#Part_99
چند ساعتی گذشته بود و حال بابا حدودا بهتر از قبل شده بود ولی هنوز بهوش نیومده بود!
دستهای بابا رو داخل دستهام گرفتم و آروم نوازشش دادم!
- بابایی! میشه اون چشمهای قشنگت رو باز کنی؟ یادته همیشه میگفتی وقتی چشمهات گریون میشه خوشگلتر میشی؟! پاشو ببین خوشگل شده!
پاشو اشکهام رو پاک کن، پاشو بغلم کن و مثل همیشه تکیه گاهم باش!
و دستهاش رو محکم تر میگیرم که تکون خوردن انگشتش رو حس میکنم.
به چشمهاش نگاه میکنم که پلکش تکون میخوره.
زبونم بند اومده و هر چی میگم صدا از گلوم خارج نمیشه، بعد چند دقیقه که از شوک خارج میشم داد میزنم:
- دکتر، دکتر!
که دوباره دستش تکون میخوره...!
دکتر میان سالی که فهمیدم فامیلش رمضانی هست وارد میشه، به دو تا خانوم پرستار پشتش اشاره میکنه و میگه:
- از اتاق ببریدش بیرون!
که با زور من رو میبرن بیرون، همون لحظه کیانا و کسری و مازیار میان داخل؛ بی توجه به کسری و مازیار میپرم بغل کیانا و با ذوق میگم:
- کیانا بابام دستش و پلکهاش تکون خورد!
کیانا محکم تر بغلم میکنه و میگه:
- خدایاشکر!
که مازیار با خنده میگه:
- ماشاالله چه پا قدم خوبی داشتیم! حال آقای توکلی بهتر شد.
به این حرف مازیار میخندیم که تازه خودم رو جمع و جور میکنم و رو به کسری و مازیار میگم:
- ببخشید سلام!
که کسری با لبخند همیشگی روی صورتش میگه:
- سلام خانوم توکلی احوال شریف؟
- الحمدالله!
که همون لحظه گوشی کسری زنگ میخوره، ببخشیدی زمزمه میکنه و از ما جدا میشه!
باز میپرم بغل کیانا و چند دقیقه توی بغلش میمونم!
کسری میاد و روبه کیانا میگه:
- خیالتون راحت شد کیانا خانوم؟ من و مازیار برگردیم تهران که الان سرهنگ زنگ زد و گفت باید بریم اداره؟
#ادامهدارد...
@Banoyi_dameshgh