eitaa logo
بر لبه‌ی تاریخ
808 دنبال‌کننده
1.6هزار عکس
1.2هزار ویدیو
0 فایل
روایتی از روزگارانی که جهان لرزید... نقبی به وقایع، اسناد، و رازهای تاریخ معاصر جهان. اینجا، هر حادثه، داستانی‌ست ناگفته. ارتباط با مدیر: @MMSALEHN
مشاهده در ایتا
دانلود
بر لبه‌ی تاریخ
صبح شرفیاب شدم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود، وضع مالی ایشان را عرض می‌کردم. بیچاره دختر چیزی هم ندارد. باز شاهنشاه عصبانی شدند. قرار بود ایشان با جهانبانی به آمریکا برود، شاهنشاه فرمودند: باید در ژنو توقف کنند و هیچ جا نروند در این صورت من اجازه می‌دهم که با هم بروند. در غیر این صورت تمام امتیازات شهناز را می‌گیرم. حسابی هم در بانک سویس دارد که قدری پول آنجا ذخیره است - خیلی خیلی کم ـ آن هم باید با امضای شاهنشاه پرداخت شود، بنابراین هیچ! پیش والاحضرت شهناز رفتم و مطلب را به ایشان عرض کردم. بچه خیلی ناراحت شد. جهانبانی هم بود. قدری خُل است. با هم تصمیم فرار در حضور من گرفتند. من عرض کردم این [هیپی گری] و امثال آن تا وقتی خوب است که آدم شکمِ سیری بتواند فراهم بکند، در غیر آن صورت، اگر گرسنگی بیاید، انسان عشق را فراموش می کند! به هر صورت عرايض من به خرج نرفت. ۵ آذر ۱۳۴۸ پی‌نوشت: آخرش هم به سوئیس رفتند. https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بر لبه‌ی تاریخ
صبح شرفیاب شدم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود، وضع مالی ایشان را عرض می‌کردم. بیچاره دختر چیزی هم ندا
باز موضوع والاحضرت شهناز مطرح شد. عجبا که شاه چقدر ناراحت می‌شوند، از این انتخابی که این دختر برای همسر خود کرده است. همسرش یا بهتر بگویم همسر آینده ایشان [خسرو جهانبانی]، هیپی است و عقاید عجیبی دارد. امروز پس از بحث‌های جالبی که با شاهنشاه در این خصوص داشتم، بالاخره یک فرمایش صحیح فرمودند که من جواب نداشتم. فرمودند: من از جهت یک پدر ممکن است دخترم اگر اشتباهی بکند به او ببخشم، ولی از جهت شاهنشاه ایران نمی‌توانم با انتخاب یک هیپی به دامادی خودم این عادت درویشی و بی‌بندوباری را در کشور رواج بدهم. کلام‌الملوک ملوک‌الکلام. واقعا این فرمایش شاهنشاه جواب نداشت و ندارد. شاه خیلی برافروخته شده بودند. من مرخص شدم. نخست‌وزیر با چند وزیر مسئول بودجه شرفیاب شد. گویا شاهنشاه خوب حساب‌شان را رسیده بودند. البته تقصیر من بود. دوشنبه ۳ آذر ۱۳۴۸ https://eitaa.com/Barlabeietarikh
امروز باید برویم به منچستر... سوار کشتی شدیم، کشتی بخاری بزرگ حاضر کرده بودند... از عرشه تا سفلای کشتی به یک طالارچه رفتیم که میزی گذاشته بودند. همه قسم میوه در آن میز بود از گرمسیرات افریق (آفریقا) و غیره آورده بودند، خربزه، طالبی، عناس [آناناس]، چیلک [توت فرنگی]، پال که موز می‌گویند و در این‌جاها بسیار است؛ شبیه است به بامیه اما قدری بزرگ‌تر و زردرنگ، پوست او را که می‌کنند مغز سفیدرنگ نرمی دارد خوش‌مزه و معطر است؛ موز به وضع خوشه است، پنج‌تا ده‌تا به هم متصل است؛ اما چون خیلی باید حرارت داشته باشد ما نخوردیم. سفر سوم فرنگ؛ ۲۴ تیرماه سال ۱۲۶۸ https://eitaa.com/Barlabeietarikh
اخیراً در سفرم به شهر تاریخی مراغه، متوجه شدم مسجدی به نام صمد شجاع‌الدوله‌ی مراغه‌ای، وجود دارد که ظاهراً، ساخته‌ی هموست. جای تعجب است اگر مردم مراغه در آن مسجد بروند و نماز بخوانند! البته قطعا اگر با زندگی نحس این فرد پست آشنا شوند، نخواهند رفت. حتی دیده‌ام عده‌ای وی را جزو رجال نامی مراغه به شمار می‌آورند! مثل این می‌ماند که در تبریز، پیشه‌وری را جزو رجال نامی تبریز بیاورند و شرم نکنند! صمد خان شجاع‌الدوله، یکی از رذل‌ترین رجال دوران مشروطه و محمد علی شاه قاجار بود. او که در دوران محمدعلی‌شاه، نتوانست بر مقاومت مردم تبریز چیره شود و پشت دروازه‌های شهر ناکام ماند، سرانجام در سایه‌ی حمایت ارتش اشغالگر روسیه تزاری به تبریز وارد شد. دوران قدرت‌طلبی او با جنایاتی چنان هولناک و شنیع و مغول‌گونه همراه بود که زبان از بیان جزئیات آن عاجز است؛ فجایعی که تصاویر تکان‌دهنده و مستند آن کاملا در سطح اینترنت وجود دارد. با این حال، تلخ‌ترین طنز تاریخ اینجاست که در آن روزگار، به دلیل نبود رسانه‌ و عدم آگاهی عموم مردم از عمق فجایع، پیکر نحس او با احترام تشییع و حتی به نجف منتقل شد تا در وادی‌السلام به گور سپرده شود. https://eitaa.com/Barlabeietarikh
صبح زودتر از خواب برخاستم. سفیر سراسیمه پیش من آمد [و گفت] که من دیشب ناچار شدم شاهنشاه را از خواب بیدار کنم. گفتم: چرا به من نگفتی، مگر مطلب مهمی پیش آمده بود؟ گفت: فرموده بودند اگر مطلبی بود بیدارشان کنم. دیگر تو را ناراحت نکردم. گفتم: مطلب چه بود؟ گفت: در عراق می خواست کودتا بشود، ولی حکومت آنرا کشف کرد و بلافاصله دست به اعدام مسببین زده است، تا حالا ۹ نفر را اعدام کرده اند... به علاوه به سفیر ما در بغداد اخطار کرده اند چون با کودتاچیان ارتباط داشته، باید بیست و چهار ساعته بغداد را ترک گوید. از این جهت شاهنشاه را بیدار کردم. من بلافاصله شرفیاب شدم. شاهنشاه را فوق العاده کسل و ناراحت سر میز صبحانه زیارت کردم. معلوم شد ناراحتی شاه از چه بود که می خواستند پریروز فال بگیرند. مثل این که به دلشان افتاده بود که کار سر نخواهد گرفت. شاهنشاه باز پیش طبيب تشریف بردند. سر ناهار در حضورشان بودم، خیلی کسل بودند. بعد از ظهر ملاقات های زیادی داشتند که چندتای آن خیلی خیلی مهم بود.... اخبار اعدام در عراق پشت سر هم می رسد و شاهنشاه فوق العاده ناراحت هستند. تلگراف مجدّدی از رئیس ستاد ارتش رسیده بود که برای جلوگیری از حمله احتمالی عراقی ها باید پیش دستی کنیم و فرودگاه های آنها را قبلاً بکوبیم. به من فرمودند: تلگراف کن مگر دیوانه شده ای؟ از کجا می دانی که می خواهند آنها حمله بکنند؟ اگر آمادگی داده اند یا در قبال آمادگی شماست یا برای کودتای نافرجام است. به هر صورت کوچکترین حرکتی را باید از من اجازه بگیرید. شام شاهنشاه را تنها گذاشتم که بی سر خر باشند! من هم با دوستم بیرون شام خوردم. حالا نصف شب است منزل برگشته ام. تعداد اعدام شدگان عراق تا حالا به ۲۹ نفر رسیده است. ۲ بهمن ۱۳۴۸ پی‌نوشت: ظاهراً شاه در این کودتا نقش داشت. https://eitaa.com/Barlabeietarikh
رسیدیم به اوزون طلا (شهری در جمهوری آذربایجان فعلی)... آلاچیق زده بودند، نهار ایرانی حاضر کرده بودند. زیادخان که داماد بهمن‌میرزا است چاخان پاخان می‌کرد... نهار خیلی خوبی خوردیم. رسیدیم به آقصطفا (شهر دیگری در جمهوری آذربایجان)، اینجا راه‌آهن است.‌‌.. رفتیم توی واگن... این ترن‌های به هم بسته به اندازه یک شهری بود، خیلی طولانی، وسیع بود... از ترن‌های آن دفعه که دیدم اطاقهایش بزرگتر، پاکیزه‌تر. یک دختر بسیار مقبولی آنجا بود که مثل ماه بود... یک دختر دیگری هم بود که موهایش مثل درویش‌ها به هم پیچیده، بسیار خوشگل بود، به قدر یک ربع که در واگن معطل بودم تمامش نگاه و خیالم پیش این دو دختر بود، هرچه دیگران می‌گفتند ملتفت نبودم... رسیدیم به گارشهر [ایستگاه]... همینکه توی کالسکه نشستیم بلافاصله حرکت کردیم مثل فشنگ... درب عمارت پیاده شده بالا رفتیم... قدری در اطاق راحت شدیم، نماز خواندیم... باغ جلو عمارت خودمان باغ عالی خوبی است، قدری گردش کرده آمدیم اطاق... امشب کاری نداریم... شب شام را خورده خوابیدم. سفر سوم فرنگ؛ ۲۵ اردیبهشت سال ۱۲۶۸ https://eitaa.com/Barlabeietarikh
حقیقتا قشون بلجیک (بلژیک) به نظرم بسیار آراسته و خوب آمد... شهر آنورس بسیار قشنگ و کوچه‌های عریض دارد... دکان‌های خوب، شیشه‌های یک‌پارچه‌ی عریض... دم عمارت دولتی پیاده شدیم... پرنس شمیه وزیر خارجه و کونت جهن دوتر که در حقیقت وزیر دربار است از جانب پادشاه بروکسل به تهنیت آمده بودند... وزیر امور خارجه و مهماندار ما جنرال بود و هر دو آدم بامزه هستند، خصوصا وزیر خارجه که خیلی لوطی (ادمین: به معنای منفی آن) است، با وزیر خارجه آشنا شدم، تمام این فرنگی‌ها معلوم شد لوطی و ...باز هستند، متصل وزیر خارجه به این زن‌ها نگاه می‌کرد... ته کار را درآوردم معلوم شد وزیر خارجه اغلب پیش زن پادشاه است!... (ادمین: شاهِ خاله‌زنک!) امروز قونسول‌های (کارپرداز) خارجی مقیم آنورس را آورده‌اند پیش ما سان دادند، قریب بیست قونسول بود، از همه دول ینگی دنیا و فرنگستان، با آن‌ها حرف زدیم. قونسول ما در آمستردام یک نفر یهودی است موسیو هِش نام، مرد پیری است، کوتاه قد، بدترکیب، پوسیده، ریش سفید کوتاه خیلی تنک دارد و خیلی خر و احمق است، کلاه ایرانی سرش گذاشته و شمشیری بسته هر جا می‌رویم مهمانی این مردکه خودسر، بی‌وعده حاضر است، مات مات، خَر خَر نگاه می‌کند، راه می‌رود. زبان حالی نمی‌شود، گاهی همه ایستاده‌اند او می‌نشیند، به هیچ طرف نگاه نمی‌کند، گاهی پشت به ما می‌کند... سفر سوم فرنگ (اقامت در بلژیک در شهر آنورس)؛ ۱ و ۲ تیر سال ۱۲۶۸ https://eitaa.com/Barlabeietarikh