3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ملوانها در حال رد شدن از تنگه هرمز بعد از اینکه ترامپ گفت تنگه امنه:
#متفرقه
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
مقداری از دخترها، مقداری از جوانیها صحبت شد. منجمله عرض کردم با اولین زنی که مواجه شدم (ادمین: مقصود از مواجه شدن هم روشن است!) کلفت چهل سالهی مادرم بود و خاطرم میآید آن شب سیر مفصلی خورده بود و بهنظرم عطر دلربایی آمد. شاهنشاه آنقدر خندیدند و بلند خندیدند که شهبانو متوجه شدند.
۴ شهریور ۱۳۵۵
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
صبح شرفیاب شدم. الحمدالله حال شاهنشاه خوب بود. کارهای جاری زیاد بود. منجمله قذافی دیوانه به مناسبت اول رمضان تلگراف تبریکی عرض کرده بود. خیلی خندیدند. چون این مردکه با ما قطع رابطه کرده و بعلاوه تمام تروریستها و چپیها را در ایران پول میدهد.
۹ شهریور ۱۳۵۵
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
از پلههای چوبی [تماشاخانه] که پایین رفته بودیم آمدیم بالا توی اطاق. پنج نفر از رقاصهای سن را آوردند بالا پیشِ ما، کورکور هم بود «دیرکتر طیاتر» [یا همان کارگردان تئاتر]، عجب رقاصهای خوشگلی بودند، بخصوص یکی از آنها که اسمش مادموازل کراس بود، به قدری خوشگل و مقبول بود که آدم نمیتوانست به روی او نگاه کند، قدری فرانسه صحبت کردیم و افسوس خوردیم و رفتند.
سفر سوم فرنگ
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خداوند خائنان را نمیبخشد؛ ما هم نخواهیم بخشید و آنها را چه در داخل و چه در خارج، رها نخواهیم کرد. کار ما با این خائنان تازه آغاز شده است.
این هتل ما (در بلژیک) اسمش هتل بریتانیک است. دیشب حال ما خوب نبود، با وجود این چون شهر را چراغان کرده بودند محض اینکه التفاتی به مردم کرده باشیم بیرون آمدیم قدری در خیابان جلو منزل راه برویم... دکانهای خیلی خوب دیدیم، به چند دکان وارد شدیم خریدهای خوب کردیم.
رسیدیم به جای بزرگی، عمارت بزرگی بود، چراغهای زیاد داشت، گفتند اینجا کازینو است، ما نمیدانستیم کازینو چیست، خواستیم ببینیم، خسته هم شده بودیم، بلکه آنجا استراحتی بکنیم، داخل شدیم... اطاقها و تالارهای بزرگ مزین دیدیم، در همه چهلچراغ، گاز و الکتریسیطه... دیگر یک اطاق بزرگی بود، میزی در میان آن بود، قریب چهل نفر زن و مرد نشسته بودند دور آن، پرسیدیم چه میکنند گفتند اینجا باکارا بازی میکنند و رولت... ندانستیم چطور بازی میکنند.
اطاق دیگر همه جور اسباب بازی گذاشته بودند، تخته نرد و شطرنج و همه چیز... یک قطار راهآهن ساختهاند در روی صفحه و اسبابی دارد که دور میزند... در روی میز اسامی ده پانزده شهر از شهرهای فرنگستان را نوشتهاند، اشخاصی که بازی میکنند هر یک شهری را اختیار میکنند و پول روی اسم آن شهر میگذارند... بعد قطار را حرکت میدهند، تند میچرخد، خیلی تماشا دارد، بعد هر جا ایستاد، اسم هر شهر که باشد، حریفی که روی آن شهر پول گذاشته میبرد.
حقیقتا راحتگاه غریبی است، همه چیز در اینجا هست... چون دیدن و دانستن همه چیز خوب است عجب اتفاقی بود که اینجا را دیدیم، طرز قمار فرنگیها را تماشا کردیم. اما اطاق بازی اینجا را نمیتوان قمارخانه گفت، مردمان معقول آنجا بودند، بیصدا، آرام، مودب دور میز نشسته بودند، آدم تصور میکرد برای مشورت نشستهاند... اینطور اتفاقی دیدن اینجا بد نبود، تماشائی کردیم، تازگی داشت، گفتند یک دستگاه بازی در موناکو هست خیلی از اینها بزرگتر که برد و باخت در آنجا زیاد میشود. از کازینو رفتیم به هتل.
سفر سوم فرنگ؛ ۵ تیرماه سال 1268 شمسی؛ بلژیک، شهر اسپا.
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
✍️ بازی کردن در فرهنگها و تمدنها؛ قدرت جهانسازی در انتقال معنا
بازیهای ویدئویی پتانسیل عظیمی برای نمایش تاریخ و فرهنگ دارند، چون مخاطب را از جایگاه تماشاگر صرف بیرون میآورند و به او اجازه میدهند درون یک جهان تاریخی زندگی کند. در برخی از بازیها، معماری، پوشش، آداب معاشرت، سبک زندگی روزمره، و حتی شکل تبلیغات و سرگرمیهای عمومی، مانند سینما، فقط دیده نمیشوند؛ بلکه تجربه میشوند. همین تعاملی بودن باعث میشود انتقال مفاهیم فرهنگی و تاریخی، از روایت خطی فراتر برود و در ذهن مخاطب ماندگارتر شود؛ زیرا فهم، از مسیر مشاهده و انتخاب و پیامد شکل میگیرد، نه صرفاً از مسیر توضیح.
در این چارچوب، بازی Red Dead Redemption 2 را میتوان یک اثر فرهنگی دانست که بیش از آنکه یک بازی ساده باشد، بازآفرینی عینی یک دورهی تاریخی است. بازی، مخاطب را به آمریکا در پایان قرن نوزدهم میبرد؛ زمانی که مرزهای غرب وحشی در حال جمع شدن بود و شهرنشینی، صنعت، تجارت و قانون، آرامآرام جای زیستِ مرزی و قبیلهای را میگرفت. این گذار تاریخی، هستهی اصلی تجربه است؛ مخاطب در جهانی حرکت میکند که نشانههای تغییر را در همهجا میبیند؛ از رشد شهرها و شکلگیری مراکز اقتصادی تا تفاوت محسوس میان حاشیههای بیقانون و فضاهای شهریِ نظمیافته.
(ادامه👇)
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
یکی از برجستهترین نقاط قوت بازی، دقت در تصویرسازی فضاهای شهری و روستایی است. تفاوت محلهها، شکل خیابانها، نوع ساختمانها، کیفیت زیرساختها، پوشش مردم، و ابزارهای رفتوآمد بهگونهای طراحی شده که بتوان از دل محیط، سطح توسعه و حتی شکاف طبقاتی را فهمید. شهرها صرفاً قشنگ نیستند؛ منطق اجتماعی دارند و قابل خواندناند. حتی جزئیاتی مانند تابلوها، اعلانها و نشانههای تجاری، حس حضور تبلیغات و اقتصاد نوظهور را منتقل میکند؛ انگار با جامعهای مواجهیم که در حال پوستاندازی است و نشانههای مدرنشدن را بر دیوارها، ویترینها و رفتار مردم حک کرده است.
بازی در بازنمایی فرهنگ عمومی آن دوران نیز نگاه دقیق دارد. برخورد مردم با غریبهها، مناسبات قدرت، حساسیتهای اخلاقی، و فشار زندگیِ در حال تغییر، در گفتارها و کنشهای روزمره قابل مشاهده است. این تقابل میان سنت و مدرنیته، نه در قالب جملههای مستقیم، بلکه در جزئیات زیستی نمود پیدا میکند؛ از فضای شهرهای بزرگتر و ریتم تندترشان تا گروههای تبهکاری که هنوز به قانون و نظم جدید بدبین یا بیاعتنا هستند. چنین طراحیای باعث میشود جهان بازی به یک صحنهآرایی مصنوعی تبدیل نشود و حس یک جامعهی زنده و قابلباور را ایجاد کند.
حتی سرگرمیها و فعالیتهای شهری هم با همین منطق ساخته شدهاند. امکان رفتن به شهر و تماشای تئاتر، نمونهی روشنی از توجه بازی به عناصر فرهنگی زمانه است؛ سالنها، نوع اجراها و حالوهوای جمعیت، مخاطب را با شکل سرگرمیهای عمومی آن دوره مواجه میکند و نشان میدهد بازی فقط دربارهی مأموریت و تیراندازی نیست؛ بلکه میخواهد زندگی را، با همهی لایههایش، بازسازی کند. (توصیفهای ناصرالدین شاه از تئاترهای زمان خود، با فضای بازی بسیار مشابهت دارد). این بخشها به مخاطب فرصت میدهند مکث کند، مشاهده کند و جهان را مانند یک جامعهی واقعی ببیند.
در کنار این بازآفرینی تاریخی، یکی از عناصر اثرگذار تجربهی بازی، امکان هدایت شخصیت میان زندگی شرافتمندانه و غیرشرافتمندانه است. مخاطب میتواند «آرتور مورگان» را به سمت انتخابهایی مسئولانهتر، یا تصمیمهایی خشنتر و خودمحورانهتر سوق دهد و تبعات آن را در برخورد دیگران، کیفیت روابط، مسیر رویدادها و حالوهوای کلی تجربه ببیند. این سازوکار، بازی را از سطح روایت ثابت فراتر میبرد و آن را به تمرینی ملموس دربارهی پیامدِ رفتار تبدیل میکند؛ مخاطب نهفقط میشنود که هر انتخاب نتیجه دارد، بلکه آن را زندگی میکند. همین تجربهی تعاملی میتواند در ذهن مخاطب اثر واقعی بگذارد، چون موضوع اخلاق و مسئولیت را از حالت نصیحت و شعار خارج میکند و در قالب تجربهی شخصی و نتیجهی قابل مشاهده ارائه میدهد.
پینوشت ۱: این بازی با تکنولوژی سال ۲۰۱۸ ساخته شده است!
پینوشت ۲: ای کاش ما در ایران نیز توانایی مالی و فنی ساختن چنین بازیهایی را داشتیم. کارهای بسیار خوبی را میتوانستیم انجام دهیم...
#تحلیل
#متفرقه
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
[در کربلا] صبح برخاستم، باز دندان گاهی درد میکرد، گاهی خوب بود، خیلی اذیت میکرد. سر حمام مردانه رفتیم. عرفانچی و غیره بودند. جارچی داد میزد، گفتم [او را] بزنند...
رفتیم زیارت. دم کفشکن حضرت، شاهزاده هندی – برادر محمد نجف میرزای مرحوم که در ایران بود اینجا مجاور است، اسمش زاهدالدینشاه است، دم کفشکن ایستاده بود؛ یحییخان آورده بود. پاشا و غیره همه بودند، حسامالسلطنه و غیره. شاهزاده را که دیدم، چیز غریبی عجیبی بود که انسان از دیدن او بیاختیار چنان خنده میکرد که فرضا یک عزیزش در روبهرویش بمیرد، در آن ساعت این شخص را به این هیأت ببیند، محال است که خنده نکند. جبه زری گلابتوندوز کهنه تنگ مندرس کوتاهی در بر داشت، کلاه غریب و عجیبی که به وصف و تحریر نمیآید در سر داشت؛ نه عمامه بود نه چفیه و اِکال عربی بود، نه عجمی بود نه رومی، نه فرنگی بود نه هندی، از اطراف کلاه هم پارچه دور گوش و سر و بر شاهزاده آویزان بود. کلاه گشاد شُلمُل؛ یک جقه بزرگ کثیف مندرسی – همه تخمهها بدلی بزرگ بر روی برنج کار کرده بودند – جقه هم شُل، کج شده روبهروی سرش زده بود. ریش نه سفید نه سیاه، نه بلند نه کوتاه، نه محرابی نه مورچهای، رنگ نه بنفش نه سفید، نه سیاه نه قهوهای، نه آبی، نه زرد؛ تنبان سفیدِ چرک، جورابهای پشمی کلفتِ کثیفِ کهنه. خلاصه شاهزاده به طوری جلوه کرد که به هیچ وجه خودداری نمیشد کرد، به طوری مرا خنده گرفت که کم مانده بود خفه شوم. دو شیشه عطری با یک انفیهدان طلای فرنگی کهنه مندرس، بعد از تعظیمِ هندی تقدیم کرد. نمیتوانستم نگاه به صورتش ایستاده بودند. مردم زیادی از امرا و اعیان بودند. شاهزاده هم پشت سر من ایستاده است. خنده چنان بر من مستولی شد که کم مانده بود خفه شوم و اشک از چشمان من میآمد، کم مانده بود نعره بزنم. زیارتنامهخوان هم هِی طول کلام میدهد، کم مانده رسوایی بار بیاید. به یک طوری خودداری کردم. رفتیم توی ضریح، شاهزاده هم باز آمد ایستاد. باز هم در زیارت خندهام گرفت. در سر نماز خندهام گرفت.
بعد از نماز به حضرت عباس رفتیم، آنجا هم شاهزاده بود، باز اسباب مضحکی شده بود. امروز به واسطه همین شاهزاده، حقیقتا همه به خنده گذشت و شیطانی شده بود برای ما، و نمیگذاشت به هیچ وجه حالتی دست بدهد.
سفرنامه ناصرالدین شاه در کربلا و نجف ۲۴ آذر ۱۲۴۹
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بعد از ده دقیقه که رفتیم داخل خاک هلند شدیم و فورا معلوم شد خاک هلند است... رسیدیم به آمستردام... بسیار شهر معتبری است و معظم... از ترن پایین آمده با حاکم و سایرین تعارف کرده از جلو سربازها گذشتیم... سوار کالسکه شده راندیم برای منزل...
بسیار شهر خوبی، کوچههای وسیع، سنگفرش بسیار خوب کرده، عمارتهای سه چهار مرتبه [طبقه] عالی، بناهای محکم، پاک، تمیز، شسته، خیلی خیلی قشنگ... راه پر بود از جمعیت، الی منزل زنهای خوشگل خوب خیلی بود که از جاهای دیگر مقبولتر بودند، به خصوص خدمتکارهای اینجا که تاجی از تور سفید سرشان است، تمام چاق و گنده و مقبول، زشت ندارند، مگر پیر باشند...
اهل این شهر هم چون ایرانی ندیده بودند برای تماشا آمده بودند و کم مانده بود از زور تماشا چشمهایشان از کاسه بیرون بیاید... همینطور با جمعیت آمدیم تا رسیدیم به هتل... منزل ما خیلی خوشمنظر است، اطاقهای خوب روشن، چشمانداز به رودخانه نگاه میکند... چون خیلی خسته بودیم، شام خورده خوابیدیم، صدای این شهر و های و هوی آنجا نسبت به شهرهای دیگر خیلی کمتر و بهتر است.
سفر سوم فرنگ، شهر آمستردام هلند؛ ۲۶ خرداد سال ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh