https://eitaa.com/brooklyngirl
ولی محافظ بیاین دیدین ما دوتا اخطار گرفتیم دیگه وضعیت خطریه🙏🏻
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین ،
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین.
آنکه میگفت :
منم بهر تو غمخوارترین ،
چه دلآزارترین شد ،
چه دلآزارترین . . .
-فریدون مشیری
نامهاش را سوزاندم ، اما آخرین جملهاش هنوز قلبم را به درد میآورد که میگفت :
« قرارمان ، مثل همیشه ، همان نیمکت همیشگی زیر همان درخت بید. دوباره کنارت مینشینم. برایم رزهای سرخ آوردهای. مثل همیشه به تماشای دریاچه مینشینیم. برایت پرچانگی میکنم و تو ، مثل همیشه ، سراپا گوشی ، و آن جمله معروفت را میگویی :
« من از گوش دادن بهت سیر نمیشم. »
ناگهان صدای کسی که احوالم را جویا میشود، مرا به خود میآورد.
« جناب . . . شما حالتون خوبه ؟ »
نگاهم به فنجان چای سردشده میافتد ، و بعد به پیشخدمت.
حالم را میپرسید ؟
خیلی وقت بود که دیگر حال خوب ، مانند ماهی ، از دستانم سر خورده بود و مرا ترک کرده بود.
به خودم زحمت نمیدهم که قطرات اشکی را که گونههایم را نقاشی کردهاند ، پاک کنم.
تنها یک کلمه از میان لبانم خارج میشود :
« ممنونم. »
فنجان چای را دستنخورده رها میکنم و از کافه بیرون میزنم.
به سمت پارکی که همیشه در آن قرار میگذاشتیم میروم. قدمهایم سنگینتر میشوند. به نیمکت که نزدیک میشوم ، شبیه سربازی هستم با بدنی چاکچاک که سعی دارد با جان کندن پناه بگیرد. به چه امیدی زنده است ؟
خودش هم نمیداند.
مینشینم. دستم را روی فلزهای سرد نیمکت میکشم. صدایم به زور از یک زمزمه هم بلندتر است :
« زیر قولت زدی . . . قرارمان این نبود. »
بله ، قرارمان این نبود که به من قول ماندن بدهد ؛ قول بدهد که مرا در فرفریهای موهایش غرق کند ، قول بدهد که لبخند شکرینش بشود قند زندگی زهرمانندم ، قول بدهد که دستانش هیچوقت از دستانم جدا نشوند ، و بعد مرا با یک سنگ سرد و عمری خاطره تنها بگذارد.
-t
دیدمت ، وای ! چه دیداری ، وای !
این چه دیدار دلازاری بود ؟
بیگمان بردهای از یاد آن عهد
که مرا با تو سر و کاری بود.
دیدمت ، وای ! چه دیداری ، وای !
نه نگاهی ، نه لب پرنوشی ،
نه شرار نفس پرهوسی ،
نه فشار بدن و آغوشی.
این چه عشقیست که در دل دارم ؟
من از این عشق چه حاصل دارم ؟
میگریزی ز من و در طلبت ،
باز هم کوشش باطل دارم.
-فروغ فرخزاد
هیچ میدانی که من در قلب خویش ،
نقشی از عشق تو پنهان داشتم ؟
هیچ میدانی کز این عشق نهان ،
آتشی سوزنده بر جان داشتم ؟
-فروغ فرخزاد