خدایا چه شب بدی است، دارم دیوانه میشوم. امشب شهناز وارد شد. خودم به فرودگاه رفتم و او را برداشته به کاخ سعدآباد بردم. در راه چقدر صحبت و دلالت و خواهش کردم که تو را به خدا تا شاهنشاه را زیارت نکردهاید، خسرو را نبینید. ایشان قولی به من دادند. بعد هم مباحث فلسفی صحبت کردیم که آیا استعمال ال.اس.دى (L.S.D؛ نوعی مواد روانگردان) خوب است یا نه؟
عرض کردم، جان من، این دوای پدرسگ سلولهای دماغ شما را از بین میبرد و قابل تحمل نیست. ایشان معتقدند که مثل سیگار یا قلیان است! یاللعجب در تأثیر این پسر پدرسگ (خسرو جهانبانی)، روی این دختر. به هر صورت به منزل آمده و به پدر خسرو، سپهبد جهانبانی، تلفن کردم که اگر میخواهید کار خسرو به سامان برسد، نگذارید امشب پیش والاحضرت برود. بیچاره به من گفت خسرو پیش پرنس علی پسر مرحوم علیرضاست و یک هفته است از پیش ما فرار کرده.
تمام امیدهایم مبدل به یأس شد. بعد به رئیس گارد دستور دادم امشب هیچ کس را به کاخ والاحضرت راه ندهید. گفت چشم. پس از چند دقیقه اطلاع داد که خسرو قبل از ورود والاحضرت، وارد کاخ شده است. خدایا چه کنم؟ آیا دستور بدهم بیرونش کنند؟ آیا بگذارم باشد؟ آیا به شاهنشاه عرض کنم و شاه را در این وقت شب ناراحت کنم؟ اگر عرض کردم و شاه فرمودند بیرونش کنید و دختر سختگیری کند و افتضاحی راه بیفتد، چه خاکی برسر بریزم؟
به هر حال تصمیم گرفتم مطلب را به شاه عرض نکنم، ولی به رئیس گارد بگویم خسرو را اخراج کند. او هم فوری اقدام کرد و به والاحضرت تلفن زد که یا خسرو خارج شود یا (خودش میآید) به زور او را میبرد. والاحضرت هم بر طبق پیشبینی من، فرمودند اگر او را ببرید، من هم از کاخ میروم.
فوری رئیس گارد به من اطلاع داد. آن وقت خودم تلفن کردم. آنقدر خواهش و تمنا کردم تا قول دادند خسرو یک ساعت دیگر میرود. من هم قبول کردم و منتظر شدم. البته بعد از دو ساعت رفت، ولی به هر صورت رفت و من راحت شدم. چه باید کرد: عشق شیریست قوی پنجه و میگوید فاش / هر که از جان گذرد، بگذرد از بیشه ما.
۱۴ مرداد ۱۳۴۸
پینوشت:
۱. شهناز پهلوی، دختر محمدرضاشاه از فوزیه، همسر مصری او بود.
۲. خسرو جهانبانی، در آینده همسر شهناز پهلوی شد. شهناز پهلوی در گذشته با اردشیر زاهدی ازدواج کرد اما این ازدواج به جدایی ختم شد. بعد از آن، شهناز پهلوی علی رغم مخالفت شاه، با خسرو ازدواج کرد.
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
عرض کردم، والاحضرت شاهدخت اشرف (خواهر شاه) دیشب امر مبارک را به من ابلاغ فرمودند که به دولت بنویسم سالیانه ۲۰ میلیون تومان برای مخارج دفتری و غیره ایشان داده شود. تأملی کرده، بعد سئوال فرمودند، برای چه این مبلغ را میخواهند؟ آیا مخارج مسافرتهای رسمی ایشان هم جزء آن است؟ عرض کردم، تحقیق میکنم. مدتی شاهنشاه درد دل کردند که اینها جز خودشان، به من و به هیچ کس و به هیچ چیز نمیاندیشند. او که میخواهد ۲۰ میلیون تومان سالیانه از دولت بگیرد، چرا اموال خودش را برای تظاهر وقف می کند؟ این چه حرکاتی است؟ بعد فرمودند، همه کس از من همه چیز میخواهد، مخصوصا اقوام نزدیک و اگر یکی را ندهم، به نظر آنها دنیا خراب میشود. یکی آخر فکر مرا نمیکند که با این همه زحمتی که به من میدهند، اگر من از بین رفتم، دیگر اینها گ... نیستند. من جدا ناراحت و از سئوال خودم پشیمان شدم. عرض کردم، شاهنشاه، بزرگ هستید. به قول سعدی: هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ. فرمودند، آخر اقوام و نزدیکان من که باید این فکر را بکنند.
۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۶
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
عرض کردم، والاحضرت شاهدخت اشرف (خواهر شاه) دیشب امر مبارک را به من ابلاغ فرمودند که به دولت بنویسم س
پینوشت: ۲۰ میلیون تومان در سال ۱۳۵۶، معادل بیش از ۲.۵ میلیون دلار بود.
@Barlabeietarikh
امشب سالروز ۲۹ سالگی تولد علیا حضرت شهبانوست. مراسم کوچکی برپا داشتیم خیلی خوش گذشت. شاهنشاه و شهبانو و بچهها همه خوشحال بودند. من هدیه کوچکی که به صورت دو تخم مرغ داخل هم و مکلّل به الماس بود تقدیم کردم. داخل تخم مرغ دومی قاب کوچکی بود که شمایل مقدس حضرت امیر المؤمنین را گذاشته بودم که جدّ بزرگ ملکه است. خیلی مورد پسند واقع شد.
۲۱ مهر ۱۳۴۶
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
عرض کردم، والاحضرت شاهدخت اشرف (خواهر شاه) دیشب امر مبارک را به من ابلاغ فرمودند که به دولت بنویسم س
عرض کردم، موضوع حقوق سالیانه والاحضرت اشرف را (۲۰ میلیون تومان) با نخست وزیر در میان گذاشتم و گفت چنین تفاهمی داریم. فرمودند که مخارج سفر ایشان هم جزء آن باشد. عرض کردم، والاحضرت که میفرمایند خیر، این فقط مخارج دفتری ایشان است. باز شاهنشاه عصبانی شدند و فرمودند کسی که چنین ادعاها و میلها دارد که اموال خودش را وقف نمی کند. تازه چه وقفی؟ خیلی عصبانی، خیلی عصبانی. دیگر من مصلحت ندیدم ادامه بدهم.
۲۲ خرداد ۱۳۵۶
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
عرض کردم، والاحضرت ثریا (همسر سابق شاه) در عسرت است و استدعا دارد حقوقی در حدود ۶ تا ۷ هزار دلار برای ایشان تعیین شود. فرمودند، میخواهم بدانم این همه پول خودش را چه کرده است؟ مگر همین اواخر نبود که تو ۱۰ میلیون تومان [حدود یک میلیون و ۵۰۰ هزار دلار] به ایشان رساندی؟ عرض کردم، چرا. فرمودند، پدر گردن کلفت او تمام را می خورد و به او نم پس نمیدهد. این نمیشود، همین طور بگو.
۳ آبان ۱۳۵۵
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
عرض کردم [ویکند] را اقلا خوش بگذارنید و کار نفرمایید. فرمودند، با کی خوش بگذارام؟ با یک عده اطرافیان احمق پر توقع خودم و علیا حضرت؟ عرض کردم، اگر اجازه فرمایید ترتیب این کار را میدهم، خودتان اجازه نمیفرمایید. فرمودند، آخر باید متأسفانه یک حدودی را در عالم خانوادگی رعایت کرد. عرض کردم، این طور تفریحات [با مهمانها] چند ساعت بعد از ظهر، که با خستگی، مثلا بعد از آن وزیر خارجه انگلیس را میپذیرید، برای وجود مبارک صدمه قطعی دارد. خوشبختانه مزاج قوی دارید و صدمه را احساس نمیفرمایید. غلام می دانم که به این روز افتاده ام و اندک عدم تعادلی یا زیاده روی بیچارهام میکند. ولی به هر حال اثر این عدم تعادل ها مآلاً در وجود مبارک ظاهر خواهد شد و خدا آن روز را نرساند. اگر آخر هر هفته را استراحت نفرمایید، لااقل آخر هر ماه را دو سه روزی به کلی توقف فرمایید. به یک ترتیبی غلام مطلب را حل میکنم که علیا حضرت شهبانو ناراحت نشوند. در جواب خنده تلخی فرمودند. عرض کردم، غیر از آن هم من از کسی باک ندارم. فقط میخواهم وجود مبارک شاهنشاه، نه تنها برای خودم، [بلکه] برای کشور باقی بماند. باقی هیچ است. فرمودند، فکری بکن، ببینیم چه میشود… بعد از ظهر شاهنشاه یک ساعتی گردش تشریف بردند.
۲۸ اردیبهشت ۱۳۵۶
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
عرض کردم [ویکند] را اقلا خوش بگذارنید و کار نفرمایید. فرمودند، با کی خوش بگذارام؟ با یک عده اطرافیان
پینوشت: منظور از خوشگذرانی و گردش را قبلا توضیح دادهام.
@Barlabeietarikh
الحمدللهتعالی مزاج ما بسیار خوب است و تمام رمضان را در همین نگارستان روزه گرفتیم، بدون هیچ کسالت و مکروهی و کل مردم هم در نهایت آسودگی در مساجد و منابر و بازار و کاروانسراها مشغول روزه و گردش بودند. ارزانی، وفور نعمت در نهایت درجهی اعلى الحمدللهتعالی ثمالحمدلله. انشاءالله تعالی امیدوار هستم که الی آخر هم روزه را بهخوبی بگیریم.
رمضان ۱۲۹۳
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
@Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
الحمدللهتعالی مزاج ما بسیار خوب است و تمام رمضان را در همین نگارستان روزه گرفتیم، بدون هیچ کسالت و
خیلی وقت بود از شاه خوشگذران و رقیقالقلب قاجار چیزی نذاشته بودم.
گفتم شاید دلتون واسه شاه شهید تنگ شده باشه...
بر لبهی تاریخ
اخیراً یک چیز جالب متوجه شدم که در خاطرات اسدالله علم، «گردش» اسم رمزی است برای تفریحات جنسی شاه و خ
برای یک دقیقه من شرفیاب شدم، یعنی احضار شدم. فرمودند، بعدازظهر به گردش میرویم. خیلی تعجب کردم [چون دیروز گردش رفته بودند]. شاهنشاه فرمودند، میدانم تعجب میکنی، ولی فقط گردش و تفریح است!
۴ تیر ۱۳۵۴
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh
فرمودند راستی به تو خبر خوش بدهم که تصمیم گرفتم [به] مهمانیهای خواهرهای خودم نروم. به علاوه تصمیم گرفتم تمام این گ... گندهایی که این جا هم دعوت میشدند، دیگر دعوت نشوند. جز مشغله و دردسر برای من چیزی نداشتند. پدر سوختهها با من بلوت یا بریج (نوعی بازی) بازی میکنند و در فاصله انداختن هر ورق، یک تقاضایی از من دارند. یا در منزل خواهرها یک عده لاشخور پدرسوخته جز تقاضا دیگر چیزی ندارند. دیشب تصمیم خودم را به علیا حضرت گفتم، بسیار ناراحت شدند. عرض کردم من مکرر این مطلب را به عرض خاکپای مبارک رسانده بودم، توجه نمیفرمودید. هر وقت در نوشهر یا کیش شرفیاب میشدم و این بیتربیتها را میدیدم، خونم به جوش میآمد. آیا معنی دارد جایی که اعلیحضرت همایونی ناهار میل میفرمایند، کلفت فلان زنکه پدرسوخته که خودش را دوست علیا حضرت قلمداد میکند، لچک به سر بیاید کنار ایوان بنشیند و بچه شیر خوارهای را در بغل بگیرد و آن بچه دائما عر بزند؟ آخر این مقام شامخ سلطنت را باید همین طور حفظ کرد؟ فرمودند، محض خاطر شهبانو چیزی نمیگفتم، ولی دیگر احساس میکنم که قابل تحمل نیست و به این جهت موقوف شد. عرض کردم، تبریک عرض میکنم و باید این کار، چنان که مکرر عرض کرده بودم، از ده سال پیش که شروع شده بود، موقوف میشد.
۱۸ خرداد ۱۳۵۶
#اسدالله_علم
#پهلوی
@Barlabeietarikh