eitaa logo
بر لبه‌ی تاریخ
809 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
روایتی از روزگارانی که جهان لرزید... نقبی به وقایع، اسناد، و رازهای تاریخ معاصر جهان. اینجا، هر حادثه، داستانی‌ست ناگفته. ارتباط با مدیر: @MMSALEHN
مشاهده در ایتا
دانلود
بر لبه‌ی تاریخ
📍داستان خونین‌ترین عروسی تاریخ پاریس، ۲۴ اوت ۱۵۷۲ همه چیز از یک عروسی شروع شد؛ عروسی‌ای که قرار بود
شارل نهم سال بعد در بستر مرگ گفت: «هنوز بوی خون زیر دماغم است.» و کاترین تا آخرین روز حیاتش کابوس همان ناقوس سن‌ژرمن را می‌دید. آن شب، پاریس نه عروس، که قصاب شد. و تاریخ آن را «شب سن بارتلمی» نامید؛ شبی که عروسی به عزا، و فرانسه به حمام خون تبدیل شد. @Barlabeietarikh
حوالی ظهر شرفیاب شدم. مطلب مهمی که امروز فرمودند این بود که شهبانو سؤال فرمودند شما بعضی روزها با علم بعد از ظهرها کجا می‌روید؟ جواب فرموده بودند شما دراین کارها نباید مداخله کنید! ۲۲ آذر ۱۳۴۶ @Barlabeietarikh
دو فرسنگ مانده، گنبد و مناره‌های حضرت علی‌ابن ابی‌طالب اسدالله‌الغالب صلوات‌الله علیه و آله اجمعین نمایان شد، حالت غریبی دست داد. راندیم یک فرسنگ مانده پیاده شده تجدید وضوئی شد. پیاده رفتیم تا به در صحن مبارک رسیدیم. داخل شدیم در حقیقت به بهشت برین. صحن گشاد باروحی، دو مرتبه، از کاشی معرق، از بناهای صفوی است. گنبد و بارگاه حضرت در وسط، ایوان طلا، مناره‌های طلا، اما بالای سردرب صحن اسم نادرشاه را نوشته‌اند، می‌شود بنای صحن از نادر باشد. گنبد طلا که از کارهای نادرشاه است، روحی داده بود. از دست چپ به کفش‌کن رسیده رفتم بالا. کلیددار که آقاسیدجواد پسر آقاسیدرضای مرحوم است - که پدرش را شب در خانه‌اش سه سال قبل کشته‌اند - پسری است جوان، ریش دارد، اما دل‌چسب و آدم خوبی است؛ اذن دخول و زیارت‌نامه و غیره خواند، خوب و شمرده می‌خواند. داخل ضریح که شدیم مثل بهشت بود روح و صفائی داشت که محال است هیچ جایی یا هیچ باغی به این صفا باشد. بنای گنبد گویا از صفوی است. کاشی معرق غریبی توی گنبد کار کرده‌اند که هیچ همچه کاشی در دنیا نمی‌شود. مثل مینائی که در سرقلیان‌های اعلا درست کنند - از او هم بهتر - قندیل طلا، نقره، شمعدان وغیره بسیار است. پرده‌های زیاد از اطراف آویزان. ضریح حضرت از نقره است گویا پیشکش صفوی‌ها باشد. فرش‌های ابریشمی، قالی که صفوی - یعنی شاه‌عباس - انداخته است و رقم هم دارد کلب آستان علی عباس. مثل این است که امروز از کارخانه درآمده است؛ بسیار فرش‌های خوبی است. دو ساعت به غروب مانده وارد شدیم بالای سر حضرت نماز ظهروعصر و نماز زیارت خوانده شد. الحمدلله تعالی که به این توفیق رسیدیم. شکر خدا را واقعاً حظی کردیم که کمتر همچه چیزی نصیب می‌شود. بعد رفتم سر قبر آقامحمدشاه مرحوم. سفر عتبات ۱۲۸۷ قمری @Barlabeietarikh
379.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استالینگراد؛ نقطه آغاز سقوط هیتلر نبرد استالینگراد، ۲۳ اوت ۱۹۴۲ تا ۲ فوریه ۱۹۴۳، در کرانه‌های رود ولگا؛ جایی که ارتش ششم آلمان با ۳۳۰ هزار سرباز و ۱۰۰۰ تانک، مقابل ارتش ۶۲ شوروی با ۱۸۷ هزار نفر و ۳۰۰ تانک صف کشید. در ۹۱ روز بمباران هوایی، ۹۰ درصد شهر ویران شد؛ کارخانه‌های تراکتور به سنگر تبدیل شدند و خیابان‌ها به میدان تیر. گروه ارتش B هیتلر تا ۲۰۰ متری ولگا پیش رفت، اما در ۱۹ نوامبر، عملیات اورانوس با ۱٫۱ میلیون سرباز شوروی از شمال و جنوب حلقه را بست؛ ۹۱ هزار آلمانی در ۲۳ نوامبر اسیر شدند. زمستان منفی ۳۰ درجه، سربازان را در زیرزمین‌ها یخ زد؛ پاولوس، ژنرال آلمانی، در ۳۱ ژانویه تسلیم شد و به سیبری فرستاده شد. تلفات: ۱٫۱ میلیون شوروی، ۸۰۰ هزار آلمانی و متحدین؛ استالینگراد به گورستان ورماخت تبدیل شد و نقطه عطف جبهه شرق را رقم زد. امروز، هرگاه مقاومت شهری مطرح می‌شود، نام استالینگراد یادآوری می‌کند که یک شهر می‌تواند سرنوشت یک جنگ جهانی را تغییر دهد. @Barlabeietarikh
دیشب نخست‌وزیر (هویدا) نطق فارسی خود را نتوانست خوب بخواند. با آنکه سه زبان خارجی خوب حرف می‌زند، فارسی بلد نیست. متاسفانه زبان فارسی دارد از بین می‌رود. اینهم مد غلطی شده که روشنفکر بودن ملازم فارسی ندانستن است. ۱۹ شهریور ۱۳۴۷ @Barlabeietarikh
رابرت کندی را ترور کردند. العظمة لله و سبحان‌الله. شکر خدا را هزار بار به جا آوردم. خرداد ۱۳۴۷ @Barlabeietarikh
توضیحاتی کوتاه در خصوص خاطرات اسدالله عَلَم برای عزیزانی که تازه به کانال پیوسته‌اند: اسدالله علم یکی از نزدیک‌ترین و مورداعتمادترین رجال سیاسی دوران محمدرضا پهلوی بود؛ سیاستمداری که سال‌ها وزیر دربار، نخست‌وزیر و مشاور ویژه‌ی شاه بود و از معدود افرادی محسوب می‌شد که به هسته‌ی خصوصی قدرت در دربار راه داشت. مجموعه «خاطرات عَلَم» که پس از مرگش منتشر شد، از مهم‌ترین اسناد تاریخی دوره‌ی پهلوی به شمار می‌آید. علم در این یادداشت‌های روزانه، بدون تعارف و با صراحتی کم‌نظیر، از جلسات خصوصی با شاه، نگرانی‌ها، ضعف‌ها و تصمیمات پشت‌پرده حکومت سخن گفته است. اهمیت خاطرات علم در این است که تصویری دست‌اول و بی‌واسطه از ساختار قدرت، سبک رهبری شاه، اوضاع اجتماعی و سیاسی دههٔ ۴۰ و ۵۰ خورشیدی و همچنین روابط دربار با آمریکا و بریتانیا ارائه می‌کند و در صحت انتساب آن به عَلَم، هیچ شک و شائبه‌ای از طرف هیچ‌کسی مطرح نشده است. به همین دلیل، این خاطرات امروز یکی از معتبرترین و خواندنی‌ترین منابع برای فهمِ واقعیت‌های پنهان آن دوران به شمار می‌روند. @Barlabeietarikh
و من‌العجايب والغرايب ۶ روز بعد از ورود طهران، تلگرافی مستوفی‌الممالک فرستاده بود، سر پاکت نوشته بود: تلگراف بامزه‌ایست. باز کردم دیدم آقاخان، تلگرافچی خمسه نوشته است که عباس‌میرزا [ملک‌آرا] به اسم شکار و غیره، چند روز بود از زنجان بیرون رفته بود، حالا آدم‌هاش آمده، مذکور کردند که در یک شبانه‌روز بیست‌وپنج فرسنگ راه فرار کرده، از راه خلخال به اردبیل و گویا به سرحد روس رفته است. عموم مردم یک نوع حیرت و تعجبی کردند که به تصور نمی‌آید، بی‌جهت بی‌سبب، بدون هیچ دلیلی آدم از حکومت و دولت و لقب و غیره فرار کند برود، نیست مگر خبث طبیعت و رذالت و نانجیبی. خلاصه زیاده چه نویسم. شاهزاده‌ی بی‌عارِ .....، سر از بادکوبه و لنکران درآورده است. دولت روسیه هم اعتنای سگ به او نکرده است و اذن ندارد به تفلیس یا پطر برود، در همان شهرهای قفقاز ..... خود را خورده، راه خواهد رفت؛ تف به روح مادرش. شعبان ۱۲۹۵ @Barlabeietarikh
عصر که [ناصرالدین] شاه از کارها فراغت می‌یافت به حرم‌خانه می‌رفت، اول ببری‌خان و کفترخان (نام گربه‌های ناصرالدین شاه) را صدا می‌کرد. به صدای شاه هر جا بودند حاضر می‌شدند و دیگر از پهلوی شاه جای دیگر نمی‌رفتند. گربه‌ها همین که به شاه می‌رسیدند فوراً روی شانه‌اش می‌پریدند و خود را لوس می‌کردند و خود را به بدنش می‌مالیدند تا هنگام خوابِ شاه همراهش بودند. از خاطرات عزیزالسلطان @Barlabeietarikh
در تهران یک عده جوان پیدا شده بودند [که] صورت هیپی داشتند، یعنی ریش دراز می‌گذاشتند، زلف‌هایشان را دراز می‌کردند، لباس‌های مخصوصی ‌پوشیدند و اغلب این‌ها نه همه، به طرف هروئین هم کشانده شده بودند. اعلی‌حضرت چند دفعه اظهار تنفر کردند از آنهایی که هیپی شده بودند [و می‌گفتند]: «از این ریش و پشمی‌ها من بدم می‌آید.» ما هم هیچ نگفتیم چون هیچ [کاری] نمی‌شد کرد. یک روزی گفتند: «مگر من نگفتم که بدم می‌آید از این‌‌هایی که اینقدر ریش و پشم دارند، کثافتند، هیپی.» گفتم قربان فکری می‌کنم ببینم چه می‌شود کرد. گفت «فکر ندارد شما همه‌اش امروز و فردا می‌کنید.» من قول نداده بودم، گفتم اطاعت می‌کنم. من دستور دادم که بعضی از این هیپی‌ها را بگیرید و وادارشان کنید که بروند بتراشند سرشان را. این‌ها را کلانتری‌ها می‌گیرند و یک سلمانی می‌خواهند که سرشان را بزنند. سرشان را ناقص می‌زدند که خودشان بروند بزنند. در این کار، یک نفر به اسم فرهاد مشکات [رهبر ارکست سمفونیک تهران] هم بدون اینکه شناخته بشود گیر یک پاسبانی می‌افتد، می‌گیرند و می‌برند و سرش را می‌زنند. او آن شب کنسرت داشته در تالار رودکی، می‌رود پیش علیاحضرت [فرح] و [می‌گوید] «که قربان من با این ریخت چطوری بیایم [رهبری ارکستر] کنم. ما را پلیس گرفته». از خاطرات شفاهی محسن مبصر رئیس کل شهربانی (۱۳۴۳–۱۳۴۹) @Barlabeietarikh
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه‌ی فروپاشی رسمی اتحادیه‌ی جماهیر شوروی در ۲۶ دسامبر ۱۹۹۱ @Barlabeietarikh