بر لبهی تاریخ
امروز ظهر باید برویم به کارخانه ژیراردم که حالا صاحب آن مسیو ویطرس آلمانی است. ۴۴ورس از ورشو تا آنجا راه است که ۶فرسنگ ما میشود...؛ چون زن حاکم ورشو در این کارخانه دستی یا شراکتی دارد به این جهت خودش و این زنها هم حاضر شدهاند. فرنگی و ایرانی رفتیم توی واگن، همه جابهجا شدیم. تِرن حرکت کرد و سه ربع طول کشید که رسیدیم، کارخانه کوچکی بود و جمعیت زیادی داشت که در کارخانه جمع شده بودند، این جمعیت از جایی نیامده بودند، تمام از اهل و عملجات همین کارخانه هستند،... هفت هزار زن و مرد عمله مخصوص این کارخانه است که برای آنها خانههای دو مرتبه و سه مرتبه تکتک ساختهاند و آنجا منزل دارند، کوچههای راست وسیعی دارد، شهری شده است، سوای این خانههای عملجات بعضی عمارات و خانههای خوب هم این صاحب کارخانه ساخته است که هرکس بیاید اینجا و بخواهد منزل کند، کرایه میدهد. دودکشهای زیادی از این کارخانه پیداست و دود میکند. در این مدت ۳۲سال اینجا شهری شده است. قدری که راندیم رسیدیم به کارخانه، پیاده شده رفتیم توی کارخانه، کارخانههای بزرگ و کوچک متعدد خیلی بود، زن و مرد و دختر زیادی در این کارخانهها کار میکردند، چرخهای زیاد، دیگهای بزرگ داشت، پشم میریسیدند، میبافتند، پنبه را میریسیدند و میبافتند وریسمان میکردند، زیر پیراهنی درست میکردند، جوراب، پارچههای روی میزی و چیزهای دیگر پتو و... درست میکردند، بسیار کارخانههای معتبری است، جمعیت کارگر هم حساب ندارد، یک کارخانه بزرگ رفتیم که ته کارخانه هیچ پیدا نبود و به قدری جمعیت کارگر توی کارخانه بود مثل مورچه، از صدای چرخ بخار و این همه جمعیت آدم کر میشد، اگر ۱۰دقیقه آدم توی این کارخانه میماند حکما مغزش پایین میآمد، هوای کارخانهها هم گرم بود. بعد رفتیم مرتبه دوم و سوم و چهارم این کارخانه، آنجا زنها نشسته بودند و بعضی اسبابها را که این کارخانهها درست میکند میدوزند با چرخ، اما چرخ پایی و دستی نیست با بخار چرخ را حرکت میدهند، اینها میدوزند همینطور این سه مرتبه بالا زن و دختر نشسته بود و کار میکرد، هرچه نگاه کردم که توی این زنها یک زن خوشگل پیدا کنم نبود، اقلا ۲هزار زن در این کارخانه کار میکند، توی اینها یک زن نبود که خوب باشد تمام زرد و رنگ پریده بودند، از شدت کار تمام زنها بیمصرف و زرد هستند، این بیچارهها در ۲۴ساعت ۹ ساعت باید کار کنند.
سفر سوم فرنگ؛ بازدید از کارخانههای شهر ورشو لهستان؛ ۱۴ خرداد ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
سلطان [عبدالعزیز عثمانی] آمد، رفتیم پایین. ما و سلطان سوار اسب شده از در باغ بالای عمارت بیگلربیگی سوار کالسکه شدیم. ما و سلطان، صدراعظمین در کالسکه نشستیم، روی باز، چتر هم نداشتیم، آفتاب بسیار تند زننده هم از پیشرو بود. راندیم برای باغ والده سلطان که ناهار را آنجا بخوریم...
سلطان شخصی است فربه، چاق، شکم گنده، گرد و قندلی، سودایی مزاج، دیوانه. به هوای گرم به هیچوجه طاقت ندارد. همیشه باید سر برهنه بنشیند، موی سرش را همیشه قیچی میکند. مثل آدمهای کچل، بی مو، برای این است که سرش گرم نشود، موی سرش سفید است، ریشش در گونهها کم است اما سیاه، در چانه بسیار است؛ سفید، سبیلها کم است اما سیاه، قد کوتاه، پشت گردن پر گوشت چین چین، دندانها زرد و خراب، دستهای خوب دارد، گوشتی، پر پشم، نجیب، انگشتها و ناخنهای خوب پاکیزه دارد. دور کمر و شکمش خیلی گنده است، کمتر از نجار باشی تهران نیست. بینی دراز زینی، چشمها شهلایی باحال. اما یک سرخی و جنونی در سفیدی و سیاهی چشم هست، ابرو کم است، اما گوشت ابرو زیاد است. پاها کوتاه. دانههای سودا و حرارت از گردن و رو بیرون زده است. رنگ گندمگون مایل به زردی، بدکلاه، بدرخت، بدترکیب، بدریخت، بهجز زبان خودش که ترکی عثمانلو باشد، هیچ زبان دیگر نمیداند. گره ابرو همیشه حاضر، ابدا از علوم دیگر مثل جغرافیا و هندسه و ... به هیچوجه بهره ندارد. بهطوریکه نمیداند و نمیفهمد شهر ارزنهالروم که مال خودش است در چه نقطه و در کجا واقع است. در مشرق است، مغرب است و همچنین از یک ده دو فرسنگی خودش خبر ندارد. زن زیادی دارد اما به زن میلی ندارد.... در کوچه هم که میرفتیم از زن و مرد احدی تعظیم یا سلام به هیچوجه نمیکردند. به سلطان مات مات نگاه میکردند. ترکیبا و هیئتا بسیار به شاه مرحوم شبیه است. سوار اسب ابدا نمیتواند بشود. یک اسب عربی سفید دارد که ۲۸ سال دارد. عادت به آن اسب دارد، غیر از آن اسب، اسب دیگری هم ابدا نمیتواند سوار بشود، بسیار جبون و ترسو است، ابدا شکار نمیرود، تفنگ ابدا دست نگرفته است تا به انداختن چه رسد. با این همه صفات حسنه حالا کار دولت را از دست وزرا گرفته، خودش و زنها و غیره مداخله میکنند. هر ساعت مردم را از مناصب عزل و نصب میکند، هیچکس اطمینان به بقای خود ندارد. حالت این است...
سلطان با آن همه اخم و تخم گاهی که میخندد خنده غریبی میکند. تماشا دارد. صداهای عجیب در میآورد.
یوسف افندی پسر سلطان آنقدر بیمعنی و بیقابلیت و ابله و خر است که نمیتوان نوشت. بدگل، بدصفت، احمق و حال آنکه سلطان چقدر اعتقاد به او دارد و میخواهد او را ولیعهد بکند.
سفر اول فرنگ؛ دیدار با سلطان عثمانی؛ ۲۸ جمادی الثانی ۱۲۹۰
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
با آن که جمعه بود شرفیاب شدم. بودجه دربار را عرض کردم و به تصویب نهایی رساندم. ماشاءالله شاهنشاه در کار خودش چه قدر سختگیری میکند! نفس ما را گرفتند. برای مثال فقط پانصد هزار تومان اضافه نظارتخانه خواسته بودم. فرمودند، به هیچ وجه، لازم نیست، قطعاً بزنید، مخارج گاراژ را بزنید، اصطبل را بزنید، فقط حقوق حقه و اضافه حقوق نوکرها و باغبانها را تصویب فرمودند. بالاخره کل بودجه دربار با حقوق والاحضرت همایونی (رضا پهلوی) که از اول تغییری نکرده و ماهی فقط پنجاه هزار تومان است را بستم.
۲۰ مهر ۱۳۵۲
پینوشت: رضا پهلوی آن زمان ۱۱ ساله بود و «ماهی فقط ۵۰ هزار تومان» هم برابر با ۳۰۰ میلیون تومان امروز است!
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
هدایت شده از اسکواد ایران | Squad iran
گور پدر تاریخ اگر فراموش کند:
روزی که پهلوی کشته شدن "سه قهرمان آمریکایی" را تسلیت گفت؛ همان روزی بود که ماکان نصیری ۷ ساله، در اثر برخورد مستقیم بمب آمریکایی به دبستانی در میناب، جان خود را از دست داد و از شدت انفجار هیچگاه اثری از پیکر پاکش پیدا نشد...
@Squad_iran | #kamelat
بر لبهی تاریخ
و بر ما لعنت اگر بگذاریم بعد از جنگ، همان اندکطرفدارانِ این بیشرف، در ایران زندگی کنند و یا به ایران بیایند...
«...اوقات بیکاری را به عیاشی میگذراند و به زن خیلی علاقمند است...»
یادداشت ساواک در خصوص شخصیت اسدالله علم در ۱۰ دی ۱۳۳۶
#ساواک
#اسدالله_علم
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
شام را با دوستم (ادمین: همان دوست دخترم) خوردم. خوش نگذشت. تماماً گریه کرد که وضع آیندهام نامعلوم است. من گفتم اگر روی زناشویی با من حساب میکنی باید به صراحت بگویم چنین کاری نمیتوانم بکنم. ولی مثل یک عضو خانواده من میتوانی راجع به آینده حساب بکنی.
۶ مهر ۱۳۴۸
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh