‡🎀‡
‡ #ریحانه ‡
.
.
🎥 | زن ایرانی در همهی میدانها با موفّقیّت و سربلندے و با حجاب اسلامی ظاهر شده:
🔸 در دانشگاهها
🔹در مراڪز علمی حسّاس
🔸در ادبیات
🔹در شعر
🔸در رمان
🔹در شرح حال نویسی
🔸در ورزش
🔹در میدان سیاسی
🔸در مسائل علمی
🔹در صداوسیما
.
.
‡💎‡چادرت،
ارزشاست، باورڪن👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
‡🎀‡
-770629885_-1612135380.mp3
3.66M
↓🎧↓
•| #ثمینه |•
.
.
#رهبری🎙
این روز ها حرف زیاد است
و دلگیر بسیار...
اما امید است سعادتی با اوج گرفتنی به اندازه وصال به قافلهی عشاقِ صراطِ حسین
.
.
•|💚| •صد مُــرده زنده مےشود،
از ذڪرِ #یاحسیــــــــــــن ( ؏)👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
↑🎧↑
•[🎨]•
•[ #پشتڪ 🎈]•
.
.
تـــو
تمـــوم
زندگـــ🤩ــے
مَـنــــــے😍✌️
#جانم_بفدایت💚
.
.
•[📱]• بفرمایید خوشگلاسیون موبایل👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
•[🎨]•⟮🌱◔◔࿐
◉❲🌹❳◉
◉❲ #همسفرانه 💌❳◉
.
.
انتخـــاب تـــو😌
بهتــــریــن انتخــــاب قلبــــ💙ـــم بـــود😍
#توفقط_مال_خودمے😍😘
.
.
◉❲😌❳ ◉ چــون ماتِ #تــوام، دگر چہ بازم؟!👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
◉❲🌹❳ ◉
عاشقانه های حلال C᭄
«💕» «🤩» #چالش_همسفرانه #مختص_عشق_حلالم . . ↩️شرڪت ڪننده: شماره 8⃣3⃣ من اینجام همسر آینده 😬✋ زو
«💕»
«🤩» #چالش_همسفرانه
#مختص_عشق_حلالم
.
.
↩️شرڪت ڪننده:
شماره 9⃣3⃣
قشنگی های آینده😬😍
.
.
چالش قشنگمون فراموش نشه☺️🎀
جایزه هم داره ها😉🎁
آیدی خـادم چالش 👇🏻
🆔 : @BanoyDameshgh
«🏃🏻♀» #بدوجانمونیازچالش👇🏻
«💕» Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
عاشقانه های حلال C᭄
❢💞❢ ❢ #عشقینه 💌❢ . . [📖] رمان:《 #توبه_نصوح 》 [ #قسمت_شصت ] ماشین را توی همان کوچه ی قبل از مسجد،
❢💞❢
❢ #عشقینه 💌❢
.
.
[📖] رمان:《 #توبه_نصوح 》
[ #قسمت_شصت_ویکم ]
سکوتی که بر مسجد حاکم شده بود بین بافت های تنم رسوخ می کرد و حسی وصف ناشدنی به من تزریق می کرد. کنار حاج رسول نشسته بودم و از روی قرآن آیاتی را که مردی جوان تلاوت می کرد، نگاه می کردم. بعد از ختم، محمدرضا به سمت حاجی آمد و به او کمک کرد که از مسجد بیرونش ببرد و روی ویلچر بنشاند.
_ حسام بیا... با هم برمی گردیم خونه.
محمدرضا نگاهی به من کرد و گفت:
_ حاج خانوم و حوریا خانوم نیستن، خودم همراهتون میام
_ دستت درد نکنه محمدجان. با حسام کمی حرف دارم.
دسته های ویلچر را گرفتم و بی صدا از کنار محمدرضا گذشتم و ویلچر حاجی را حرکت دادم.
_ هر حرفی داری بگو. میشنوم.
نمی دانستم چه بگویم و از کجا شروع کنم. به سختی سر بحث را باز کردم.
_ من... از بچگی چیز زیادی در خاطرم نیست جز خاطراتی از پدر و مادرم که خوش بودم باهاشون و خیلی زود تنهام گذاشتن. وسط زلزله بم داغ جفتشون به دلم موند و مادربزرگم شد همه ی کسم. هفده هجده ساله بودم که مادربزرگمم عمرشونو دادن به شما و من موندم تنهاتر از قبل. علاقه و رو حیه ای برام نمونده بود که درسم رو ادامه بدم و به همون دیپلم اکتفا کردم. پدرم پزشک بودن و بعد از فوت عمه م و خانواده ش و پدر مرحومم، تنها وارث پدر و مادربزرگم شدم و الان از مال و دارایی چیزی کم ندارم. خونه ی پدرم و منزل مادربزرگم رو دارم اما بنا به دلتنگی و تنهایی، نتونستم اونجا زندگی کنم و اجاره شون دادم و خودمم بخاطر تنوع، هر سال توی یه محله جدید خونه گرفتم. از وقتی تصمیم گرفتم یه شغلی برای خودم انتخاب کنم، اون مغازه ی توی پاساژ رو خریدم و بر حسب علاقه م به کار ورزشی، توی این زمینه فعالیت کردم و راضی ام. اینا رو توضیح دادم که بدونید ظاهر زندگیم چیه... اما باطن...
سکوت کردم. خیالم راحت بود پشت ویلچر ایستاده بودم و ویلچر را می راندم و چشمم به نگاه تأسف بار حاجی نمی افتاد.
_ یه بار خواستم تعریف کنم گفتید کشیش نیستید اما... اما حالا که پای حوریا خانوم به بحثمون باز شده... بعنوان پدرشون، این حق رو دارید از خواستگار دخترتون مطلع بشید. من... پیشینه خیلی خوبی ندارم. از زور تنهایی و به بهونه سرگرمی جاهای زیادی رفتم و مجالس... یعنی چطور بگم... جاهایی رفتم که یه پسر یا یه دختری که از نظر اخلاقی سالم باشن، نمیرن... که نتیجه ش میشه برخورد اون دختر توی رستوران و... فقط خیالتونو راحت کنم، تا به حال با هیچ دختری در ارتباط نبودم و شاید باورتون نشه که حوریا خانوم... اولین دختریه که به قلبم اومده و یا اصلا به خودم اجازه دادم درمورد اولین جنس مؤنث زندگیم فکر کنم و برای زندگی... میخوامشون.
ایستادم... به خودم جرأت دادم رو به روی حاجی بایستم و رودررو با او صحبت کنم. هیچ حس خاصی جز احترام و سکوت در چهره اش نمی دیدم. زانو زدم و جلوی ویلچر نشستم و سرم را پایین انداختم.
_ حاجی... من به گفته ی شما عمل کردم و یه توبه جانانه کردم. سعی هم در جبران دارم. از این نوع زندگی و لاقیدی و تنهایی و هرز رفتن، خسته شده بودم. خدا بهم رحم کرد و شما رو سر راهم گذاشت. من هیچ کس رو نداشتم راهنمای زندگیم بشه و خودمم بنا به شرایطم پیگیر درست و غلط زندگیم نشدم. پارتی های شبونه و ... چطور بگم... من الان بیشتر از چهل روزه که از همه چی پاکم. چه پارتی رفتن ها... چه... مشروب خوردنا... پاکم و نمازمو میخونم و امروزم برای اولین بار روزه مو گرفتم و به غیر از لطف خدا مدیون شما هستم تا ابد. من... بهتون حق میدم اگه همین الان هم یه سیلی بهم بزنید و بگید دور از جون حوریا خانوم، نعش دخترتونم روی دوش امثال من نمیذارید... اما...
کف دستم را جلو آوردم و اشاره دادم:
_ من صاف و بی ریا اومدم جلو و شرایطم رو براتون توضیح دادم و خواسته مو گفتم. هر چی هم بگید بنا به احترامم به شما و خانواده تون، علی رغم غمی که تو دلم میشینه و شکست روحی که بهم وارد میشه بهتون احترام میذارم و یه چشم و... خدانگهدار. من پنج تن رو واسطه قرار دادم برای قبولی توبه و رسیدنم به حوریا خانوم.
حاجی ساکت و متفکر، به انتهای کوچه زل زده بود. آرام چرخ ویلچر را به حرکت درآورد و مجبورم کرد از سر راهش بلند شوم. قلبم از جا کنده شد. کوهی از ناامیدی روی سرم خراب شد. نزدیک خانه که رسید بدون اینکه رویش را برگرداند گفت، باهات تماس می گیرم.
#نویسنده_طاهره_ترابی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
.
.
❢💞❢ Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
عاشقانه های حلال C᭄
❢💞❢ ❢ #عشقینه 💌❢ . . [📖] رمان:《 #توبه_نصوح 》 [ #قسمت_شصت_ویکم ] سکوتی که بر مسجد حاکم شده بود بی
❢💞❢
❢ #عشقینه 💌❢
.
.
[📖] رمان:《 #توبه_نصوح 》
[ #قسمت_شصت_ودوم ]
گاهی می خندیدم و گاهی نگرانی به جانم می نشست. عین مرغ سر کنده می آمدم و می رفتم و قرار نداشتم. بارها لیوان آب را پر کردم و یادم می آمد روزه ام و سردرگم با گلویی خشک خودم را روی مبل می انداختم. اگر حوریا را از دست می دادم، نمی دانم چه بر سر روحیه و یا حتی زندگی ام می آمد. از استرس مغازه هم نرفتم. نزدیک غروب بود که بیرون رفتم. هم برای پیاده روی و هم برای افطار و شام. گرسنه بودم اما از نگرانی میلی به چیزی نداشتم. در حین پیاده روی زن و مردی بسته های غذا را پخش می کردند و یک بسته هم به من دادند. گفتند نذری است و اگر روزه هستم روزه ام را با نذری آنها افطار کنم. نزدیک پارک بودم و از مسجد دور شده بودم و صدای اذان را نمی شنیدم. از سوپرمارکت کنار پارک که تلویزیونش روشن بود پرسیدم اذان داده یا نه. اذان داده بود. بطری آب معدنی را خریدم و روی یکی از صندلی های پارک نشستم و مشغول خوردن شدم. بعد از نماز به معبد همیشگی رفتم و نگاه منتظرم را به خانه ی حاج رسول دوختم. از عاقبت درخواستم هیچ تصوری نداشتم و حتی نمی توانستم برای خودم رویاپردازی کنم. اگر حاج رسول جواب منفی می داد یا حوریا مرا به همسری قبول نمی کرد نمی دانم آینده ام به کجا می کشید. تمام طول شب را نخوابیدم. حتی یادم رفت سحری بخورم. با صدای اذان صبح که از مسجد پخش شد و به عمق کوچه ها سرک کشید، متوجه شدم روزه ی روز دوم شروع شد. وضو گرفتم و نمازم را خواندم و روی کاناپه دراز کشیدم و خوابم برد. با صدای گوشی ام و سردرد بدی که داشتم از خواب پریدم. حاج رسول بود. با عجله جواب دادم.
_ جانم حاجی... سلام.
_ سلام آقا حسام. خوابی؟
_ بله حاج رسول. خواب موندم. تا نماز صبح خوابم نبرد.
_ به نماز جماعت که نرسیدی. می تونی به ختم قرآن خودتو برسونی؟
به ساعت نگاه کردم. باورم نشد تا این ساعت خوابم برده باشد. خداحافظی کردم و تماس را قطع کردم و با عجله خودم را به مسجد رساندم. ختم قرآن شروع شده بود. آخرین ردیف نشسته بودم و نگاهم سمت محمدرضا کشیده شد که جای دیروز من، در کنار حاج رسول نشسته بود. بعد از مراسم به سمت حاج رسول رفتم و به اجبار با محمدرضا هم دست دادم و احوالپرسی کردم. محمدرضا خنده ای کرد و گفت:
_ چه خوب شد اومدی آقا حسام. حالا که دوست حاج رسول هستید، امشب من می خوام به همراه خانواده م بریم خونه ی حاج رسول. اگه حاجی موافق باشن، می خوام شما هم باشی و ازت دعوت کنم افطار بیای خونه ی حاج رسول.
به وضوح ناراحتی را در چهره ی حاج رسول دیدم. اما خویشتن داری کرد و گفت:
_ حسام مختاره اما فکر می کنم خانواده تو معذب باشن. حسام رو ندیدن تا حالا...
_ مشکلی نیست حاجی... آشنا میشن. میای آقا حسام؟
نمی دانستم چه بگویم. از طرفی نمی خواستم جلوی این پسر کم بیاورم و از طرف دیگر، رفتار حاج رسول مرا منع می کرد از قبول این دعوت که پر از ابهام بود.
_ منتظرتم آقاحسام. رومو زمین ننداز. قبل از اذان مغرب خونه حاج رسول باشی حتما.
بدون اینکه منتظر جواب من باشد گفت:
_ حاجی اگه اجازه بدید من برم. کلی کار دارم. با اجازه.
و من و حاج رسول را ترک کرد. صدای حوریا تمام روح و جسمم را منعطف کرد به سمت جهتی که حوریا ایستاده بود. با چند دختر هم سن و سال خود حرف می زد. شاد و پر طراوت و صمیمی با لبخندی زیبا... چیزی که متفاوت از سر به زیر انداخته و چهره ی خالی از احساس و نگاه محجوبش بود. انگار نگاهم زیادی طول کشیده بود که حاج رسول از کنارم گذشت و گفت:
_ فعلا خداحافظ پسر خوب.
خجالت زده و دسپاچه خداحافظی کردم و به سمت آپارتمانم سرازیر شدم
#نویسنده_طاهره_ترابی
[⛔️] ڪپے تنهاباذڪرمنبعموردرضایتاست.
.
.
❢💞❢ Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
「💚」◦
◦「 #قرار_عاشقی 🕗」
و بگوینـد که
مهمان زِ خراسان
داری!
📷ج.بهنـام
#گوشیتونـوبچرخونیـد
◦「🕊」 حتما قرارِشـــاهوگدا، هستیادتان👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
「💚」◦
عاشقانه های حلال C᭄
«💕» «🤩» #چالش_همسفرانه #مختص_عشق_حلالم . . ↩️شرڪت ڪننده: شماره 9⃣3⃣ قشنگی های آینده😬😍 . . چا
«💕»
«🤩» #چالش_همسفرانه
#مختص_عشق_حلالم
.
.
↩️شرڪت ڪننده:
شماره 0⃣4⃣
شیرینے زندگے مـن😌💙
.
.
چالش قشنگمون فراموش نشه☺️🎀
جایزه هم داره ها😉🎁
آیدی خـادم چالش 👇🏻
🆔 : @BanoyDameshgh
«🏃🏻♀» #بدوجانمونیازچالش👇🏻
«💕» Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
«🍼»
« #نےنے_شو 👼🏻»
.
.
بیه بنده تاراته بازم 🥋
حایا دُُیستہ ممیتونم
بلن سم لدت بزنم😬
اما متونم آشدال بریزم
تو تسه رگیبم 😝
🏷● #نےنے_لغت↓
اندڪے توجه و تمرڪز برای خودتون خوبه😁
ــــــــــــــــــــــــــــــ♡ــــــــــــــــــــــــــــــ
[ متن #دردونه ]
براي موفقيت فرزندتان👶🏻
در ورزش🏆 :
🍃 به جاي گفتن «تو ذاتا ورزشڪاري»
بگوييد «تمرينات واقعا تو را بهتر ڪرده است»
🍃بهجاي پرسوجوي اينکه آيا «برنده شدي»
🍃بپرسيد «آيا همه تلاشت را ڪردي؟»
🍃 استعداد ژنتيڪي رشد پيدا ميڪند، مگر اينڪه طرز تفڪر شما به سمت موفقيت برود و رشد يابد.✌️
.
.
«🍭» گـــــردانِزرهپوشڪے👇🏻
«🍼» Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
◖┋💍┋◗
◗┋ #همسفرانه 💑┋◖
.
.
ازش پرسیدم :
«راز اینڪہ ۶۴ سال از ازدواجتون مےگذره چیه؟»
خانومہ گفت :
|🤭| اونجاهایے ڪہ دعوامون خیلے بالا مےگرفت
|😡| تو اوج عصبانیت یه نفس عمیق مےکشید
|😌| می گفت «حیف ڪہ دوستت دارم ...!»
بعدم تموم میشد، همین:)
#همینقدرقشنگ 😉❤️
.
.
◗┋😋┋◖ #ٺـــــو چنان ،
در دلِمنرفتہ،ڪہجان، در بدنۍ👇🏻
Eitaa.com/Asheghaneh_Halal
◖┋💍┋◗