بابام از وقتی واتساپ نصب کرده انگار از طرف زاکربرگ ماموریت گرفته که حتما صبحا و شب ها یه صبح بخیر شب بخیر استوری کنه
یکم پیش سر چهارراه یه موتوریه خیلی بد لیز خورد افتاد زمین، رفتم بالا سرش میگم داداش حالت خوبه، چطوری؟ گفت داداش خوبم فقط یکم حوصله ندارم :))))
جمعه بچهام از پردیسان یه جیرجیرک گرفت آورد خونه، گذاشتیمش تو تراس اتاق خواب تا صبح برامون میخونه فکر میکنیم تو جنگل خوابیدیم. یعنی تو فانتزیترین رویاهام هم نمیدیدم یه جیرجیرک خونگی داشته باشم برام جیرجیر کنه :))))
•
صبح ساعت ۶ که سریال دیدنم تموم شد، رفتم دستشویی. بابام گفت صبح بخیر، چشمات چرا قرمزن؟ نکنه تا الان بیدار بودی؟ گفتم نه شیشه میکشم.
این قضیه که «واسه مجردا بیشتر شیفت بذارین» هیچجوره تو کتم نمیره. گوساله مگه من نشوندمت سر سفره عقد؟ به من چه که تو متاهلی:/
بابا من خیلی آدم احساسی و آسیب پذیریم نمیفهمم چرا هرکی منو میبینه میگه "مگه تو چیزیم برات مهمه؟"
هست، برای من خیلی چیزا مهمه. فقط یکم سفت بنظر میام از دور.