eitaa logo
🇮🇷آزادی حجاب🇵🇸
1هزار دنبال‌کننده
14هزار عکس
9.3هزار ویدیو
222 فایل
@Azadyehejab ارتباط با ما @mohammady_seyyed
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان یازدهم 🔸 دختران کنگ‌فوکار!!!😎 رفته بودیم هیئت و در حال بازگشت به منزل بودیم... جوونا کنار خیابون ایستگاه صلواتی برپا کرده بودند و چای نبات توزیع می‌کردند و ما هم ماشین رو پارک کردیم تا دهانی تازه کنیم!☕️ همسرم پیاده شدن و رفتن ایستگاه... من داشتم با گوشی صحبت می‌کردم که دیدم چند تا دختر با لباس‌های نامناسب و رفتار بسیار زننده و خنده‌های بلند که در شأن یک خانوم نیست از کنار ماشین رد شدند... تو اون ساعت شب با اون رفتار و وضعیت ظاهری خیلی جلب توجه می‌کردن و همه نگاهشون می‌کردن ولی کسی چیزی نمی‌گفت...😔 خیلی ناراحت شدم و دلم می‌خواست برم تذکر بدم اما؛ هم تلفنم تموم نشده بود هم حقیقتش یه کم ازشون ترسیدم، چون ظاهرشون مناسب نبود و تعدادشون هم زیاد بود، برا همین پیاده نشدم!😢 همسرم که از ایستگاه صلواتی اومد انقدر ناراحت بود که گفت: اگر می‌ترسی خودم میرم تذکر میدم!! من که کمی روحیه گرفته بودم عزمم رو جزم کردم، ولی تو همین فاصله رفتند اون طرف خیابون و ما تا اومدیم دوربرگردون دور بزنیم گمشون‌ کردیم و نفهمیدیم کجا رفتند... من هر چی با خودم فکر کردم که بی‌خیال بشم دیدم درست نیست. این رفتارها اگر در شهر ما شروع بشه (که تا حدی هم شده) دیگه نمیشه جلوشو گرفت. خلاصه یه دوری تو همین خیابون‌های اطراف زدیم که یکدفعه دیدیم از یه سوپرمارکت بیرون اومدند اما تا من اومدم پیاده بشم دوباره رفتند اون طرف خیابون!😄 دوباره دوربرگردون رو دور زدیم دیدیم رفتند ایستگاه صلواتی برای صرف چای نبات!! و اتفاقا چه جای خوبی بود برای کار من! - رفتم پیششون، دور هم ایستاده بودن و چایی دستشون بود. دستامو گذاشتم رو شونه های دوتاشون و گفتم: سلام خانوما، شما اهل این شهرید؟ - سلام کردند و یکی‌شون گفت: نه! - گفتم: اهل کجایید؟ - شهرشون رو گفت و گفت: ما برای مسابقات ورزشی اومدیم اینجا! - گفتم: چه خوب؛ از لباس‌هاتون حدس زدم که ورزشکار باشید! چه مسابقه‌ای هست؟ - گفت: ما کنگ‌فوکاریم!!!😱 - گفتم: حیف شماست که اینطور بیرون بیاید. در عرف این شهر نیست که پوشش یه خانوم اینطور باشه. به احترام این ماه و این شبا یه خورده رعایت کنید و خودتون رو بپوشونید. یکی دوتاشون دست بردن سمت شالشون... - یکی شون گفت: چشم الان میریم خوابگاه! با لبخند خداحافظی کردم و اومدم سمت ماشین... من خیلی وقتا غصه می‌خوردم و دلم می‌خواست تذکر بدم اما همیشه از تذکر دادن می‌ترسیدم... امشب به لطف امام حسین(ع) به چندتا دختر خانوم که اوضاع بدی داشتن و حتی احتمال می‌دادم باهام درگیر بشن، تذکر دادم و راحت پذیرفتن... درسته ظاهرشون تغییر چندانی نکرد اما حتما یه تلنگری براشون بوده و ان‌شاالله با تذکرات بعدی حواسشون رو بیشتر جمع می‌کنن... 💠 چندتا نکته: - هیچ‌وقت از ظاهر آدما نباید قضاوت کرد. من احتمال درگیری هم می‌دادم اما راحت پذیرفتن و برخلاف ظاهرشون و رفتار نامناسبشون در خیابون؛ وقتی باهاشون صحبت کردم خیلی باوقار جواب دادند و لودگی در جوابشون نبود. - با اینکه خیلی ناراحت بودم و عصبانی اما خودمو کنترل کردم و با مهربونی و نرمی باهاشون صحبت کردم. لحن بیان خیلی مهمه! - مستقیم درباره پوشش صحبت نکردم و سر صحبت رو با اینکه اهل کدوم شهرید و... باز کردم و این باعث شد که جبهه نگیرن. - هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم امر به معروف و نهی از منکر اینقدر شیرین باشه؛ تجربه‌ی خوبی بود برای من که همیشه می‌ترسیدم. پیشنهاد می‌دم حتما انجام این فریضه رو تجربه کنید.😊 شما هم به آمرین بپیوندید 🔻🔻 @khaterate_aamerin
داستان شانزدهم 🔸 حال خوب! از کلاس برمیگشتم... توی راه مادری رو دیدم که داره کلاه بچش رو محکم میکنه. موهاش بیرون بود.... گفتم: دوست عزیز! سلام! موهاتون بیرون اومده؛ درستش کنید! اونم یه نگاهی بهم کرد و دست برد سمت روسریش ولی موهاش باز بیرون بود!!! (فقط خیلی تعجب کرده بود!) یه بار دیگه هم همین طور پیش اومد که به خانمی که موهاش بیرون بود تذکر دادم گفت باشه! ولی هیچ کاری نکرد!😢 🌀 میخواستم به اعضای کانال بگم که: با خوندن تجربه های شما بود که دل و جرات تذکر دادن پیدا کردم؛ درسته که واکنش مطلوبی ندیدم ولی همین که گفتم تا چند وقت حالم خوب بود!😍 من چون وظیفه ی خودم رو انجام داده بودم خوشحال بودم و تا خونه پرواز کردم... چون فعلا بنای خوشحالیم رو بر روی غلبه بر ترسم گذاشتم...💪 شما هم به آمرین بپیوندید 🔻 🔻 @khaterate_aamerin ارسال خاطرات و ارتباط با ادمین 🔻 @yavarane_zohoor