eitaa logo
باران‌ِ عشق
21.8هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
37 فایل
مَنـ‌خُـدایۍداࢪمـ❣ ڪھ‌عاشِقانھ‌دوستشـ‌داࢪمـ خُدایۍڪھ‌عاشقِـ‌مَنـ‌استـ مھࢪبـٰانـ‌استـ❣ بینھایتـ‌بَخشندھ‌استـ خُدایۍڪھ‌خانِھ‌اشـ همینـ‌حَوالۍاستـ❣ ادمین‌تبادل‌و‌تبلیغ: @Khademehosseiin بِنویسْـ‌بَࢪایَمـ ... https://harfeto.timefriend.net/17227680569677
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
اگر ننوشته بودم اینجا کجاست آیا فکرشو میکردین که دریاچه ی ارومیه باشه ؟! ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
Babak-Jahanbakhsh-Mesle-Hame-128.mp3
3.46M
تُو هم شدے برام مثلِ همہ..... دلـــم ازت پُره یہ عالمہ..... 🕯💐🍂       💕🌺          🍂 🍂 بابک جهانبخش 🎤👌 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
In every moment of my life there is trace of you در هر لحـــ ـظه از زندگیــــــــم یه رَدی از تـــــــو هست❤️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
8.67M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️بفرست برای عشقت ❤️ . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
ریشـہ ڪردی تـو وجـودم❣ تـو یہ بیـماریِ خـاصی ...!😘💕❣💕 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
5.mp3
9.25M
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
✨ بگو کدام گوشه ٔ «قلبـم» نشسته ای که اینگونه تعادلم را برهم زدی...♥️ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
باران‌ِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 13 یادم است یک بار که برایش شیطنت سیما دوستم را بر
رمان قسمت 14 دهانم از تعجب اندازه ی غاری باز شد! من به چه فکر می کردم او به چه! پوفی کشیدم و با حرص این بار پا تند نکردم بلکه دویدم شاید رهایم کند. اگر چهره جا افتاده اش که به سی ساله‌ها می‌خورد را ندیده بودم با قاطعیت می گفتم بیش از پانزده شانزده سال سن ندارد. از جانبش احساس خطر می کردم، بی پروایی بیش از حدش در اثبات خود و علاقه اش دلم را به آشوب می کشید و می‌ترسیدم آبروریزی بار بیاورد. تمام این سال ها با وجود خواهان زیادم سعی کرده بودم در حاشیه بمانم. آسه بروم و آسه بیایم تا مبادا نقل دهان حراف ها شوم و حالا این بشر مرفه بی‌درد بدجوری داشت در مرکز به نمایشم می‌گذاشت. از اینکه نقطه ضعفم را نشانش داده بودم از دست خودم رو به انفجار بودم اگر ترسم از دیده شدن و سر رسیدن بی هنگام بابا و سعید نبود هرگز اسمش را به زبان نمی آوردم و التماسش نمی کردم. با این ترس لعنتی تمام ابهت و اخم و تخم های سه ماهه ام را به فنا داده بودم؛ فقط کاش بتوانم توجیهش کنم دیگر نزدیک خانه و کوچه مان نشود. با بوقی که زد از فکر بیرون پریدم. شیشه اش را پایین داد، دو مرتبه عینک بزرگش را به چشم هایش قاب کرده بود. - بیا سوار شو برسونمت. با دیدن تاکسی که نزدیک می‌شد آرامشی ساختگی به چهره ام دادم و از پیاده رو به کنار خیابان رفتم. به خیالش خوامم کرده، عینکش را به بالا هل داد و چشم های ستاره بارانی اش باعث شد با بدجنسی خنده ام بگیرد. سریع و با یک حرکت تیز سوار تاکسی شدم. -آقا خواهش می کنم سریع تر برید. آقای راننده مطیع و پایه گازش را گرفت. - مزاحمتون شده بودند؟ سرم را چرخاندم و از شیشه پشت به فرهان خیره شدم که از عصبانیت عینک مارکش را کف خیابان کوبید و انگار دلش خنک نشد و لگدی هم نثار بیچاره کرد. با لبخند چرخیدم و رو به راننده گفتم: چیز مهمی نبود. دیگر تا رسیدن به مقصد حرفی نزد. کرایه را پرداخت و به سمت ورودی دانشگاه حرکت کردم. از دور توی محوطه دیدمش. چشم هایم گرد شد؛ هر طور حساب می کردم نمی توانستم با عقل جورش کنم که کی رسیده و وقت کرده است ماشینش را پارک کرده و حالا با بچه ها معرکه گرفته باشد! دندان قروچه ای کردم و راه کج کردم بلکه متوجه ورود من به دانشکده نشود اما دیر جنبیدم این بشر دور تا دور سرش چشم داشت، سرش را برگرداند و با دیدنم گل از گلش شکفت و کامل سمتم چرخید و قدم برداشت. لبخند شیطنت آمیز دوست هایش روی مخم رژه نظامی رفتند. چشم غره ای رفتم و با سرعت از سمت دیگری راه افتادم. عینک دودی روی چشم های گربه سانش تمام خوشی ساعتی پیشم را زایل کرد. خودم با چشم های خودم دیدم که عینکش با آسفات یکی شد! در این زمان کوتاه تهیه این یک قلم جنس مطمئنم کار اجنه بود دیگر! صدایم زد: کژال، کژال؟ قبل از اینکه همه ی دانشکده را متوجه مان کند ایستادم و سمتش چرخیدم. دست هایش را به حالت تسلیم بالا گرفت و خندید: ببخشید حواسم نبود تو محوطه دانشگاه بلند اسمت رو صدا نزنم. به خدا حرص خوردن داشت! عقل نارسش نمی کشید که من کلا با وجودش مشکل دارم صدا زدن که موردی ندارد! - واسه چی پا شدی اومدی تو کوچمون؟ به خدا دارم قسم میخورم اگه دست از این لوس بازی ها و بچه بازی هات بر نداری به حراست دانشگاه خبر میدم. با لبخند عینکش را روی موهایش هل داد. -دختر خوب من که دانشجوی این دانشکده نیستم به حراست هم بگی چیکار میکنن!؟ فوقش دیگه راهم نمیدن تو دانشگاه! بعدشم مگه من چی می خوام ازت که اینقدر سخته پذیرشش برات؟! فقط یه ساعت، یه ساعت ناقابل وقت می خوام ازت که حرف هام رو بزنم همین! - من با شما حرفی ندارم این قدر خودت رو کوچیک نکن و موی دماغ نشو. خواستم از کنارش بگذرم که سد راهم شد. -خیلی بی ادبی کژال! ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
من نکنم نظر به کس ❣ جز رخ دلربای تو ...😘😍💕❣💕 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄