eitaa logo
بر لبه‌ی تاریخ
818 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
روایتی از روزگارانی که جهان لرزید... نقبی به وقایع، اسناد، و رازهای تاریخ معاصر جهان. اینجا، هر حادثه، داستانی‌ست ناگفته. ارتباط با مدیر: @MMSALEHN
مشاهده در ایتا
دانلود
✍️ از اُحد تا جنگ ۱۲ روزه ⚖️ در سنت دینی و تاریخی، همواره یک اصل بنیادین وجود دارد: قوانین هستی و سنت‌های الهی، اهل تبعیض نیستند. تاریخ در عصر حضور معصومین و پس از آن، به وضوح نشان داده است که خداوند با هیچ جبهه‌ای، حتی جبهه‌ای که پیامبرش را در میان دارد، عقد اخوت نبسته است. پیروزی، نه پاداشِ صِرفِ بر حق بودن، بلکه ثمره‌ی رعایت اسباب و علل است. 🛡️ جنگ اُحد ماندگارترین درس‌نامه برای اثبات این مدعاست. مسلمانان، در حالی که از موهبت حضور مستقیم پیامبر (ص) بهره‌مند بودند، تنها به دلیل رها کردن یک نقطه‌ی استراتژیک و غفلت از انضباط نظامی، پیروزیِ قطعی را با شکستی تلخ عوض کردند. اساساً فلسفه‌ی این دنیا بر آزمون استوار است؛ آزمونی که در آن نتیجه‌ی اعمال، چه خوب و چه بد، به شکلی عریان خود را نشان می‌دهد. قرآن کریم وعده داده است که حتی شقی‌ترین انسان‌ها نیز پاداشِ نظم و تدبیر خود را در این دنیا خواهند دید و برعکس، جبهه‌ی حق در صورت کج‌روی، طعم تلخ ناکامی را خواهد چشید. 🔍 اگر بخواهیم این کبرای کلی را بر وقایع معاصر تطبیق دهیم، با تضادی تکان‌دهنده مواجه می‌شویم. دشمن صهیونیستی، به این قانونِ دنیوی (علت و معلول) آگاه است. 📑 در جریان جنگ ۳۳ روزه، وقتی یکی از مدرن‌ترین ارتش‌های جهان در برابر نیروهای چریکیِ فاقد هر نوع سلاح سنگین، زمین‌گیر شد، اسرائیل به جای پناه گرفتن در پشت توجیهات، یک کمیسیون فرا دولتی به نام «وینوگراد» را تشکیل داد. گزارش علنی این کمیسیون که در ۲ می ۲۰۰۷ منتشر شد، بی‌پرده، نخست‌وزیر وقت (ایهود اولمرت) و ژنرال‌های ارتش را مقصر ناکامی در فرماندهی معرفی کرد. پیامد این شفافیت، استعفای وزیر دفاع، رئیس ستاد مشترک و چندین ژنرال ارشد بود. آن‌ها متوجه شدند که برای بقا، باید جراحی انجام داده و استراتژی خود را به کلی تغییر دهند. 🚨 اما در سوی دیگر میدان، در دهه‌ی گذشته‌ی ایران، زنجیره‌ای از حوادث رخ داد که هر کدام به تنهایی برای یک شوک عظیم مدیریتی کافی بود: ۱. سرقت حجم بزرگی از اسناد هسته‌ای از قلب پایتخت. ۲. خرابکاری‌های پیاپی در تأسیسات حیاتی نطنز. ۳. ترور سپهبد شهید حاج قاسم سلیمانی. ۴. ترور دانشمند برجسته، شهید فخری‌زاده در منطقه آبسرد تهران (در حالی که حتی خودروی وی هم ضد گلوله نبود). ۵. عملیات پیچیده و وسیع پیجرهای آلوده. ۶. ترور شهید اسماعیل هنیه در قلب تهران و در یک مکان تحت حفاظت. ۷. از دست رفتن ۳۸ فرمانده رده اول (از جمله ۴ نفر با درجه سرلشکری) و ۱۱ دانشمند تراز اول تنها در چند روز. 📍پرسش اساسی اینجاست: آیا این حجم از فجایع امنیتی، مقتضی تشکیل یک کمیسیون عالی و مستقل برای شناسایی ریشه‌های نفوذ و قصور نبود؟ آیا مبارزه با دشمنی مانند آمریکا که فقط بودجه‌ی نظامی آن، بیش از ۳ برابر کل حجم دلاری کل اقتصاد ماست، مقتضی هوشمندی امنیتی و احتیاط بیشتر برای پیشگیری از فجایع امنیتی نبود؟ بسیاری از این ضربات، نه حاصلِ قدرتِ لایتناهی دشمن، بلکه نتیجه‌ی رخنه در ساختار و اطمینانِ کاذب بود. وقتی از قصور عوامل داخلی چشم‌پوشی می‌شود و به جای بازنگری در ساختارها، به تسلیت‌ و لفظ بسنده می‌کنیم، در واقع در حال نقضِ همان سنت الهی هستیم که در اُحد جاری شد. 🚩 چشم‌پوشی از ضعف‌های ساختاری به بهانه‌ی حفظ روحیه یا مصلحت، بزرگترین بی‌مصلحتی است. همین رویکرد موجب شده تا ضربات، لایه به لایه عمیق‌تر شوند، تا جایی که امروز کشور با یک تهدید وجودی جدی مواجه شده است. دشمنی که می‌بیند برای اشتباهاتِ بزرگ، توبیخ و تغییرِ بزرگی در کار نیست، برای ضربه‌ی بعدی جری‌تر می‌شود. 💡 باید بپذیریم که جبهه‌ی حق بودن، به معنای مصونیت از خطا نیست. خداوند به تلاش، انضباط، شفافیت و برخورد با قاصران پاداش می‌دهد، نه به صرف انتساب به حق. @Barlabeietarikh
سردارسپه در پی یک کودتای ناگهانی که عمدتاً بر مبنای پول و یا ترس پی‌ریزی و فقط با زور ارتش عملی بود توانست مخالفت خارجیان و اکثر ایرانیان را که از ادامهٔ سلطنت احمدشاه نومید شده‌اند جلب کند و دیگر آن که با توقیف‌های مکرر و متعددی که در این ماه‌های اخیر دربارهٔ مخالفان خود اعمال کرده است، ملت را به سکوت و قبول وادارد و از سوی دیگر، نمایندگان مجلس را با تهدید و یا تطمیع مجبور به هواداری از خود ساخته است. آشپز مرا که بی‌خیال در خیابان قدم می‌زده است ناگهان توقیفش کرده و به ادارهٔ پلیس برده و او را مجبور کرده‌اند که به کاندیداهای دولت رای دهد؛ زیرا نقش مجلس مؤسسان تنها آن نخواهد بود که رضاخان پهلوی را بر تخت سلطنت بنشاند بلکه علاوه بر آن باید در قانون اساسی نیز تجدیدنظر کلی کند و مواد لازم را برای توسعهٔ اختیارات رضاخان نه فقط به عنوان پادشاه، بلکه برای آن که او به صورت پادشاه مستبد مطلق‌العنانی درآید، بر آن بیفزاید. خطر بزرگ همین جاست و به طور خلاصه علی‌القاعده به طرف یک حکومت استبدادی قدم بر می‌داریم که به زودی دیکتاتور نیرومند ولی بی‌سواد و بی‌فرهنگ با تصویب مجلس موسسانی که فرماندهان سپاه آن را فراهم آورده‌اند، تاج آن را بر سرخواهد گذاشت. رنه برتراند (وابسته‌ی نـظامی‌ دولت فـرانسه در ایـران) ۲۴ آبان ۱۳۰۴ @Barlabeietarikh
در اتومبیل [در زوریخ] که از سفارت به فرودگاه می‌رفتیم، من تنها در رکاب بودم [چون شهبانو به مراکش رفتند] و شاهنشاه شخصاً ماشین می‌راندند. به من فرمودند، [پس از چهار پنج شب پیش که در نیویورک در هتل با دخترهای آمریکایی خوابیدیم] احساس می‌کنم سوزشی در مجرای ادرار دارم. عرض کردم، بی‌جهت به خود زحمت می‌دهید و فکر می‌کنید. همیشه این افکار را دارید. پارسال هم در بابل همین مطلب را می‌فرمودید با آن که با هیچ کس جز خانواده [شهبانو] نبودید. فرمودند، اتفاقا آن صحیح بود زیرا بعضی امراض قارچی بود، حالا هم ناراحت هستم. من قدری شوخی کردم، ولی دیدم بسیار ناراحت هستند. به هر صورت به زوریخ وارد شدیم. بعضی معالجات احتیاطاً شد و فوری هم نتیجه داد و خیالشان راحت شد. یعنی من فکر می‌کنم اساساً چیزی نبود. به هر صورت سه روز در زوریخ بودیم، بسیار خوش گذشت. [اردشیر زاهدی] وزیر خارجه ترتیب کارهای آن جا را داده بود. اول تیر ۱۳۴۶ @Barlabeietarikh
[در زوریخ] شاهنشاه به اسکی تشریف بردند. فرمودند عصری شرفیاب شوم. تمام مدتی که شاهنشاه را ماساژ می‌دادند و بعد حمام گرفتند، شرفیاب بودم. صحبت های متفرقه ضمن این دو ساعت زیاد شد. از آن جمله فضولی کردم و عرض کردم شاهنشاه قدری در ورزش و…[خانم بازی] به نظرم افراط می‌فرمایید، این بد است. فرمودند افراط نمی‌کنم. عرض کردم همین حالا فرمودید امروز ۳ ساعت اسکی کرده‌اید. برای سن ۵۰ سال زیاد است به اضافه…[دختران خارجی هم که مدام خدمت اعلیحضرت هستند] بعد عرض کردم، اصولاً توقف شاهنشاه زیاد شده، بهتر بود کوتاه‌تر باشد. از این مطلب خوششان نیامد، ولی من وظیفه داشتم عرض کنم. شاه نمی‌تواند ۴۵ روز خارج از کشور بماند، آن هم به عنوان تفریح. این کار به مزاج و طبع مردم ایران خوشایند نیست. ۲۹ بهمن ۱۳۴۸ @Barlabeietarikh
رفتیم باغ وِرسایل [ورسای] را گردش بکنیم. فواره‌های متعدد زیادی دارد که منبعش مثل فواره‌های عمارت بلور لندن [کریستال پالاس] از چرخ بخار است. آب‌ها را انداخته بودند. فوارهٔ زیادی و حوض‌های متعدد، دریاچهٔ طولانی پایین حوض و فواره‌ها هست. خیابان‌های وسیع بسیار خوب، درخت‌های جنگلی و غیره. همه سرهای درخت‌ها را به هم بسته‌اند، مثل سقف سبز در بالای خیابان‌هاست و گاهی یک میدانی گرد، مُدَور از درخت و سبزه پیدا می‌شود؛ در میانش حوض و فوارهٔ عظیمی می‌جهد. بسیار باصفا جایی است که مثل کوه ساخته‌اند، آبشار از کوه می‌ریزد. چند مجسمهٔ مرمر در زیر آبشار گذاشته‌اند که یکی از آن مجسمه‌ها موسوم است به appollon که رب‌النوع - حُسن مردانه و روشنی و شعر است - آرایش می‌کند، سایرین دور او آینه و گل و اسبابِ بزک نگاه داشته‌اند. آن‌قدر خوب حجاری شده است که به تصور نمی‌آید. خواستم بروم بالا پیش آن مجسمه‌ها و زیر آبشار، مرشال [مارشال] و ژرنال آرتون گفتند بسیار اشکال دارد رفتن آنجا، راهش پرتگاه و سنگ و سربالاست؛ من گفتم می‌رویم. از کالسکه پایین آمده - صدراعظم هم بود - رفتیم بالا. اگرچه راهش بد بود، اما من چون هزار مرتبه بدتر از این‌جور راه‌ها را در کوه‌ها و شکارگاه‌های ایران بالا رفته بودم، اینجا مثل این بود که روی قالی و فرش راه بروم؛ جستم رفتم پیش مجسمه‌ها و زیر آبشار. صدراعظم که هیچ نیامد، جرنال آرتون آمد، اما زمین خورده همه رخت‌هایش گلی شد، شمشیرش هم کج شد، بلکه شکست. مرشال هم آمد، اما خیلی با زحمت و با امداد چند نفر دیگر، لیکن این نوع آمدن مرشل و ژرنالِ فرانسه به اینجا نقصی به رشادت و جنگی بودنشان وارد نمی‌آورد، می‌تواند باشد که شکارچی نباشد. خلاصه این مجسمه‌ها بسیار خوب بود، اما از متوجه نشدن و پاک نکردن اَشکال بسیار چرک شده و تار عنکبوت همه را گرفته بود. این خدای عشق و حُسن - با همراهانش - یک حمام و صابون کاملی لازم دارند؛ با وجود اینکه نزدیک آب هستند، بسیار دریغ است که آنها را نشورند. آمدیم پایین. سفر اول فرنگ، پاریس جمادی‌الاول ۱۲۹۰ @Barlabeietarikh
امروز مصادف با ۳۰ تیر کذائی است که دکتر مصدق که به وسیله قوام السلطنه برای سه چهار روز برکنار شده بود، با کمال قدرت قوام را ساقط کرد و مجدداً بر سر کار آمد. البته از پفیوزی ما! من در این زمینه بعدها اگر عمری بود چیزی خواهم نوشت که این اطرافیان آن وقت شاهنشاه مثل مرحوم [حسین] علاء وزیر دربار و مرحوم سپهبد [مرتضی] ایزدان پناه و مرحوم حشمت الدوله دیبا چه پفیوزی‌ای به خرج دادند و دوباره کارها را دو دستی تقدیم مصدّق کردیم و مقدمات اخراج شاهنشاه توسط مصدق از کشور پیش آمد. مردم خیال می‌کنند تمام بازی خارجی است یا خارجی بود. ولی من تصوّر می‌کنم اگر انسان اندکی شهامت و دل داشته باشد، خارجی گه می‌خورد که بتواند فضولی بکند. تمام بدبختیها که داشته ایم بر اثر پفیوزی و بزدلی خودمان بوده است. خارجی می‌خواست مرا هم روز پانزدهم خرداد ۱۳۴۲ از نخست وزیری بیندازد. به شاهنشاه عرض کردم توپ و تفنگ و قدرت در دست من است. از چهار تا اراذل و اوباش که پول سپهبد بختیار را گرفته است و او که پول آمریکایی‌ها را داده است، بترسم؟ اوّل و آخر آنها را پاره می‌کنم! و کردم. نه تنها اوّل و آخر آنها را پاره کردم، آخوندها و نفوذ آنها را برای همیشه از میان برداشتم. بعد خارجی از طریق دیگر آمد. حسنعلی منصور را به عنوان لیدر روشنفکران تراشیدند و به شاهنشاه قبولاندند که این شخص و این روشنفکران، ایران را گلستان خواهند کرد. شاهنشاه قبول فرمودند و به من امر دادند استعفاء کن. فوری سمعاً و طاعتاً اطاعت کردم. من به هر حال امر شاهنشاه ایران را که از جان و دل دوست دارم، اطاعت کردم وگرنه دوباره پدر خارجی و خارجی‌پرست را درآورده بودم. مطلب به قدری شور بود که در انتخابات نسبتاً آزادی که من انجام دادم، منصور که کاندید وکالت تهران بود و می‌خواست وکیل درجه یک تهران باشد، وکیل دوازدهم می‌شد. بعد از ظهر قرائت آراء [انتخابات]، [راکولِ] Rockwell پدرسوخته، وزیر مختار آمریکا، سراسیمه پیش من دوید که دستم به دامنت، بگو منصور را بالا بیاورند. ياللعجب! او را فحش کاری کرده از منزل بیرون کردم و شب گزارش را به شاهنشاه دادم. باری وکیل درجه ۱ نشد، ولی دو ماه بعد نخست وزیر ایران بود و حالا هم هنوز همان حزب بر سرکار است و آقای هویدا نفر دوم منصور و مغز متفکر او بعد از کشته شدن منصور نخست وزیر هست که هست. حالا ۸ سال می‌گذرد. ۳۰ تیر ۱۳۵۲ @Barlabeietarikh
صبح به اختصار چند دقیقه سر صبحانه شاهنشاه شرفیاب شدم. تلگرافی از اردشیر زاهدی سفیر از واشنگتن رسیده بود. مذاکراتی که با سفیر افغانستان راجع به اینکه رژیم جدید را بشناسیم کرده بود. سفیر افغانستان اصرار کرده است زودتر بشناسیم. اردشیر با سفیر پاکستان هم صحبت کرده است، هم چنین با تلفن با بوتو، و بوتو گفته بود خوب است به آمریکا و انگلیس بگوییم، که بعد از ما بشناسند. فرمودند: ما که تصمیم اتخاذ کردیم که امروز بشناسیم. به اردشیر جواب بده برای اینکه بهانه‌ای بعدها برای رژیم جدید به دست نداده باشیم، تصمیم گرفتیم آنها را بشناسیم. تا حالا شوروی و هند و آلمان غربی آنها را شناخته‌اند. بعد سفیر ونزوئلا و سفیر یمن شمالی اعتبارنامه تقدیم کردند. وقتی سفیر یمن آمد، شاهنشاه یواشکی به من فرمودند: تو خیال می‌کنی این چند نفر را با دست خودش سر بریده باشد؟ ناهار وزیر خارجه هند شرفیاب شد. من سر ناهار بودم. صحبت‌های اقتصادی بیشتر بود. ولی قبل از ناهار برای یک ساعت وزیر خارجه هند شرفیاب بود. وزیر خارجه ما هم نبود. سر شام رفتم، در کاخ علیا حضرت ملکه پهلوی. فریده خانم از این مسائل خاله زنکی و ازدواج شاهنشاه یک ساعت با من صحبت کردند، پوستم را کندند. من هم باز سخت جواب دادم. ۳۰ تیر ۱۳۵۲ @Barlabeietarikh
جمعه در منزل گذراندم. عده [ای از] دوستان و اقوام دیدن آمدند. عصری سواری رفتم، بسیار خوش گذشت. اسب عزیزم را بعد از تقریباً یک ماه می‌دیدم.‌ دل هر دومان برای هم تنگ شده بود! ... از اخبار داخلی باید همان ترقّی اجناس را به خصوص ترقی قیمت شکر که در دست دولت است، نام ببریم. یاللعجب که نیکسون و هیث و پمپیدو و تمام مسئولین دولتهای جهان هم و غم خود را مبارزه با انفلاسیون گذاشته اند و دولت ما نرخ اجناس را به شورای اصناف سپرده و خود را برکنار داشته است و این شورا چه می‌کند؟ همان کاری که گربه با دنبه بکند، اگر به او سپرده شود! قندی که باید کیلویی ۲۲ ریال فروخته شود، به پنجاه ریال در بازار سیاه گیر می‌آید و [قیمت] سایر اجناس نیز به همین نسبت بالا رفته است. دولت بالاخره معامله ۶۰۰ هزار تن گندم را با آمریکا کردند. قبل از محصول می‌گفتند بیش از ۲۰۰ هزار تن کسر نداریم. حالا می بینند ۶۰۰ هزار تن هم کم است، باید یک ملیون تن خرید. قیمت گندم از آن تاریخ تا حالا ۱۰۰٪ بالا رفته و ملت ایران ۷۰ ملیون دلار غرامت این ندانم کاری را می‌دهد. باری زیاد ننویسم. در این گیرودار جشن ۲۸ مرداد برپا می‌کنیم و همین مردم را به سان و رژه می‌بریم، یا از شاهنشاه استقبال یک ملیون نفری می‌کنیم. برای چه؟ من وضع را قابل انفجار می بینم و بسیار نگرانم. ۲۶ مرداد ۱۳۵۲ ✍️پی‌نوشت ۱: در تاریخ معاصر ایران، دو مقطع دهه‌ی ۵۰ و دهه‌ی ۸۰ شمسی، نقاط عطفی بودند که ثروت بادآورده‌ی نفت می‌توانست سرنوشت میان‌مدت کشور را تغییر دهد. اما در هر دو دوره، ساختار سیاسی و اقتصادی ایران در تله‌ی بیماری هلندی گرفتار شد. در دهه‌ی ۵۰، شاه با نادیده گرفتن هشدارهای کارشناسان، درآمد نفتی را صرف پروژه‌های بزرگ صنعتی و نظامی کرد. این تزریق نقدینگی فراتر از ظرفیت جذب اقتصاد ایران بود. نتیجه، تورمی لجام‌گسیخته و جهش قیمت بود که نفع آن تنها به طبقات مرفه و نزدیکان قدرت می‌رسید. در حالی که ویترین پایتخت مدرن می‌شد، توده‌ی مردم و حاشیه‌نشینان شهرها زیر فشار اقتصادی له شده و احساس تبعیض عمیقی نسبت به این توسعه‌ی از بالا پیدا کردند؛ امری که در نهایت یکی از ریشه‌های اصلی انفجار نارضایتی‌های منتهی به انقلاب شد. در دهه‌ی ۸۰، استراتژی تغییر کرد اما اشتباهات تکرار شد. دولت وقت با شعار آوردن پول نفت بر سر سفره‌ها، به جای سرمایه‌گذاری مولد، به سمت توزیع مستقیم ثروت رفت. یارانه‌های نقدی، طرح مسکن مهر و وام‌های زودبازده، تلاش‌هایی برای جلب رضایت عامه بود. اما این اقدامات با یک فاجعه‌ی مدیریتی همراه شد و آن، انحلال سازمان برنامه و بودجه بود. با حذف نهادهای نظارتی، انضباط مالی از بین رفت و صدها میلیارد دلار درآمد نفتی در هزارتوی پروژه‌های ناتمام، واردات بی‌رویه کالا و پرونده‌های بزرگ فساد مالی گم شد. برخلاف دهه‌ی ۵۰ که ثروت در ساختارهای فیزیکی نمایان بود، در دهه‌ی ۸۰ بخش بزرگی از درآمدها به دلیل فقدان شفافیت، عملاً غیرقابل رهگیری شد. پی‌نوشت: من نمی‌دونم این افسانه‌ی ثبات قیمت خودکار در ۱۳ سال رو چه کسی اولین بار از معده‌ی مبارکش درآورد... @Barlabeietarikh
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایده‌ی «سنت اسپرم‌سالاری» یا انتقال قدرت بر اساس قرعه‌کشی کروموزوم‌ها، در نگاه اول چیزی جز توهین به شعور مدرن نیست. این که سروری و سالاری بر یک ملت، به اتفاقات درون یک رحم گره بخورد، نه با عدالت سازگار است و نه با عقلانیت. در دنیایی که شایسته‌سالاری حرف اول را می‌زند، نشستن بر تخت پادشاهی فقط به حکم خون، شکلی از تبعیض بدوی است که انسان را به دوران پیش از خردگرایی پرتاب می‌کند. اما وقتی به نهادهای کهنی مثل سلطنت بریتانیا نگاه می‌کنیم، با پارادوکس عجیبی مواجه می‌شویم. چرا ملتی پیشرو، هنوز به این ویترین پرهزینه وفادار است؟ سلطنت‌هایی که قدمتشان به هزاره می‌رسد (مانند بریتانیا)، دیگر صرفاً یک سیستم حکومتی نیستند؛ آن‌ها لنگرگاه هویت یک ملت‌اند. این قدمت، نوعی اصالت ایجاد می‌کند که به جامعه حس تداوم و ثبات می‌بخشد. در این مدل، پادشاه یا ملکه نه یک حاکم مقتدر، بلکه نمادی از تاریخ زنده است که فراتر از دعواهای سیاسی روزمره، شیرازه‌ی ملی را حفظ می‌کند. این اصالت، محصولِ قرن‌ها صیقل خوردن در دل حوادث است؛ چیزی که با هیچ مقدار پولی نمی‌توان آن را خرید یا یک‌شبه ساخت. البته درست در نقطه‌ی مقابل این ریشه‌های هزارساله، با پدیده‌ای به نام «پهلوی» روبرو هستیم؛ حکومتی که نه یک سلطنت اصیل، بلکه یک پروژه‌ی برساخته بود. پهلوی تماماً فاقد آن جوهر تاریخی بود که به یک نظام پادشاهی مشروعیتِ سنتی می‌دهد. این سلسله نه از دل یک ضرورت تاریخی و ملی، بلکه در خلأ قدرت و با مهندسی مستقیم بیگانگان (بریتانیا) سر برآورد و نقطه‌ی شروع آن نیز یک بیسوادِ بدوی بود. @Barlabeietarikh
در اطراف و جوانب، زن و مرد زیادی روی صندلی‌ها نشسته بودند. دوربین دوچشمی آوردند تماشا می‌کردم. از پشت آینه و بلورهای پشت سر ما، فواره‌های آب بسیار خوب می‌جست. زن دوک‌سَدِرلند با دخترش پشت ما نشسته بودند. دختر دوک بسیار بسیار خوشگل بود، انسان نمی‌توانست چشم از آن بردارد؛ خیلی نگاه کردم اما چه فایده. خلاصه به هر طرف دوربین می‌افتاد زن خوشگل بود. در جلو ما بعضی انگلیسی‌ها بازی gimnass (ژیمناستیک) کردند. بسیار بسیار کارهای عجیب، از جست‌وخیز و معلق روی طناب و غیره کردند که کار کمتر کسی است. بعد میل‌های پهلوان‌های ایران را آوردند، میل‌بازی کردند. سفر اول فرنگ، لندن جمادی‌الاول ۱۲۹۰ @Barlabeietarikh
من آگاهانه تصمیم گرفتم که در درون موساد، هیچ دوستیِ نزدیکی نداشته باشم. هزاران زیردست داشتم. بله، می‌توانستم با کارکنان قهوه بخورم، به آن‌ها مشورت بدهم یا حتی دلداری‌شان بدهم. اما در عین حال می‌توانستم سرشان فریاد بزنم، کارشان را نقد کنم، و اگر لازم بود، اخراج‌شان کنم. هیچ سرایت احساسی‌ای در کار نبود. فصل اول کتاب شمشیر آزادی؛ نوشته یوسی کوهن (رئیس سابق موساد) @Barlabeietarikh