[در کربلا] صبح برخاستم، باز دندان گاهی درد میکرد، گاهی خوب بود، خیلی اذیت میکرد. سر حمام مردانه رفتیم. عرفانچی و غیره بودند. جارچی داد میزد، گفتم [او را] بزنند...
رفتیم زیارت. دم کفشکن حضرت، شاهزاده هندی – برادر محمد نجف میرزای مرحوم که در ایران بود اینجا مجاور است، اسمش زاهدالدینشاه است، دم کفشکن ایستاده بود؛ یحییخان آورده بود. پاشا و غیره همه بودند، حسامالسلطنه و غیره. شاهزاده را که دیدم، چیز غریبی عجیبی بود که انسان از دیدن او بیاختیار چنان خنده میکرد که فرضا یک عزیزش در روبهرویش بمیرد، در آن ساعت این شخص را به این هیأت ببیند، محال است که خنده نکند. جبه زری گلابتوندوز کهنه تنگ مندرس کوتاهی در بر داشت، کلاه غریب و عجیبی که به وصف و تحریر نمیآید در سر داشت؛ نه عمامه بود نه چفیه و اِکال عربی بود، نه عجمی بود نه رومی، نه فرنگی بود نه هندی، از اطراف کلاه هم پارچه دور گوش و سر و بر شاهزاده آویزان بود. کلاه گشاد شُلمُل؛ یک جقه بزرگ کثیف مندرسی – همه تخمهها بدلی بزرگ بر روی برنج کار کرده بودند – جقه هم شُل، کج شده روبهروی سرش زده بود. ریش نه سفید نه سیاه، نه بلند نه کوتاه، نه محرابی نه مورچهای، رنگ نه بنفش نه سفید، نه سیاه نه قهوهای، نه آبی، نه زرد؛ تنبان سفیدِ چرک، جورابهای پشمی کلفتِ کثیفِ کهنه. خلاصه شاهزاده به طوری جلوه کرد که به هیچ وجه خودداری نمیشد کرد، به طوری مرا خنده گرفت که کم مانده بود خفه شوم. دو شیشه عطری با یک انفیهدان طلای فرنگی کهنه مندرس، بعد از تعظیمِ هندی تقدیم کرد. نمیتوانستم نگاه به صورتش ایستاده بودند. مردم زیادی از امرا و اعیان بودند. شاهزاده هم پشت سر من ایستاده است. خنده چنان بر من مستولی شد که کم مانده بود خفه شوم و اشک از چشمان من میآمد، کم مانده بود نعره بزنم. زیارتنامهخوان هم هِی طول کلام میدهد، کم مانده رسوایی بار بیاید. به یک طوری خودداری کردم. رفتیم توی ضریح، شاهزاده هم باز آمد ایستاد. باز هم در زیارت خندهام گرفت. در سر نماز خندهام گرفت.
بعد از نماز به حضرت عباس رفتیم، آنجا هم شاهزاده بود، باز اسباب مضحکی شده بود. امروز به واسطه همین شاهزاده، حقیقتا همه به خنده گذشت و شیطانی شده بود برای ما، و نمیگذاشت به هیچ وجه حالتی دست بدهد.
سفرنامه ناصرالدین شاه در کربلا و نجف ۲۴ آذر ۱۲۴۹
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بعد از ده دقیقه که رفتیم داخل خاک هلند شدیم و فورا معلوم شد خاک هلند است... رسیدیم به آمستردام... بسیار شهر معتبری است و معظم... از ترن پایین آمده با حاکم و سایرین تعارف کرده از جلو سربازها گذشتیم... سوار کالسکه شده راندیم برای منزل...
بسیار شهر خوبی، کوچههای وسیع، سنگفرش بسیار خوب کرده، عمارتهای سه چهار مرتبه [طبقه] عالی، بناهای محکم، پاک، تمیز، شسته، خیلی خیلی قشنگ... راه پر بود از جمعیت، الی منزل زنهای خوشگل خوب خیلی بود که از جاهای دیگر مقبولتر بودند، به خصوص خدمتکارهای اینجا که تاجی از تور سفید سرشان است، تمام چاق و گنده و مقبول، زشت ندارند، مگر پیر باشند...
اهل این شهر هم چون ایرانی ندیده بودند برای تماشا آمده بودند و کم مانده بود از زور تماشا چشمهایشان از کاسه بیرون بیاید... همینطور با جمعیت آمدیم تا رسیدیم به هتل... منزل ما خیلی خوشمنظر است، اطاقهای خوب روشن، چشمانداز به رودخانه نگاه میکند... چون خیلی خسته بودیم، شام خورده خوابیدیم، صدای این شهر و های و هوی آنجا نسبت به شهرهای دیگر خیلی کمتر و بهتر است.
سفر سوم فرنگ، شهر آمستردام هلند؛ ۲۶ خرداد سال ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
امروز صبح برای اولین بار پس از عید باران میبارید. معلوم بود شاهنشاه سرحال خواهند بود. بنابراین تصمیم گرفتم تمام مسائلی که مورد قبول شاهنشاه به طور عادی نیست به عرض برسانم... به محض آنکه شرفیاب شدم دیدم پیش بینی من صحیح است... و شاهنشاه کاملاً خرم و خندان هستند.
مسائل مختلف منجمله وساطتهای خیلی بیمورد و بیجا را به عرض رساندم. بعضی ها را پذیرفتند.
صبح زود در هیئت امنای دانشگاه تهران شرکت کرده بودم، جریان آنجا را عرض کردم که بین نخست وزیر و عالیخانی برخوردی نشد.
راجع به امور نفتی عرض کردم، فروش نفت ما به کوبا به وساطت نروژیها گویا موافق میل آمریکاییها نیست. هنوز مشغول مذاکره هستیم. فرمودند به جهنم. درست هم میفرمایند.
۳ اردیبهشت ۱۳۴۹
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
مخبر دیلی تلگراف و مخبر گاردین را که میخواهند مقالات مفصلی راجع به ایران بنویسند، برای سه ساعت ملاقات مصاحبه کردم. واقعاً خسته شدم (چون آمده بودند شاهنشاه را ببینند، بعد فرمودند من نمیبینم تو ببین). مخبر دیلی تلگراف سؤال کرد چرا به مردم آزادی بیان و قلم نمیدهید؟ من جواب دادم وقتی مردم آن چه خواستهاند به دست بیاورند به دست آوردهاند (در نتیجه انقلاب شاه و ملت)، دیگر میخواهند چه بگویند؟ اما به طوری از این جواب خودم خجل بودم که حدّی نداشت. مثل جواب کشورهای کمونیستی بود. ولی چیز دیگری نمیتوانستم بگویم. البته خودم عقیدهام این است که با آن نوع آزادیهای سیستم اروپا کار ما و کشورهای شرقی به سامان نمیرسد و این مطلب را همه جا گفته و میگویم. منتها در [استدلال] argument انسان گیر میکند!
۴ تیر ۱۳۵۲
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بالوا [سفیر فرانس] آمد. باز پیچش داریم و میترسیدیم که پیش بالوا زرته [باد معده] بدهیم و میخواستیم به موسیو اُدیبر [مترجم سفیر] بگوئیم که این زرته پیش شما محرمانه باشد به کسی بروز ندهید؛ محرمانه باشد.
ربیعالاول ۱۳۱۳
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
از اخبار مهم جهان انفجار بمب اتمی هند است که خیلی معنی میدهد و تعادل نیروها را در آسیا به هم میریزد. تعجب است یک جا خانم گاندی سه هزار میلیون دلار (فقط سه هزار میلیون دلار!) از ما گدایی میکند، از طرف دیگر بمب اتم میسازد و ملت گرسنه هند را به حال خود میگذارد.
۲۹ اردیبهشت ۱۳۵۳
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
امروز ظهر باید برویم به کارخانه ژیراردم که حالا صاحب آن مسیو ویطرس آلمانی است. ۴۴ورس از ورشو تا آنجا راه است که ۶فرسنگ ما میشود...؛ چون زن حاکم ورشو در این کارخانه دستی یا شراکتی دارد به این جهت خودش و این زنها هم حاضر شدهاند. فرنگی و ایرانی رفتیم توی واگن، همه جابهجا شدیم. تِرن حرکت کرد و سه ربع طول کشید که رسیدیم، کارخانه کوچکی بود و جمعیت زیادی داشت که در کارخانه جمع شده بودند، این جمعیت از جایی نیامده بودند، تمام از اهل و عملجات همین کارخانه هستند،... هفت هزار زن و مرد عمله مخصوص این کارخانه است که برای آنها خانههای دو مرتبه و سه مرتبه تکتک ساختهاند و آنجا منزل دارند، کوچههای راست وسیعی دارد، شهری شده است، سوای این خانههای عملجات بعضی عمارات و خانههای خوب هم این صاحب کارخانه ساخته است که هرکس بیاید اینجا و بخواهد منزل کند، کرایه میدهد. دودکشهای زیادی از این کارخانه پیداست و دود میکند. در این مدت ۳۲سال اینجا شهری شده است. قدری که راندیم رسیدیم به کارخانه، پیاده شده رفتیم توی کارخانه، کارخانههای بزرگ و کوچک متعدد خیلی بود، زن و مرد و دختر زیادی در این کارخانهها کار میکردند، چرخهای زیاد، دیگهای بزرگ داشت، پشم میریسیدند، میبافتند، پنبه را میریسیدند و میبافتند وریسمان میکردند، زیر پیراهنی درست میکردند، جوراب، پارچههای روی میزی و چیزهای دیگر پتو و... درست میکردند، بسیار کارخانههای معتبری است، جمعیت کارگر هم حساب ندارد، یک کارخانه بزرگ رفتیم که ته کارخانه هیچ پیدا نبود و به قدری جمعیت کارگر توی کارخانه بود مثل مورچه، از صدای چرخ بخار و این همه جمعیت آدم کر میشد، اگر ۱۰دقیقه آدم توی این کارخانه میماند حکما مغزش پایین میآمد، هوای کارخانهها هم گرم بود. بعد رفتیم مرتبه دوم و سوم و چهارم این کارخانه، آنجا زنها نشسته بودند و بعضی اسبابها را که این کارخانهها درست میکند میدوزند با چرخ، اما چرخ پایی و دستی نیست با بخار چرخ را حرکت میدهند، اینها میدوزند همینطور این سه مرتبه بالا زن و دختر نشسته بود و کار میکرد، هرچه نگاه کردم که توی این زنها یک زن خوشگل پیدا کنم نبود، اقلا ۲هزار زن در این کارخانه کار میکند، توی اینها یک زن نبود که خوب باشد تمام زرد و رنگ پریده بودند، از شدت کار تمام زنها بیمصرف و زرد هستند، این بیچارهها در ۲۴ساعت ۹ ساعت باید کار کنند.
سفر سوم فرنگ؛ بازدید از کارخانههای شهر ورشو لهستان؛ ۱۴ خرداد ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh