.
🍃
#همتا_ے_مـن
#قسمت_سی_سوم
#بخش_دوم
.
.ساغر و مینو تا بالای کوه سکوت کردند .
چه منظره ی قشنگی بود همه چیز از اون بالا از اون ارتفاع زیاد کوچیک بود .
ساغر دستش را باز کرد و کمی جلو رفت سرش را بالا گرفت : چه کیفی داره این ارتفاع حال میده برای یه پریدن ...
اسما به سمتش رفت : دیوونه بازیت گل کرده خانم چترباز ...
ساغر خندید و نگاهی به ما انداخت : د بیاید جلو دیگه نترسید .
جلو رفتم : ترسی ندارم ، دستم را بلند کردم رو به آسمون : انگار به خدا نزدیکتر شدم .
فاطمه خندید : موافقید اسمشو صدا بزنیم ؟
مینو جلو آمد : بعدشم جیغ!
سری تکان دادیم و یکصدا و بلند گفتیم : خداااااااااا .....
بعد از تمام شدن ساغر و مینو بلند شروع به جیغ زدن کردن فاطمه هم که دید دورو اطرافش کسی نیست همراه شد .
منو و اسما هم از شدت خنده دل درد گرفته بودیم ...
یه زره اون بالا موندیم و راه افتادیم به سمت ماشین ..
خیلی روز خوبی بود ... کنارشون بهم خوش گذشت.
•••
قرار بود امروز با اسما و فاطمه بریم بسیج تا کارهای عقب مانده رو انجام بدیم .
اینبار مامان ماشین رو برده بود و ناچار بودم تا بسیج پیاده برم ؛ وارد بسیج شدم اسما و فاطمه رسیده بودن با دیدن من به طرفم آمدن : سلام معلوم هست کجایی ؟
لبخندی زدم : علیک اوییی یه ۵ دقیقه دیر شد ببخشید .
اسما سری تکان داد نگاهی به فاطمه انداختم : تو خودتی چته؟
به سمت قفسه کتاب ها رفت : هیچی بابا دیروز یکی از هم دانشگاهیام ازم خواستگاری کرد .
_اه مای گاد ایول بابا پس بگو چرا تو فکری خب چیشد حالا؟
همانطور که کتاب هارو روی میز میگذاشت گفت : هیچی دیگه زنگ زدن خونمون مامانم به بابا گفت و اجازه دادن بیان خواستگاری ...
اسما با دستمال عرق پیشنانی اش رو گرفت و چشمکی زد : حالا دوسش داری ؟؟
فاطمه کمی مکث و کرد : هااا !!
همانطور که به سمت میز میرفتم گفتم : پس چی از اون لپای گل انداخته معلومه که فاطمه خانم عاشق شده .
فاطمه به حالت قهر قفسه های کتاب رو بیخیال شد و به سمت در رفت اسما به سمتش رفت : خُبه حالا چه ادایی م داره ؛ ما که میدونیم دلت گیره ...
همانطور که میز رو تزئین میکردم گفتم : لابد ایشون همون شاهزادهی سوار بر اسب سفیده دیگه ناز کردن نداره .
خنده ی گوشه لبش باعث شد چشمکی بزنم : به نظر من بزار بیاد ما که میدونیم داری بهونه میگیری .
اسما سری تکان داد : اره بابا .
فاطمه لبخندی .
یک ساعتی توی بسیح موندیم و بعدشم اسما من رو رسوند خونه .
وارد پذیرایی شدم و با صدای نسبتا بلند سلام کردم که چشمم به زن عمو خورد که روی مبل نشسته بود به طرفش رفتم : سلام زن عمو میگفتید به فاطمه هم بگم بیاد داخل .
لبخندی زد : سلام عزیزم نه چاییمو بخورم میرم .
مامان از آشپزخانه بیرون امد : فاطمه در مورد خواستگارش بهت چیزی نگفت .
نگاهی به زن عمو انداختم : نظری نداشت چیز خاصی نگفت .
زن عمو آهانی گفت و بعد از خوردن چایی اش خداحافظی کرد و رفت ؛ بعد از تعویض لباسام وضو گرفتم و شروع به نماز خواندن کردم ...
سلام نماز را دادم که تلفنم زنگ خورد با دیدن اسم فاطمه لبخندی زدم : جانم !
با صدایی که مملو از بغض و نگرانی بود گفت : سلام همتا اینا فردا شب میخوان بیان خواستگاری من چیکار کنم ؟؟؟
جا نمازم را جمع کردم و تکیه ام را به تاج تخت دادم : سلام آروم باش عزیزم چیزی نشده که میخوان فقط بیان خواستگاری نمیخوان همون موقع عقدت کنن که ...
_خب استرس دارم !
_فاطمه میزنمتااا خب نمیخواد بخوردت عادیه ....
_باشه مرسی کاری نداری ؟
_نه خدانگهدار .
بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم گوشیم رو روی میز کنار تختم گذاشتم چادرم را در آوردم و برای خوردن ناهار به پذیرایی رفتم ...
•••
لبخندی در آیینه زدم و کوله ام را برداشتم سوئیچ رو از روی میز برداشتم : مامان من ماشینو میبرم فعلا .
_مواظب باشی خدا به همراهت عزیزم .
سوار ماشین شدم و کوله ام را عقب جا دادم آینه را تنظیم کردم و استارت زدم و راه افتادم .
بعد از نیم ساعت ماشین رو داخل پارکینگ بردم دنده عقب رفتم تا ماشین رو پارککنم که به شاسی بلندی که از عقب میومد برخورد کرد وایی گفتم و از ماشین پیاده شدم کنجکاو بودم ببینم کیه ! در ماشین رو باز کرد و پیاده شد با دیدن امیر شوکه شدم آب دهنم رو قورت دادم : سلام شرمنده من عقب رو نگاه کردم ماشینی نبود .
اخم ظریفی کرد : سلام خانم فرهمند دشمنتون شرمنده ؛ شما اون لحظه عقب رو نگاه کردید لحظه های بعدشم فکر کردید مثل اون موقع خلوته ..؟؟
زبانم بند آمده بود حق با اون بود برای اینکه نفهمه ترسیدم گفتم : حق با شماست لطفا بعد از دانشگاه تشریف بیارید خونه ی ما به بابا میگم هزینه رو تقبل کنه .. بازم بببخشید ..
سرش را پایین انداخت : مچکرم لازم نیست به جای صید کردن تو هوا به زمینم نگاه کنید .
بلافاصله بعد از حرفش سوار ماشین شد و رفت سوئیچ رو در دستم فشار میدادم : خوبه حالا یه زره مالیدم به ماشینش کلا ماشینش در به داغون