eitaa logo
𝒜𝘂𝗿ᧉ𝗹𝗹𝗲
163 دنبال‌کننده
18 عکس
18 ویدیو
0 فایل
- And in the end , she finds peace in writing. 💁🏻‍♀️ Me :: @carftt
مشاهده در ایتا
دانلود
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین ، سینه را ساختی از عشقش سرشارترین. آن‌که می‌گفت : منم بهر تو غمخوارترین ، چه دل‌آزارترین شد ، چه دل‌آزارترین . . . -فریدون مشیری
نامه‌اش را سوزاندم ، اما آخرین جمله‌اش هنوز قلبم را به درد می‌آورد که می‌گفت : « قرارمان ، مثل همیشه ، همان نیمکت همیشگی زیر همان درخت بید. دوباره کنارت می‌نشینم. برایم رزهای سرخ آورده‌ای. مثل همیشه به تماشای دریاچه می‌نشینیم. برایت پرچانگی می‌کنم و تو ، مثل همیشه ، سراپا گوشی ، و آن جمله معروفت را می‌گویی : « من از گوش دادن بهت سیر نمی‌شم. » ناگهان صدای کسی که احوالم را جویا می‌شود، مرا به خود می‌آورد. « جناب . . . شما حالتون خوبه ؟ » نگاهم به فنجان چای سردشده می‌افتد ، و بعد به پیشخدمت. حالم را می‌پرسید ؟ خیلی وقت بود که دیگر حال خوب ، مانند ماهی ، از دستانم سر خورده بود و مرا ترک کرده بود. به خودم زحمت نمی‌دهم که قطرات اشکی را که گونه‌هایم را نقاشی کرده‌اند ، پاک کنم. تنها یک کلمه از میان لبانم خارج می‌شود : « ممنونم. » فنجان چای را دست‌نخورده رها می‌کنم و از کافه بیرون می‌زنم. به سمت پارکی که همیشه در آن قرار می‌گذاشتیم می‌روم. قدم‌هایم سنگین‌تر می‌شوند. به نیمکت که نزدیک می‌شوم ، شبیه سربازی هستم با بدنی چاک‌چاک که سعی دارد با جان کندن پناه بگیرد. به چه امیدی زنده است ؟ خودش هم نمی‌داند. می‌نشینم. دستم را روی فلزهای سرد نیمکت می‌کشم. صدایم به زور از یک زمزمه هم بلندتر است : « زیر قولت زدی . . . قرارمان این نبود. » بله ، قرارمان این نبود که به من قول ماندن بدهد ؛ قول بدهد که مرا در فرفری‌های موهایش غرق کند ، قول بدهد که لبخند شکرینش بشود قند زندگی زهرمانندم ، قول بدهد که دستانش هیچ‌وقت از دستانم جدا نشوند ، و بعد مرا با یک سنگ سرد و عمری خاطره تنها بگذارد. -t
دیدمت ، وای ! چه دیداری ، وای ! این چه دیدار دلازاری بود ؟ بی‌گمان برده‌ای از یاد آن عهد که مرا با تو سر و کاری بود. دیدمت ، وای ! چه دیداری ، وای ! نه نگاهی ، نه لب پرنوشی ، نه شرار نفس پرهوسی ، نه فشار بدن و آغوشی. این چه عشقی‌ست که در دل دارم ؟ من از این عشق چه حاصل دارم ؟ می‌گریزی ز من و در طلبت ، باز هم کوشش باطل دارم. -فروغ فرخزاد
هیچ می‌دانی که من در قلب خویش ، نقشی از عشق تو پنهان داشتم ؟ هیچ می‌دانی کز این عشق نهان ، آتشی سوزنده بر جان داشتم ؟ -فروغ فرخزاد
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا