~حیدࢪیون🍃
#Part_104 #قسمتدوم صدای زنگ در خونه به صدا در میاد، به سمت در میرم و در رو باز میکنم که با چهره
#Part_105
از میون لباسها چند تا رو انتخاب میکنیم، ولی بسیار چروک و شلخته بودن!
اتو رو میارم وسط و اتو میکشم و بعدش میپوشم...
چند تا لباس عوض میکنم تا بالاخره کیانا خانوم لباسی رو انتخاب میکنه... و تصمیم میگیریم اون رو بپوشم!
*
بعد انتخاب لباس قرار شد با کیانا و ساجده بریم بیرون و یکم دور بزنیم.
با هم آماده میشیم و میریم بیرون، که همون لحظه در خونه عمو باز میشه و محمدرضا و ثمین دست تو دست هم وارد کوچه میشند.
ماشین کیانا جلوی در بود و قبل اینکه من رو ببینن سوار ماشین میشم...
*.
به سمت کافهی همیشگمیون میریم و به سمت میزی که بیشتر اوقات سه نفره میاومدیم مینشستیم میشینیم!
ساجده ام بعد چند دقیقه میاد...
- چطوری خوبی؟
که ساجده کنارم میشینه و میگه:
- خبرها که دست شماست.
- نه خبری نیست!
که رو به کیانا میگه:
- تو باز من رو اسکول کردی؟
که میفهمم کیانا ماجرای پژمان رو بهش گفته و یکی با پام میزنم توی پای کیانا که صداش در میاد.
- نه خبری نیست، فقط قراره بیان خواستگاری بعدشم که من جوابم منفیه!
ساجده با تعجب میگه:
- اسرا تو که اهل خیانت نبودی!
- من خیانت نکردم بهش، خودش من رو با یک دختر امروزی عوض کرد و پسم زد!
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸🌱