eitaa logo
فرشتگان سرزمین من الیگودرز 💖
240 دنبال‌کننده
4.2هزار عکس
1.4هزار ویدیو
88 فایل
"بــسم‌اللهـ‌النور✨" خدا گفت تو ریحانه خلقتی . . .✨🙂 کنارهم‌جمع‌شدیم تاحماسه‌ای‌بزرگ‌خلق‌کنیم حماسه‌ای‌ازجنس‌دختـــران😍✨ #فرشتگان_سرزمین_من جهت ارتباط با ما👇 @Zah7482
مشاهده در ایتا
دانلود
. 🍃 . .ساغر و مینو تا بالای کوه سکوت کردند . چه منظره ی قشنگی بود همه چیز از اون بالا از اون ارتفاع زیاد کوچیک بود . ساغر دستش را باز کرد و کمی جلو رفت سرش را بالا گرفت : چه کیفی داره این ارتفاع حال میده برای یه پریدن ... اسما به سمتش رفت : دیوونه بازیت گل کرده خانم چترباز ... ساغر خندید و نگاهی به ما انداخت : د بیاید جلو دیگه نترسید . جلو رفتم : ترسی ندارم ، دستم را بلند کردم رو به آسمون : انگار به خدا نزدیکتر شدم . فاطمه خندید : موافقید اسمشو صدا بزنیم ؟ مینو جلو آمد : بعدشم جیغ! سری تکان دادیم و یکصدا و بلند گفتیم : خداااااااااا ..... بعد از تمام شدن ساغر و مینو بلند شروع به جیغ زدن کردن فاطمه هم که دید دورو اطرافش کسی نیست همراه شد . منو و اسما هم از شدت خنده دل درد گرفته بودیم ... یه زره اون بالا موندیم و راه افتادیم به سمت ماشین ..‌ خیلی روز خوبی بود ... کنارشون بهم خوش گذشت‌. ••• قرار بود امروز با اسما و فاطمه بریم بسیج تا کارهای عقب مانده رو انجام بدیم . اینبار مامان ماشین رو برده بود و ناچار بودم تا بسیج پیاده برم ؛ وارد بسیج شدم اسما و فاطمه رسیده بودن با دیدن من به طرفم آمدن : سلام معلوم هست کجایی ؟ لبخندی زدم : علیک اوییی یه ۵ دقیقه دیر شد ببخشید . اسما سری تکان داد نگاهی به فاطمه انداختم : تو خودتی چته؟ به سمت قفسه کتاب ها رفت : هیچی بابا دیروز یکی از هم دانشگاهیام ازم خواستگاری کرد . _اه مای گاد ایول بابا پس بگو چرا تو فکری خب چیشد حالا؟ همانطور که کتاب هارو روی میز میگذاشت گفت : هیچی دیگه زنگ زدن خونمون مامانم به بابا گفت و اجازه دادن بیان خواستگاری ... اسما با دستمال عرق پیشنانی اش رو گرفت و چشمکی زد : حالا دوسش داری ؟؟ فاطمه کمی مکث و کرد : هااا !! همانطور که به سمت میز میرفتم گفتم : پس چی از اون لپای گل انداخته معلومه که فاطمه خانم عاشق شده . فاطمه به حالت قهر قفسه های کتاب رو بیخیال شد و به سمت در رفت اسما به سمتش رفت : خُبه حالا چه ادایی م داره ؛ ما که میدونیم دلت گیره ... همانطور که میز رو تزئین میکردم گفتم : لابد ایشون همون شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیده دیگه ناز کردن نداره . خنده ‌ی گوشه لبش باعث شد چشمکی بزنم : به نظر من بزار بیاد ما که میدونیم داری بهونه میگیری . اسما سری تکان داد : اره بابا . فاطمه لبخندی . یک ساعتی توی بسیح موندیم و بعدشم اسما من رو رسوند خونه . وارد پذیرایی شدم و با صدای نسبتا بلند سلام کردم که چشمم به زن عمو خورد که روی مبل نشسته بود به طرفش رفتم : سلام زن عمو میگفتید به فاطمه هم بگم بیاد داخل . لبخندی زد : سلام عزیزم نه چاییمو بخورم میرم . مامان از آشپزخانه بیرون امد : فاطمه در مورد خواستگارش بهت چیزی نگفت . نگاهی به زن عمو انداختم : نظری نداشت چیز خاصی نگفت . زن عمو آهانی گفت و بعد از خوردن چایی اش خداحافظی کرد و رفت ؛ بعد از تعویض لباسام وضو گرفتم و شروع به نماز خواندن کردم ... سلام نماز را دادم که تلفنم زنگ خورد با دیدن اسم فاطمه لبخندی زدم : جانم ! با صدایی که مملو از بغض و نگرانی بود گفت : سلام همتا اینا فردا شب میخوان بیان خواستگاری من چیکار کنم ؟؟؟ جا نمازم را جمع کردم و تکیه ام را به تاج تخت دادم : سلام آروم باش عزیزم چیزی نشده که میخوان فقط بیان خواستگاری نمیخوان همون موقع عقدت کنن که ... _خب استرس دارم ! _فاطمه میزنمتااا خب نمیخواد بخوردت عادیه .... _باشه مرسی کاری نداری ؟ _نه خدانگهدار . بعد از خداحافظی تلفن رو قطع کردم گوشیم رو روی میز کنار تختم گذاشتم چادرم را در آوردم و برای خوردن ناهار به پذیرایی رفتم ... ••• لبخندی در آیینه زدم و کوله ام را برداشتم سوئیچ رو از روی میز برداشتم : مامان من ماشینو میبرم فعلا . _مواظب باشی خدا به همراهت عزیزم . سوار ماشین شدم و کوله ام را عقب جا دادم آینه را تنظیم کردم و استارت زدم و راه افتادم . بعد از نیم ساعت ماشین رو داخل پارکینگ بردم دنده عقب رفتم تا ماشین رو پارک‌کنم که به شاسی بلندی که از عقب میومد برخورد کرد وایی گفتم و از ماشین پیاده شدم کنجکاو بودم ببینم کیه ! در ماشین رو باز کرد و پیاده شد با دیدن امیر شوکه شدم آب دهنم رو قورت دادم : سلام شرمنده من عقب رو نگاه کردم ماشینی نبود . اخم ظریفی کرد : سلام خانم فرهمند دشمنتون شرمنده ؛ شما اون لحظه عقب رو نگاه کردید لحظه های بعدشم فکر کردید مثل اون موقع خلوته ..؟؟ زبانم بند آمده بود حق با اون بود برای اینکه نفهمه ترسیدم گفتم : حق با شماست لطفا بعد از دانشگاه تشریف بیارید خونه ی ما به بابا میگم هزینه رو تقبل کنه .. بازم بببخشید .. سرش را پایین انداخت : مچکرم لازم نیست به جای صید کردن تو هوا به زمینم‌ نگاه کنید . بلافاصله بعد از حرفش سوار ماشین شد و رفت سوئیچ رو در دستم فشار میدادم : خوبه حالا یه زره مالیدم به ماشینش کلا ماشینش در به داغون