام تا بگیرند از علیت انتقام فاطمه از من تو کتمان میکنی؟ زخم را در جامه پنهان میکنی؟ خیز و ای برگ گلِ ریحانِ من زخمِ جانِ تو نشسته جانِ من بیشتر از این پریشانم مکن از صبوریت تو حیرانم مکن من که دانم دردِ تو دردِ علیست دردِ تو این عالمِ زردِ علیست اصلاً از اول خودم فهمیده ام این حقیقت را به چشمت دیده ام @Asharemehrabi313
اندک اندک می رسد آن لحظه ی تلخِ وداع فاطمه با کودکانِ خود چه خلوت می کند کودکان را در کنارِ بسترِ خود جمع کرد دارد از یک ماجرای تلخ صحبت می کند قطره قطره اشک روی گونه هایش می چکد آه را با لهجه ی باران روایت می کند کودکانم! بعدِ من ایّامِ سختی پیشِ روست روزهای حاکی از غم را حکایت می کند دردِ من این است حیدر می شود خانه نشین حقِ مولا غصب شد؛ شیطان خلافت می کند ناکسان قلبِ حسن را آنچنان خون می کنند تا که او در خانه اش هم حسِ غربت می کند روضه ی اوجِ بلا یادآورِ کرب و بلاست تا حسینم را عدو در کوفه دعوت می کند ماجرای این بلاها از تصوّر دور باد او که غم را با دلِ زینب چه قسمت می کند لاله ها را با لبِ تشنه عدو سر می برد کربلا را صحنه ای مثلِ قیامت می کند از کبوترهای من چیزی نمی ماند به جا تا که بر اهلِ حرم حتّی جسارت می کند زینب من! در چِهل منزل نوا داری به لب دست و پایت را عدو بندِ اسارت می کند آنقدر در زیرِ امواجِ بلا تا می شوی که رقیه پیشِ بابایش شکایت می کند جانِ تو بندِ حسین است و خبر دارم؛ اگر تو نباشی که حسین احساسِ غربت می کند همچو ققنوس عاشقِ پرواز باشد، تا که حق ظهرِ عاشورا دعایش را اجابت می کند در لوای حق حسینم سر به جانان می دهد تا خدا بر قامتش رختِ شهادت می کند کربلا در مقتلِ خون تشنه کامی سر نداشت تا ابد هر عاشقی او را زیارت می کند می شود او سیّد و سالار و آقای بهشت هر که را خواهد صفِ محشر شفاعت میکند! @Asharemehrabi313
رفته ای مادر ببین تنها شدم با رفتنت همنشینِ غربتِ بابا شدم با رفتنت هیچ میدانی که بعد از تو چه آمد بر سرم؟ سوختم خاکسترِ غمها شدم با رفتنت رنگِ موهایم شبیهِ رنگِ موهایت سپید بعد تو من هم دگر، زهرا شدم با رفتنت از فدک چیزی نمیدانم ولی این روزها محوِ دربِ کنده از لولا شدم با رفتنت بس که شبها خون گریستم از غمِ دوریِ تو بین در اشکم ماهیِ دریا شدم با رفتنت هر کجای خانه دارد خاطراتت را ولی مثلِ روزِ اِحتضارت تا شدم با رفتنت دخترِ همسایه را مادر نوازش کرد و من دخترِ بی مادر و تنها شدم با رفتنت گریه بعد از مرگِ تو در خانه مان جایز نبود آهوی سرگشته در صحرا شدم با رفتنت! @Asharemehrabi313
من بگشایم سندِ دفترِ غربتِ تو را تا بنگارم غزلِ شعرِ شهادتِ تو را شعرِ شهادتِ تو این نظم به پایان نرسد هزار دفتر طلبد شرحِ حکایتِ تو را دفترِ سرنوشتِ تو سر به سرش درد و مِحن کلِّ جهان ندیده کس رنجِ شباهتِ تو را نامه ی زندگیِ تو نامه ی سرگشاده است نوشته اند در  سندش سیلیِ صورتِ تو را چگونه تیغِ ظالمان جانِ تو را نشانه رفت مگر پدر نگفته بود جاه و جلالتِ تو را؟ تو مظهرِ کرامتی جلوه ی نور و رحمتی خوشا هر آنی که ز جان کند اجابتِ تو را مردمِ بی مروتِ شهرِ مدینه شاهدند کسی چنین نخورده گو زخمِ ملالتِ تو را لعنت و نفرینِ خدا به غاصبانِ حقِ تو عداوتِ خدا بوَد هر که عداوتِ تو را از آن زمانی که پدر دیده از این جهان ببست خصمِ عدو داشت به سر غصبِ خلافتِ تو را قلم ز خون اگر نوشت قصه ی احزانِ تو را نشد که بر ملا کند دردِ نهایتِ تو را مرو حبیبه ی خدا علی غریب و بی کس است چگونه بی تو سر کند خانه ی غربتِ تو را بیتِ مقدسِ تو را آ تش و خون کشیده اند که تا همان سبب شود زخم و جراحتِ تو را دو دستِ بسته شد علی مدافعِ حریم تو مباد دشمن شکنَد مقام و حرمتِ تو را دشمنِ کین شرر زده به بیتِ شاهِ لافتی که میخِ در گسسته آن سینه ی راحتِ تو را قنفذِ دون به پشتِ در لگد به پهلوی تو زد باغِ خزان کشانده آن توان و طاقتِ تو را حلقه ی ریسمان کشد به دستِ مولای غریب کاش یکی شنیده بود آهِ شکایتِ تو را وجودِ جانِ تو همان چشمه ی فیضِ کوثر است فقط خدا شناخت است شان و قداستِ تو را قلبِ جهان اگر حزین نشست در فراقِ تو گذار تا خودِ جهان کند قضاوتِ تو را عاشق و دیوانه ی آن سلسله ی کوی توام جان چو کویرِ تشنه است عشقِ زیارتِ تو را ای گلِ رجحانِ ولا شافعه ی روزِ جزا عنایتِ خدا بوَد هر که عنایتِ تو را روزِ قیامت که همه به بُهت و حیرت هراس من ز طلب بوسه زنم دستِ شفاعتِ تو را تا به ابد ز جان و دل بر سرِ تعظیمِ توام چون ز ازل چشیده ام جامِ حلاوتِ تو را تویی ودیعه ی خدا به دستِ امتِ زمان رضایتِ خدا بوَد هر که رضایتِ تو را! @Asharemehrabi313
اندک اندک می رسد آن لحظه ی تلخِ وداع فاطمه با کودکانِ خود چه خلوت می کند کودکان را در کنارِ بسترِ خود جمع کرد دارد از یک ماجرای تلخ صحبت می کند قطره قطره اشک روی گونه هایش می چکد آه را با لهجه ی باران روایت می کند کودکانم! بعدِ من ایّامِ سختی پیشِ روست روزهای حاکی از غم را حکایت می کند دردِ من این است حیدر می شود خانه نشین حقِ مولا غصب شد؛ شیطان خلافت می کند ناکسان قلبِ حسن را آنچنان خون می کنند تا که او در خانه اش هم حسِ غربت می کند روضه ی اوجِ بلا یادآورِ کرب و بلاست تا حسینم را عدو در کوفه دعوت می کند ماجرای این بلاها از تصوّر دور باد او که غم را با دلِ زینب چه قسمت می کند لاله ها را با لبِ تشنه عدو سر می برد کربلا را صحنه ای مثلِ قیامت می کند از کبوترهای من چیزی نمی ماند به جا تا که بر اهلِ حرم حتّی جسارت می کند زینب من! در چِهل منزل نوا داری به لب دست و پایت را عدو بندِ اسارت می کند آنقدر در زیرِ امواجِ بلا تا می شوی که رقیه پیشِ بابایش شکایت می کند جانِ تو بندِ حسین است و خبر دارم؛ اگر تو نباشی که حسین احساسِ غربت می کند همچو ققنوس عاشقِ پرواز باشد، تا که حق ظهرِ عاشورا دعایش را اجابت می کند در لوای حق حسینم سر به جانان می دهد تا خدا بر قامتش رختِ شهادت می کند کربلا در مقتلِ خون تشنه کامی سر نداشت تا ابد هر عاشقی او را زیارت می کند می شود او سیّد و سالار و آقای بهشت هر که را خواهد صفِ محشر شفاعت میکند! @Asharemehrabi313