هدایت شده از •بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
دوستان به دلیل اینکه رمان
#تک_دختر_خاندان
در حال اتمام هست.. میخواستم ازتون بپرسم که کدوم رمان رو بزاریم
از بین رمانهای زیر لطفاً نظرتون رو بگید:)
•'.. چایت را من شیرین می کنم..'•
•'..ناقوس ها به صدا در می آیند..'•
•'..داعشی و عاشقی..'•
•'..رویا ی نیمه شب..'•
•'.. یادت باشد ..'•
•بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
من که اصلا به آهنگ علاقه ای ندارم😁 تکبیرررر😂✊
😂😂😂😂😂منم ندارم
فقط مداحی
و همچنین آهنگ هایی که درباره خدا هست و اهل بیت
تکبیر😂😂
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_34
#باران
عقب کشیدم و حالت قهر گفتم:
- اصلا نمی خورم برا خودت.
امیرعلی گفت:
- شوخی کردم بابا منظوری نداشتم به خدا خواستم سر به سرت بزارم.
فقط نگاهش کردم که سرشو کج کرد که دو تا تار موهاش افتاد روی پیشونی ش و خیلی چهره اش قشنگ تر شد که گفتم:
- خیلی خوب باشه.
جلو اومدم که دستاشو بهم کوبید و گفت:
- از کدوم شروع کنیم؟
نگاهی به سه تاش انداختم و گفتم:
- بندری.
من یه نصف برداشتم و اونم اون نصف رو.
و گفت:
- باید خیلی تند باشه!
سری تکون دادم و شروع کردیم به خوردن امیرعلی پشت بند لقمه هاش نوشابه می خورد چون تند بود و من تندی ش برام عادی بود و عین خیالم نبود.
دوباره نوشابه خورد و گفت:
- تو دهن ت تند نشده؟
سری به عنوان منفی تکون دادم که گفت:
- یادم رفت تو سوسول نیستی.
و هر دو با هم خندیدیم.
بعد از خوردن جمع کرد و برد اشغال ها رو گذاشت سطل زباله با دو تا کتاب برگشت.
تکیه اشو مثل من به دیوار داد و چهار زانو نشست یکی از کتاب ها رو داد دستم و گفت:
- الان دعای جوشن کبیر شروع میشه خیلی دعای زیبایی هست مطمعنم عاشقش میشی.
سری تکون دادم و کتاب و گرفتم باز کردم بعد کمی همه کتاب به دست یا با گوشی نشستن پای دعا و صدای دعا توی کل امام زاده و اطراف ش پیچید.
واقعا دعای قشنگی بود طوری که منم مثل امیرعلی شروع کردم بلند بلند با بلند گو خوندن ش.
جوری می خوندم که انگار کل وجودم دعا می خوند.
چقدر حس خوبی داشتم.
چقدر انگار سبک شدم.
فراز 50 گفتن یکم استراحت نگاهی به امیرعلی انداختم که داشت بهم.نگاه می کرد و گفت:
- خیلی قشنگ قران می خونی به نظرم برو کلاس روخوانی و حفظ قران.
سری تکون دادم و اون پتو رو گرفتم سمت ش و گفتم:
- بیا سرده.
گرفت ازم و گفتم:
- اتفاقا با این دعا خودمم علاقه مند شدم حتما می رم معنی شو متوجه نمی شم ولی تمام وجودم وقتی می خوام بخونم باهم یاری می کنه ارامش دارم و هیچ چیزی به اندازه ارامش برای من مهم نیست!
امیرعلی گفت:
- خوبه که با قران ارامش میگیری مطمعنم تو یه روز یه خانوم با وقار میشی یه خانوم کامل.
از تعریف ش حسابی ذوق زده شدم و نتونستم جلوی لبخند مو بگیرم.
بعد از اتمام دعا مراسم قران به سر بود.
کل لامپ های توی حیاط و اطراف امام زاده خاموش شد متعجب گفتم:
- لامپ ها چرا خاموش شد؟
امیرعلی گفت:
- برای اینکه هر کی راحت امشب گریه کنه و سبک بشه و دعا کنه.
اهانی گفتم و قران و مثل امیرعلی روی سرم گذاشتم.
مداح شروع کرد به مداحی و سینه زنی شروع شد.
معنی متن هاشو متوجه نمی شدم چون چیزی از امام ها من نمی دونستم اما ناراحت شده بودم انگار یه چیزی درون م شکسته شده باشه.
درد عمیقی توی قلبم احساس می کردم اشک هام سر خوردن پایین و من تازه درک کردم چقدر خوب شد که لامپ ها خاموشه و می تونم راحت خودمو خالی کنم.
شونه های امیرعلی هم می لرزید.
بعد از تمام مراسم قران به سر سریع قبل اینکه برق ها روشن بشه اشک هامو پاک کردم و لامپ ها روشن شد.
کتاب و زمین گذاشتم که امیرعلی بهم نگاه کرد و توی همون نگاه اول گفت:
- دعا و خواسته ی با گریه خیلی زود مستجاب می شه و گناه زود پاک می شه.
انقدر صورتم ضایعه بود
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ