بر لبهی تاریخ
صبح شرفیاب شدم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود، وضع مالی ایشان را عرض میکردم. بیچاره دختر چیزی هم ندارد. باز شاهنشاه عصبانی شدند. قرار بود ایشان با جهانبانی به آمریکا برود، شاهنشاه فرمودند: باید در ژنو توقف کنند و هیچ جا نروند در این صورت من اجازه میدهم که با هم بروند. در غیر این صورت تمام امتیازات شهناز را میگیرم. حسابی هم در بانک سویس دارد که قدری پول آنجا ذخیره است - خیلی خیلی کم ـ آن هم باید با امضای شاهنشاه پرداخت شود، بنابراین هیچ!
پیش والاحضرت شهناز رفتم و مطلب را به ایشان عرض کردم. بچه خیلی ناراحت شد. جهانبانی هم بود. قدری خُل است. با هم تصمیم فرار در حضور من گرفتند. من عرض کردم این [هیپی گری] و امثال آن تا وقتی خوب است که آدم شکمِ سیری بتواند فراهم بکند، در غیر آن صورت، اگر گرسنگی بیاید، انسان عشق را فراموش می کند! به هر صورت عرايض من به خرج نرفت.
۵ آذر ۱۳۴۸
پینوشت: آخرش هم به سوئیس رفتند.
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
صبح شرفیاب شدم. مدتی صحبت والاحضرت شهناز بود، وضع مالی ایشان را عرض میکردم. بیچاره دختر چیزی هم ندا
باز موضوع والاحضرت شهناز مطرح شد. عجبا که شاه چقدر ناراحت میشوند، از این انتخابی که این دختر برای همسر خود کرده است.
همسرش یا بهتر بگویم همسر آینده ایشان [خسرو جهانبانی]، هیپی است و عقاید عجیبی دارد. امروز پس از بحثهای جالبی که با شاهنشاه در این خصوص داشتم، بالاخره یک فرمایش صحیح فرمودند که من جواب نداشتم. فرمودند: من از جهت یک پدر ممکن است دخترم اگر اشتباهی بکند به او ببخشم، ولی از جهت شاهنشاه ایران نمیتوانم با انتخاب یک هیپی به دامادی خودم این عادت درویشی و بیبندوباری را در کشور رواج بدهم. کلامالملوک ملوکالکلام. واقعا این فرمایش شاهنشاه جواب نداشت و ندارد. شاه خیلی برافروخته شده بودند. من مرخص شدم. نخستوزیر با چند وزیر مسئول بودجه شرفیاب شد. گویا شاهنشاه خوب حسابشان را رسیده بودند. البته تقصیر من بود.
دوشنبه ۳ آذر ۱۳۴۸
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
امروز باید برویم به منچستر... سوار کشتی شدیم، کشتی بخاری بزرگ حاضر کرده بودند... از عرشه تا سفلای کشتی به یک طالارچه رفتیم که میزی گذاشته بودند. همه قسم میوه در آن میز بود از گرمسیرات افریق (آفریقا) و غیره آورده بودند، خربزه، طالبی، عناس [آناناس]، چیلک [توت فرنگی]، پال که موز میگویند و در اینجاها بسیار است؛ شبیه است به بامیه اما قدری بزرگتر و زردرنگ، پوست او را که میکنند مغز سفیدرنگ نرمی دارد خوشمزه و معطر است؛ موز به وضع خوشه است، پنجتا دهتا به هم متصل است؛ اما چون خیلی باید حرارت داشته باشد ما نخوردیم.
سفر سوم فرنگ؛ ۲۴ تیرماه سال ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
بر لبهی تاریخ
امروز باید برویم به منچستر... سوار کشتی شدیم، کشتی بخاری بزرگ حاضر کرده بودند... از عرشه تا سفلای کش
پینوشت: توصیفات شاه از موز جالب است.
اخیراً در سفرم به شهر تاریخی مراغه، متوجه شدم مسجدی به نام صمد شجاعالدولهی مراغهای، وجود دارد که ظاهراً، ساختهی هموست. جای تعجب است اگر مردم مراغه در آن مسجد بروند و نماز بخوانند! البته قطعا اگر با زندگی نحس این فرد پست آشنا شوند، نخواهند رفت.
حتی دیدهام عدهای وی را جزو رجال نامی مراغه به شمار میآورند! مثل این میماند که در تبریز، پیشهوری را جزو رجال نامی تبریز بیاورند و شرم نکنند!
صمد خان شجاعالدوله، یکی از رذلترین رجال دوران مشروطه و محمد علی شاه قاجار بود. او که در دوران محمدعلیشاه، نتوانست بر مقاومت مردم تبریز چیره شود و پشت دروازههای شهر ناکام ماند، سرانجام در سایهی حمایت ارتش اشغالگر روسیه تزاری به تبریز وارد شد.
دوران قدرتطلبی او با جنایاتی چنان هولناک و شنیع و مغولگونه همراه بود که زبان از بیان جزئیات آن عاجز است؛ فجایعی که تصاویر تکاندهنده و مستند آن کاملا در سطح اینترنت وجود دارد.
با این حال، تلخترین طنز تاریخ اینجاست که در آن روزگار، به دلیل نبود رسانه و عدم آگاهی عموم مردم از عمق فجایع، پیکر نحس او با احترام تشییع و حتی به نجف منتقل شد تا در وادیالسلام به گور سپرده شود.
#محمد_علی_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
صبح زودتر از خواب برخاستم. سفیر سراسیمه پیش من آمد [و گفت] که من دیشب ناچار شدم شاهنشاه را از خواب بیدار کنم. گفتم: چرا به من نگفتی، مگر مطلب مهمی پیش آمده بود؟ گفت: فرموده بودند اگر مطلبی بود بیدارشان کنم. دیگر تو را ناراحت نکردم. گفتم: مطلب چه بود؟ گفت: در عراق می خواست کودتا بشود، ولی حکومت آنرا کشف کرد و بلافاصله دست به اعدام مسببین زده است، تا حالا ۹ نفر را اعدام کرده اند... به علاوه به سفیر ما در بغداد اخطار کرده اند چون با کودتاچیان ارتباط داشته، باید بیست و چهار ساعته بغداد را ترک گوید. از این جهت شاهنشاه را بیدار کردم. من بلافاصله شرفیاب شدم. شاهنشاه را فوق العاده کسل و ناراحت سر میز صبحانه زیارت کردم. معلوم شد ناراحتی شاه از چه بود که می خواستند پریروز فال بگیرند. مثل این که به دلشان افتاده بود که کار سر نخواهد گرفت. شاهنشاه باز پیش طبيب تشریف بردند. سر ناهار در حضورشان بودم، خیلی کسل بودند. بعد از ظهر ملاقات های زیادی داشتند که چندتای آن خیلی خیلی مهم بود.... اخبار اعدام در عراق پشت سر هم می رسد و شاهنشاه فوق العاده ناراحت هستند.
تلگراف مجدّدی از رئیس ستاد ارتش رسیده بود که برای جلوگیری از حمله احتمالی عراقی ها باید پیش دستی کنیم و فرودگاه های آنها را قبلاً بکوبیم. به من فرمودند: تلگراف کن مگر دیوانه شده ای؟ از کجا می دانی که می خواهند آنها حمله بکنند؟ اگر آمادگی داده اند یا در قبال آمادگی شماست یا برای کودتای نافرجام است. به هر صورت کوچکترین حرکتی را باید از من اجازه بگیرید.
شام شاهنشاه را تنها گذاشتم که بی سر خر باشند! من هم با دوستم بیرون شام خوردم. حالا نصف شب است منزل برگشته ام. تعداد اعدام شدگان عراق تا حالا به ۲۹ نفر رسیده است.
۲ بهمن ۱۳۴۸
پینوشت: ظاهراً شاه در این کودتا نقش داشت.
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
رسیدیم به اوزون طلا (شهری در جمهوری آذربایجان فعلی)... آلاچیق زده بودند، نهار ایرانی حاضر کرده بودند. زیادخان که داماد بهمنمیرزا است چاخان پاخان میکرد... نهار خیلی خوبی خوردیم.
رسیدیم به آقصطفا (شهر دیگری در جمهوری آذربایجان)، اینجا راهآهن است... رفتیم توی واگن... این ترنهای به هم بسته به اندازه یک شهری بود، خیلی طولانی، وسیع بود... از ترنهای آن دفعه که دیدم اطاقهایش بزرگتر، پاکیزهتر. یک دختر بسیار مقبولی آنجا بود که مثل ماه بود... یک دختر دیگری هم بود که موهایش مثل درویشها به هم پیچیده، بسیار خوشگل بود، به قدر یک ربع که در واگن معطل بودم تمامش نگاه و خیالم پیش این دو دختر بود، هرچه دیگران میگفتند ملتفت نبودم...
رسیدیم به گارشهر [ایستگاه]... همینکه توی کالسکه نشستیم بلافاصله حرکت کردیم مثل فشنگ... درب عمارت پیاده شده بالا رفتیم... قدری در اطاق راحت شدیم، نماز خواندیم... باغ جلو عمارت خودمان باغ عالی خوبی است، قدری گردش کرده آمدیم اطاق... امشب کاری نداریم... شب شام را خورده خوابیدم.
سفر سوم فرنگ؛ ۲۵ اردیبهشت سال ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
حقیقتا قشون بلجیک (بلژیک) به نظرم بسیار آراسته و خوب آمد... شهر آنورس بسیار قشنگ و کوچههای عریض دارد... دکانهای خوب، شیشههای یکپارچهی عریض... دم عمارت دولتی پیاده شدیم... پرنس شمیه وزیر خارجه و کونت جهن دوتر که در حقیقت وزیر دربار است از جانب پادشاه بروکسل به تهنیت آمده بودند...
وزیر امور خارجه و مهماندار ما جنرال بود و هر دو آدم بامزه هستند، خصوصا وزیر خارجه که خیلی لوطی (ادمین: به معنای منفی آن) است، با وزیر خارجه آشنا شدم، تمام این فرنگیها معلوم شد لوطی و ...باز هستند، متصل وزیر خارجه به این زنها نگاه میکرد... ته کار را درآوردم معلوم شد وزیر خارجه اغلب پیش زن پادشاه است!... (ادمین: شاهِ خالهزنک!)
امروز قونسولهای (کارپرداز) خارجی مقیم آنورس را آوردهاند پیش ما سان دادند، قریب بیست قونسول بود، از همه دول ینگی دنیا و فرنگستان، با آنها حرف زدیم. قونسول ما در آمستردام یک نفر یهودی است موسیو هِش نام، مرد پیری است، کوتاه قد، بدترکیب، پوسیده، ریش سفید کوتاه خیلی تنک دارد و خیلی خر و احمق است، کلاه ایرانی سرش گذاشته و شمشیری بسته هر جا میرویم مهمانی این مردکه خودسر، بیوعده حاضر است، مات مات، خَر خَر نگاه میکند، راه میرود. زبان حالی نمیشود، گاهی همه ایستادهاند او مینشیند، به هیچ طرف نگاه نمیکند، گاهی پشت به ما میکند...
سفر سوم فرنگ (اقامت در بلژیک در شهر آنورس)؛ ۱ و ۲ تیر سال ۱۲۶۸
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
سر شام شاهنشاه فرمودند بانک مركزی گزارش می دهد ۲۲ درصد رشد اقتصادی در سه ماهه اول سال بالا رفته است. از من تصدیق خواستند. فرمودند آیا واقعاً تعجب نمیکنی؟ عرض کردم تعجب نمیکنم (و) باور (هم) نمیکنم. این گزارشات دروغ است. چون در حضور دیگران بود، شاهنشاه خوششان نیامد. من هم فهمیدم جسارت کردهام ولی دیر شده بود. ماشاء الله شاه آن قدر علاقه به پیشرفت کشور دارد که در این زمینه هر مهمل را به عرض برسانند، قبول میفرمایند و به همین جهت گاهی دچار مشکلاتی مالی و مشکلات دیگر میشویم.
۱۵ شهریور ۱۳۴۸
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
صبح شرفیابی مختصری داشتم. شرح مختصری نسبت به همان شبکه مخابراتی عرض کردم که امر فرمودند رسیدگی کنم. عرض کردم رئیس سازمان برنامه و وزیر پست و تلگراف از این که ترک مناقصه بشود ترس دارند. فرمودند گُه میخورند، من میخواهم (تا) سال ۱۹۷۱ که انگلیسی ها از خلیج فارس خارج میشوند این کار آماده باشد و ما لااقل با تمام نقاط کشور ارتباط داشته باشیم. فرمودند به هر دو ابلاغ کن هر غلطی میخواهند بکنند ولی طرح باید (تا) ۱۹۷۱ پیاده شده باشد. من هم بعداً ابلاغ کردم...
امروز خبر رسید که مسجد اقصی در بیتالمقدس آتش گرفته است. فوری به نظرم رسید خوب است شاهنشاه در این زمینه اعلامیهای صادر فرمایند. به عرض رساندم، تصویب فرمودند. با دقت اعلامیه تهیه و پیش از نصف شب پخش کردیم.
مضحک بود پس از این همه کار و خستگی ساعت يک صبح والاحضرت شاهدخت شمس در مورد کارهای خیلی پیش پا افتاده مرا از خواب بیدار کردند - با تلفن - و اوامری فرمودند. با خود گفتم خدایا من در چه خیالم و فلک در چه خیال. حالا يک و نیم صبح است که مجدداً میخوابم.
۳۰ مرداد ۱۳۴۸
#اسدالله_علم
#پهلوی
https://eitaa.com/Barlabeietarikh
صبح از خواب برخاستم... امروز باید سر قبر امپراطور [سابق روسیه] و بعضی جاهای دیگر رفت. با کمال عجله چای خورده رخت پوشیده سوار کالسکه شدیم... از پطر کبیر تا این امپراطور قبر تمام سلاطین روس در این قلعه واقع است. بسیار معبد بزرگ مهیب باشکوهی است... مطلا و خیلی عالی... هوای پطر [سنپتزبورگ] امروز صاف و آفتاب و خیلی ملایم بود...
از پلههای تیاتر پایین رفته جلو تماشاخانه صندلی گذارده بودند با امپراطوریس نشستیم. شاکرپاشا سفیر عثمانی پشت سر ما نشسته بود؛ بسیار مرد خوشرو و خندهروی و گردنکلفت و هرزه و عیاش و لوطی است...
پرده بالا رفت... دخترها لباسهای فاخر مقبول قشنگ پوشیده بودند، رقص بسیار خوبی کردند،.. بازی درمیآورند، یک مردی آمد آنجا خوابید، دخترها جادو شدند، یک سر خری آوردند و کله مردکه گذاشتند وقتی از خواب برخاست دید خر شده است... دخترها با این خر رقص کرده بازی درآوردند، خیلی با مزه بود و خنده داشت...
این بازی یک ساعت طول کشید... به همان ترتیبی که آمده بودیم برگشتیم... داخل تالار بزرگی شدیم، نشستیم... دختر والی مونتهنگرو دست راست ما نشسته بود، با او خیلی صحبتهای نازک کردیم.
سفر سوم فرنگ؛ ۴ خرداد سال ۱۲۶۸ شمسی
#ناصرالدین_شاه
#قاجار
https://eitaa.com/Barlabeietarikh