eitaa logo
بر لبه‌ی تاریخ
814 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
روایتی از روزگارانی که جهان لرزید... نقبی به وقایع، اسناد، و رازهای تاریخ معاصر جهان. اینجا، هر حادثه، داستانی‌ست ناگفته. ارتباط با مدیر: @MMSALEHN
مشاهده در ایتا
دانلود
بر لبه‌ی تاریخ
فرمودند: دختربازی ما در تنزل است و هرسال از سال قبل دختر‌های بدتری داریم. عرض کردم شاهنشاه هر ساله پ
اخیراً یک چیز جالب متوجه شدم که در خاطرات اسدالله علم، «گردش» اسم رمزی است برای تفریحات جنسی شاه و خودش. فردا چند نمونه را می‌فرستم. @Barlabeietarikh
عرض کردم سرکار فریده خانم (مادر فرح پهلوی) مرا گیر آوردند و درست یک ساعت حرف زدند که من نفهمیدم بالاخره چه می‌خواهند. اول گله از کم پولی، اما پول در عین حال نمی‌خواهند! دوم گله از نداشتن نشان خورشید، اما در عین حال آن را هم نمی‌خواهند! سوم قدری پول قرض بی فرع، اما هیچ کدام اینها را تقاضا نکردند! فرمودند: بیچاره درویش خانم! حالا پول قرض را از بانک عمران به ایشان بده و فرع را هم دربار بپردازد. عرض کردم تمام ظرف یک ساعت دیروز که من با هزاران گرفتاری تمام مدت گوش بودم و گوش دادم، توانستم فقط یک دفعه، فقط یک دفعه، حرف بزنم و آن این که به ایشان عرض کردم شاهنشاه چیزی که از شما مضایقه ندارند. هر سفری که به خارج تشریف می برید، بیش از یک میلیون تومان خرج می‌فرمایید. پس این پول‌ها از کجا می‌آید. ایشان فرمودند: سفر برای خودم که نمی روم، به خاطر شاهنشاه می‌روم و باز دنباله حرف‌هایشان را گرفتند. فقط توی حرف‌های ایشان یک نکته قابل توجه بود، که من به دخترم [شهبانو] همیشه می گویم «حرفهایی که می‌شنوی باید ناشنیده بگیری» (اشاره به گردش‌های جنسی شاهانه). شاهنشاه قدری تأمل کردند و فرمودند، حالا کارهای مالی درویش خانم (لقب مادر فرح) را راه بینداز. بعد از ظهر هم گردش می‌رویم. ۳ تیر ۱۳۵۴ @Barlabeietarikh
سر شام رفتم. بر سر دعوت از یک عده اشخاص و سفرای خارجی شاهنشاه سخت به شهبانو پریدند، به طوری که من خجالت کشیدم. من پیشنهاد کرده‌ام از دستجات مختلف اعم از دیپلمات‌های مقیم مرکز و صاحبان صنایع و هنرمندان و نویسندگان، دعوت مخلوطی برای شام در حضور شاهنشاه به عمل آید... تصویب فرمودند. راجع به تاریخ دعوت و اشخاصی که باید دعوت شوند، سر شام که هر دو تشریف داشتند، پرسیدم که کارم آسان شود. شهبانو با دعوت صاحبان صنایع به عنوان این که مردمان بدنامی هستند، مخالفت کردند. شاهنشاه سخت عصبانی شدند و فرمودند که من از شما مشورت نمی‌خواهم، هر عملی بخواهم می‌کنم. حالا هم عَلَم بی ربط نظر شما را خواست. ۶ دی ۱۳۴۹ @Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
عرض کردم یک مهمانی برایم رسیده که عکسش همراه است. ملاحظه فرمودند و چون شاهنشاه شیفته [دختران] لب کلف
دیروز شاهنشاه فرمودند گردش می روند. من عکس یک دختر زیبای اروپایی لب کلفت را به ایشان نشان دادم و فرمودند بعد از ظهر با او گردش می رویم. چون شیفته لب کلفت هستند. وعده گرفتم که فقط با او صحبت کنند، چون هر روز پشت سر هم همبستری برای سلامتی شان ضرر دارد. قول دادند. امروز از ایشان پرسیدم آیا دیروز به قول خود عمل کردید؟ خندید، فرمودند: ابداً! بعد من مرخص شدم. هنگام مرخصی صدای پاشنه های مبارک را شنیدم و بسیار خوشحال شدم. @Barlabeietarikh
والاحضرت اشرف اجازه خواسته‌اند روز دوم فروردین بنیاد خیریه خودشان را اعلام بکنند. شاهنشاه قاه قاه خندیدند. فرمودند، آخر به خواهرم بگو یک طرف بنیاد خیریه اعلام می‌کنی، یک طرف مثل دیوانه ها دنبال پول هستی. از یک طرف نطق‌های آتشین در دفاع از حقوق بشر می‌کنی، از طرف دیگر برای منافع خودت، اگر باشد، پدر مردم را می‌خواهی در بیاوری (فرمودند البته اگر من بگذارم). فرمودند، بسیار خوب مانع ندارد، اعلام کند. ولی بداند که مردم ایران گول نمی‌خورند. چرا همگی به او بدبین و به شمس خوش بین هستند؛ چون شمس هیچ از این تظاهرات بی‌ربط ندارد. همان است که هست. ۲۴ بهمن ۱۳۵۴ @Barlabeietarikh
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عدی، پسر صدام، یک دیوانه‌ی تمام‌عیار بود. تفاوتش با پدرش این بود که صدام خشونت را ابزاری می‌دانست برای زمانی که لازم بود؛ اما برای عدی، خشونت نه ابزار بود و نه ضرورت، بلکه نوعی تفریح بود. در مهمانی‌ها، وسط خنده و موسیقی، اسلحه می‌کشید و به هوا یا سقف و یا حتی به سمت افراد، شلیک می‌کرد؛ فقط برای اینکه بترساند، قدرت‌نمایی کند و لذت ببرد. برای او، وحشت دیگران بخشی از سرگرمی شبانه بود. پی‌نوشت: می‌خواستم مفصلا شخصیت او را شرح دهم ولی به نظرم رسید، همان بهتر که افراد کمتری این پلشتِ بی‌استعداد را بشناسند. عدی صدام در یکی از حمله‌های هوایی آمریکا به عراق، به همراه برادرش کشته شد. @Barlabeietarikh
انسان اگر دهات ایران را گردش کند می‌فهمد که ظلم یعنی چه؟ بیچارگان سوخته و برشته در یک خانه تمام لباسشان به قیمت جُل یک اسب آقایان نیست. یک ظرف مس برای طبخ ندارند. ظرف ها از گِل ساخته، خودشان با این که  شب و روز در گرما و سرما در زحمت و عذاب کارند، نان جو به قدر سیر خوردن ندارند. سال به سال، شش ماه به شش ماه گوشت به دهنشان نمی‌رسد. خاطرات حاج‌سیاح، ص۱۳۷ @Barlabeietarikh
✍️ پارادایم جدید قدرت یک اصل پذیرفته‌شده در مطالعات استراتژیک وجود دارد: نیروهای نظامی، پیش‌ران و مالکانِ لبه‌ی تکنولوژی هستند. تاریخ تحولات تکنولوژیک نشان می‌دهد که ابزارهای بنیادین عصر مدرن، پیش از ورود به بازارهای تجاری، در آزمایشگاه‌های دفاعی صیقل یافته‌اند. امروز اگرچه توجه افکار عمومی و تحلیل‌های رسانه‌ای همچنان بر قدرت سخت یعنی موشک‌های بالستیک، ناوهای هواپیمابر و جنگنده‌های نسل پنجم متمرکز است، اما واقعیتِ میدان نبرد در حال جابه‌جایی به لایه‌های عمیق‌تری است. در دکترین‌های نوین، مخرب‌ترین سلاح دیگر یک پرتابه نیست، بلکه الگوریتم‌های پردازش و استنتاج است. توانایی استدلال منطقی و تحلیل داده در نسخه‌های عمومی و تجاری هوش مصنوعی (مانند Gemini یا ChatGPT) به سطحی رسیده است که طبق آمارهای عملکردی، از ۹۰ درصد توانایی‌های تحلیل انسانی پیشی گرفته است. اما نکته‌ی کلیدی اینجاست: وقتی ابزارهای در دسترس عموم با محدودیت‌های اخلاقی و پردازشی، چنین خروجی دقیقی ارائه می‌دهند، سیستم‌های اختصاصی و طبقه‌بندی‌شده در مراکز فرماندهی قدرت‌هایی نظیر ایالات متحده (پنتاگون) یا چین، در چه سطحی از پیش‌بینی و مدیریت بحران عمل می‌کنند؟ در معماری نبردهای مدرن، تجهیزات نظامی پیشرفته دیگر ابزارهای مستقلی نیستند؛ آن‌ها صرفاً چرخ‌دنده‌ها در یک شبکه وسیع محسوب می‌شوند. هوش مصنوعی در اینجا نقش محور مرکزی را ایفا می‌کند که تمامی اجزا (چرخ‌دنده‌ها) را هماهنگ می‌سازد: تجمیع داده‌های ناهمگن: ترکیب همزمان تصاویر ماهواره‌ای، سیگنال‌های راداری و اطلاعات جاسوسی میدانی. کاهش نرخ خطا در استنتاج: تبدیل اقیانوسی از داده‌های خام به نقشه راه عملیاتی در کسری از ثانیه. بهینه‌سازی پدافند و آفند: هدایت خودکار لایه‌های دفاعی و تهاجمی بر اساس اولویت‌بندی تهدیدات لحظه‌ای. اگرچه هوش مصنوعی هنوز در انعطاف‌پذیری و خلاقیتِ شهودی با ذهن انسان‌های نابغه، فاصله دارد، اما در میدان نبرد، فاکتور تعیین‌کننده، مقیاس و سرعت است. در جایی که مغز بیولوژیک انسان تحت فشار عصبی و محدودیت زمان دچار خطای شناختی می‌شود، ماشین با تکیه بر کمیتی عظیم، سناریوهای بهینه را با دقتی ریاضیاتی استخراج می‌کند. در عصر حاضر، پیروزی در منازعات لزوماً نصیب طرفی نمی‌شود که تعداد شلیک بیشتری دارد، بلکه متعلق به طرفی است که چرخه تصمیم‌گیری کوتاه‌تر و محور پردازش قدرتمندتری در اختیار دارد. ما وارد عصری شده‌ایم که در آن، قدرتِ محاسباتی، مستقیماً به قدرتِ سیاسی و نظامی ترجمه می‌شود. @Barlabeietarikh
عرض کردم: کاخ علیاحضرت ملکه پهلوی در چالوس آماده شده و خیلی قشنگ است، به خصوص که منظره بسیار عالی دارد. فرمودند: راستی زمین آن مال کیست؟ عرض کردم: زمین مال غلام است. فرمودند: نه، این نمی‌شود. عرض کردم: غلام هر چه دارم متعلق به اعلیحضرت همایونی است، به علاوه این زمینی است که خودتان مرحمت فرموده بودید. فرمودند، کی دادم؟ عرض کردم: خیلی قبل. فرمودند: لابد از ما خریدی. عرض کردم، به قیمت بسیار بسیار ناقابل که اصولا قابل بحث نیست. به علاوه غلام معتقدم که العبد بما فی یده کان لمولاه. عرض کردم، باغات اطراف را تا مساحت ۱۵۰ هزار متر به نام شاهنشاه خریدم. فرمودند: پولش را از کجا آوردی؟ عرض کردم، از بانک عمران گرفتم. فرمودند: مخارج ساختن کاخ مادرم را که می دهد؟ عرض کردم: تا حالا که خود غلام داده‌ام. خندیدند. عرض کردم: اگر نظر مبارک باشد، سه چهار تا اتاق بیخ گوش نوشهر برای گردش رفتن شاهنشاه درست می کنم. بعد که علیا حضرت ملکه پهلوی اظهار علاقه فرمودند که می‌خواهم نزدیک شاهنشاه در تابستان محلی داشته باشم و اصرار می فرمودند و شاهنشاه هم تایید فرمودند. عرض کردم همین را بزرگتر و مجللتر برای علیا حضرت درست می‌کنم. تمام تصمیم همین بود، حالا هم خیلی بزرگ و پر خرج نشده، اما بسیار زیباست. عمارت‌های اطراف را هم که با پول شاهنشاه می‌سازم. خیلی اظهار مرحمت فرمودند. عرض کردم: اما کاخ شاهنشاه در نوشهر، فکر نمی کنم سه سال دیگر هم آماده بشود، به علاوه نسبت به عظمت این کاخ، زمین و باغ ندارد. والاحضرت اشرف در تمیشان [در ۵ کیلومتری شهر نور مازندران در کنار دریای خزر] باغ یک میلیون متری گرفته اند، همچو باغی برای کاخ لازم بود. فرمودند: می‌خواهم زمین چه کنم؟ یک طرف دریا و یک طرف کوه را که می‌بینم. ماشاء الله به این عظمت و بی اعتنایی به مال! ۲۲ آذر ۱۳۵۵ @Barlabeietarikh
صبح شرفیاب شدم. باز هم شاهنشاه را کسل دیدم. علت را جویا شدم، فرمودند: این افراد خانواده ما همگی خُل هستند! به خاطرم این شعر حافظ رسید ولی جرئت نکردم عرض کنم! راست، چون سوسن و گل، از اثر صحبت پاک/ بر زبان بود مرا، آن چه تو را در دل بود! ۱۳ مرداد ۱۳۴۸ @Barlabeietarikh