بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 13 یادم است یک بار که برایش شیطنت سیما دوستم را بر
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 14
دهانم از تعجب اندازه ی غاری باز شد! من به چه فکر می کردم او به چه! پوفی کشیدم و با حرص این بار پا تند نکردم بلکه دویدم شاید رهایم کند. اگر چهره جا افتاده اش که به سی سالهها میخورد را ندیده بودم با قاطعیت می گفتم بیش از پانزده شانزده سال سن ندارد. از جانبش احساس خطر می کردم، بی پروایی بیش از حدش در اثبات خود و علاقه اش دلم را به آشوب می کشید و میترسیدم آبروریزی بار بیاورد. تمام این سال ها با وجود خواهان زیادم سعی کرده بودم در حاشیه بمانم. آسه بروم و آسه بیایم تا مبادا نقل دهان حراف ها شوم و حالا این بشر مرفه بیدرد بدجوری داشت در مرکز به نمایشم میگذاشت. از اینکه نقطه ضعفم را نشانش داده بودم از دست خودم رو به انفجار بودم اگر ترسم از دیده شدن و سر رسیدن بی هنگام بابا و سعید نبود هرگز اسمش را به زبان نمی آوردم و التماسش نمی کردم. با این ترس لعنتی تمام ابهت و اخم و تخم های سه ماهه ام را به فنا داده بودم؛ فقط کاش بتوانم توجیهش کنم دیگر نزدیک خانه و کوچه مان نشود. با بوقی که زد از فکر بیرون پریدم. شیشه اش را پایین داد، دو مرتبه عینک بزرگش را به چشم هایش قاب کرده بود.
- بیا سوار شو برسونمت.
با دیدن تاکسی که نزدیک میشد آرامشی ساختگی به چهره ام دادم و از پیاده رو به کنار خیابان رفتم. به خیالش خوامم کرده، عینکش را به بالا هل داد و چشم های ستاره بارانی اش باعث شد با بدجنسی خنده ام بگیرد. سریع و با یک حرکت تیز سوار تاکسی شدم.
-آقا خواهش می کنم سریع تر برید.
آقای راننده مطیع و پایه گازش را گرفت.
- مزاحمتون شده بودند؟
سرم را چرخاندم و از شیشه پشت به فرهان خیره شدم که از عصبانیت عینک مارکش را کف خیابان کوبید و انگار دلش خنک نشد و لگدی هم نثار بیچاره کرد.
با لبخند چرخیدم و رو به راننده گفتم: چیز مهمی نبود.
دیگر تا رسیدن به مقصد حرفی نزد. کرایه را پرداخت و به سمت ورودی دانشگاه حرکت کردم. از دور توی محوطه دیدمش. چشم هایم گرد شد؛ هر طور حساب می کردم نمی توانستم با عقل جورش کنم که کی رسیده و وقت کرده است ماشینش را پارک کرده و حالا با بچه ها معرکه گرفته باشد! دندان قروچه ای کردم و راه کج کردم بلکه متوجه ورود من به دانشکده نشود اما دیر جنبیدم این بشر دور تا دور سرش چشم داشت، سرش را برگرداند و با دیدنم گل از گلش شکفت و کامل سمتم چرخید و قدم برداشت. لبخند شیطنت آمیز دوست هایش روی مخم رژه نظامی رفتند. چشم غره ای رفتم و با سرعت از سمت دیگری راه افتادم. عینک دودی روی چشم های گربه سانش تمام خوشی ساعتی پیشم را زایل کرد. خودم با چشم های خودم دیدم که عینکش با آسفات یکی شد! در این زمان کوتاه تهیه این یک قلم جنس مطمئنم کار اجنه بود دیگر!
صدایم زد: کژال، کژال؟
قبل از اینکه همه ی دانشکده را متوجه مان کند ایستادم و سمتش چرخیدم.
دست هایش را به حالت تسلیم بالا گرفت و خندید: ببخشید حواسم نبود تو محوطه دانشگاه بلند اسمت رو صدا نزنم.
به خدا حرص خوردن داشت! عقل نارسش نمی کشید که من کلا با وجودش مشکل دارم صدا زدن که موردی ندارد!
- واسه چی پا شدی اومدی تو کوچمون؟ به خدا دارم قسم میخورم اگه دست از این لوس بازی ها و بچه بازی هات بر نداری به حراست دانشگاه خبر میدم.
با لبخند عینکش را روی موهایش هل داد.
-دختر خوب من که دانشجوی این دانشکده نیستم به حراست هم بگی چیکار میکنن!؟ فوقش دیگه راهم نمیدن تو دانشگاه! بعدشم مگه من چی می خوام ازت که اینقدر سخته پذیرشش برات؟! فقط یه ساعت، یه ساعت ناقابل وقت می خوام ازت که حرف هام رو بزنم همین!
- من با شما حرفی ندارم این قدر خودت رو کوچیک نکن و موی دماغ نشو.
خواستم از کنارش بگذرم که سد راهم شد.
-خیلی بی ادبی کژال!
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 34 صفحه ای از دفتر سرد و سیاه گذشته در مقابل چشمانم باز شد.《
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 35
فکر کردم شاید بهتر است خودم برایش توضیح دهم تا باور کند که موضوع بزرگی در پشت ماجرا نیست. ادامه دادم: ترم قبل آقای مرادی این کتاب رو ازم امانت خواست و من هم کتاب ر بهش دادم. یادش رفته بود پس بیاره. امروز تازه یادش افتاده آورده.
خونسردی عجیبش به ترسم دامن میزد که حالا چه برداشتهایی در ذهنش کرده و چه داستان هایی حدس زده و مهر تاییدش کوبیده است!
- چرا از تو گرفته؟ این همه دانشجو تو کلاس هست.
همچنان سعی در آرام نشان دادن خود داشتم و سعی می کردم سونامی ایجاد شده در وجودم را از معرض دیدش پنهان کنم.
-خوب اون روز من کتابم رو تو کلاس جا گذاشته بودم اونم دیده بود برداشته بود. فرداش گفت لازمش داره بخونه بعد میاره که دیگه نیاورد وتازه انگار یادش افتاده بود و اوردش داد بهم.
شصتش را به لبه ی باز کتاب جفت کرد و با خم کردنش تمام صفحات را ورق زد و از نظر گذراند. در دل دعا کردم میلاد مرادی چون دانشجوهای مزحک هوس شماره دادن در جزوه را نکرده باشد(!) و خدا را شکر که نکرده بود؛ این را از منفجر نشدن اتابک متوجه شدم. سمت آشپزخانه راه افتاد و نگاه من دنبالش کشیده شد. درب کابینت پایین سینک را باز و کتاب را داخل سطل زباله پرتاب کرد و راهی اتاق خوابمان شد و فهمیدم که تا سه روز و بساطم همین است. این که چیزی نمی گفت و سکوت در پیش می گرفت بیشتر آشفته ام می کرد چرا که میدانستم در افکارش دلیلی جز دلیلی که آورده ام می سازد و هر دم به ساخته اش بال و پر می دهد.
سه روز به بدترین شکل گذشت، بدترین شکلی که رسمش سکوت اتابک بود و دلشوره ی بی امان من!
روز چهارم موقع آماده شدن برای رفتن به دانشگاه بودم که آرام و بی هیچ حسی در صدایش پرسید: کجا؟
چه بد و بی رحمانه سکوت را شکسته بود. حس می کردم آن "صد تا دوستت دارم" بچه گانه ای که اوایل ازدواجمان گفته بودمش، دانه دانه با کارهایش رو به کاهش است... اصلا چه کسی گفته عشق از بین نمیرود!؟ من با تمام وجودم عشق را تجربه کردم و حالا اتابک با رفتارش عشقم را به مسلخ می کشاند و با آزارم سلاخی می کرد و چه بد زجر می کشیدم و صدایم در نمی آمد! بغضم را فرو خوردم و به سوزش سمت چپ سینه ام محل سگ هم ندادم.
-دانشگاه دیگه.
- نیازی نیست آماده بشی. دیگه نمیری دانشگاه.
صدایم می رفت که از حرص و طوفان درونم بالا برود.
- یعنی چی؟
-همین که میگم. با من بحث نکن. دیگه شوهر کردی مدرسه بازی برای بچه هاست.
خودم هم فهمیدم صدایم در برابر اتابک برای اولین بار چه ناغافل بالا رفت.
-مدرسه چیه؟ می خوام برم دانشگاه کلی زحمت کشیدم تا ورودی رو قبول شدم. این چه مدل طرز فکریه!؟ ادامه ی تحصیل و میل به ترقی برای بچه هاست؟! کسی که ازدواج می کنه دیگه نباید پیشرفت کنه؟! تو دوره زمونه ای که لیسانس هم دیگه خیلی به چشم نمیاد و سواد بالا محسوب نمیشه من ترک تحصیل کنم؟! تو که دانشجوی فوقی چرا این حرف رو میزنی؟! تو هم ازدواج کردی دیگه. اگه دانشگاه برای بچه مجردهاس رهاش کن ببینم می تونی؟
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 101 تقه ای به در خورد که از جا پریدم و همزمان در باز شد و منی که هو
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 102
نمی دانم چه شد که دلم خواست قبولش کنم. وقتی کنارم بود آرام می شدم و دلم شادی کردن میخواست؛ همین می توانست بزرگترین دلیل باشد دیگر!
با خواهش به چشم هایش خیره شدم.
-همین فرهانی که میشناسمی دیگه! عوض که نمیشی؟
لبش را به دندان گرفت که نخندد ولی چشم هایش خنده را فریاد می زد. دلخور اخم هایم را در هم کشیدم و خواستم بلند شوم که مچ دستم را گرفت و مانع شد.
-قهر نکن
نگاهش نکردم تا خنده اش را نبینم و حرص نخورم.
با لحنی مهربان و اطمینان بخش گفت: همینم. همینم میمونم. میخوای برگه بیار امضا کنم. ببین منو؟
در صورتم خم شد .
-وکیلم؟
خنده ام گرفت. دید و با خنده محکم به آغوشم کشید.
-عاشقتم به خدا!
تکانی به بدنم دادم و با خنده از آغوشش بیرون آمدم.
با بابا، مامان و عزیز تلفنی صحبت کردم. همگی گلایه کردند که چرا به تنهایی تصمیمی به آن مهمی را گرفته بودم و آهنها را غریبه دانسته ام. با گریه و قلبی فشرده برایشان درد و دل کردم و از ترس و احساسم گفتم. بابا اطمینان داد که دیگر اتفاق بدی نخواهد افتاد و خودش به سوشا اولتیماتوم داده است. از داشتن خانواده ای که تا این حد برایشان مهم بودم و مثل کوه پشتم ایستاده بودند، خدا را شکر کردم.
به پیشنهاد رویا برای صرف شام و گردش از ویلا خارج شدیم. کنار فرهان در ماشینش نشسته بودم و دلم از بودنش راضی بود. از آن همه توجه اش به خودم دلم می لرزید و احساساتم به غلیان در می آمد. انگار نه انگار من همان کژالم که تا چند وقت پیش دوست داشتم فرهان را در دانشکده دار بزنم و راحت شوم از توجه های بی پروایش!
مقابل رستوران پارک کرد و از ماشین پایین آمدم، ماشین را دور زدم و کنارش قرار گرفتم. فرهان در حال زدن ریموت دستش را سپرم کرد.
- مواظب باش. ماشین ها تند میان؛ لباس های تو هم مشکیه ممکنه نبیننت.
خیلی عادی سری به نشانه ی تفهیم تکان دادم ولی در دلم بلوایی به پا شد.
سینا و رویا هم بعد از پارک کردن ماشینشان کنارمان قرار گرفتند و هر چهار نفر از خیابان رد شدیم. هنوز به پیاده رو پا نگذاشته بودیم که کیف رویا کشیده شد و رویا جیغ زد.
سرم را چرخاندم و دو نفر موتور سوار را دیدم که کلاه کاسکت به سر با کیف رویا گاز دادند و دور شدند.
سینا و فرهان واکنش نشان دادند و به دنبال موتور سوار دویدند. ترسیده به رویا نگاه کردم. با وحشت دست هایش را در آغوش گرفته بود. خواستم دلداری اش بدهم که کسی دستم را از پشت سر گرفت و کشید. همه ی اتفاق ها در کمتر از یک دقیقه افتاد و نفهمیدم چه خبر شده با حراص به شخصی که مرا با خود می کشید نگاه کردم و وقتی دیدم توسط یک مرد به زور داخل ماشینش کشیده می شوم، با وحشت شروع به جیغ زدن کردم و برای فرار از دستش تقلا کردم. با یورش چند مرد و فریادهایشان مرد «لعنتی» ای زیرلب غرید و رهایم کرد و به عقب هلم داد و در کسری از ثانیه توی ماشین پرید و ماشین با سرعت زیادی دور شد. با قلبی که از ترس مثل طبل کوبش داشت، جواب نگرانی های اطرافیانم را دادم.
- خانوم خوبی؟
- خانوم می شناختینشون؟ کی بودن؟
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 102 نمی دانم چه شد که دلم خواست قبولش کنم. وقتی کنارم بود آرا
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 103
به ماشینی که در کنار خیابان پارک بود، تکیه دادم و به چند مردی که کمکم کرده بودند نگاه کردم.
- خوبم. ممنون.
رویا با گریه به آغوشم کشید. به خودم مسلط شدم و صورتش را بوسیدم.
- خوبم رویا. نترس.
فرهان و سینا جمعیت جمع شده دورمان را شکافتند و با هراس کنارمان قرار گرفتند.
فرهان در صورتم خم شد. چشم هایش وحشت را هوار می زدند.
- چی شد کژال؟ چرا جیغ زدی؟
بچه شدم و انگار حامی ام را دیده باشم به گریه افتادم و تازه فکرم به عواقب اتفاق کشیده شد؛ اگر توانسته
بودند و من را با خود برده بودند چه می شد؟!
با شدت بیشتری اشک ریختم ولی چرخیدم و پشت به جمعیت ایستادم که درماندگی ام را نبینند! فرهان بی
طاقت در آغوشم کشید. سرم را روی سینه ی حامی ام فرو کردم و سفت به لباسش چنگ زدم همان طور که
سرم را روی سینه اش گرفته بود، با نگرانی و فریاد جویای ماجرا شد.
- بابا یکی به من بگه چه اتفاقی افتاده؟!
یکی از مردها شروع به شرح ماجرا کرد و من فقط خدا را شکر کردم که نتوانسته بودند مرا همراه خود
ببرند...
با وجود آغوش فرهان آرام تر شدم و آرام فشاری به سینه اش آوردم که رهایم کرد و در صورتم دقیق شد.
- بهتری؟
سینا جمعیت را با ارامش پراکنده کرد.
با باال و پایین کردن سرم فهماندم که خوبم.
دستش را دور شانه ام حلقه کرد و رو به سینا کرد.
- باید برگردیم سینا. غلط نکنم موقع اومدنتون به شمال تعقیبتون کردند. کار زیردست های سوشاست.
بی اختیار دست فرهان را فشار دادم نگاهش سمتم چرخید و وحشت را از چشم هایم خواند که گفت: نترس
عزیزم. به خیر گذشت.
نگاهم را سمت رویا کشاندم. او هم ترسیده بود ولی تسلطش بیشتر از من بود کنارم آمد و دستش را دورم
تاب داد.
- نگران نباش به خیر گذشت دیگه.
در همین زمان کوتاه آنقدر فشار عصبی را متحمل شده بودم که از کوره در رفتم. دستم را به شدت از دست
فرهان بیرون کشیدم و خودم را از رویا جدا کردم و با خشم و گریه داد زدم: همش تقصیر شماهاست و گردنه
من کجا و فرار کردن کجا! داشتم مشکلم رو با سوشا حل می کردم شماها نذاشتید سوشا االن زخمیه از من،
هرکاری میکنه تا آروم شه! اگه من و برده بودن چی کار می کردید!؟ زن سوشا شدن خیلی بهتر از بی آبرو
شدنه میفهمید هان!؟
فرهان کف دست هایش را مقابلم گرف تا آرام شوم.
-کژال جان عزیزم آروم باش تموم شده دیگه از چی می ترسی!؟ مگه شهر هرته برمی گردیم تهران و شکایت
می کنیم.
در صورتش براق شدم: با کدوم مدرک؟! اون دست بر نمی داره فرهان من بچه نیستم که داری گولم می
زنی. من همین امروز بر می گردم تهران و خودم باهاش حرف می زنم.
کالفه دستی در موهایش فرو کرد و به رویا اشا
ره کرد که ارامم کند.
با غیض رو گرفتم و سمت ماشین ها آن سمت خیابان راه افتادم.
در راه فقط با خشم بیرون را نگاه کردم و حرفی نزدم. فرهان هم عصبی و درمانده حرصش را روی پدال گاز
خالی می کرد و می راند.
-ماشینه شاسی مشکی نبود؟
با سوالش سرم را سمتش چرخاندم، از آینه پشت سرمان را می پایید. سریع چرخیدم و نگاهم را به پشت
سرمان دادم. چند ماشین پشت سرمان بود و نمی فهمیدم منظور فرهان کدام است، در صورتش دقیق شدم
و با خجالت از رفتار اخیرم جواب دادم.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 104 -نفهمیدم چی بود خیلی زود اتفاق افتاد ولی فکر کنم شاسی مشکی بود.
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 105
روی میز پر بود از زهر ماری و دریغ از یک لیوان آب! یکی نبود بگوید آخر من را چه به مهمانی ایونی عمومی اتابک! آخر همه ی مهمانی هایی که با اتابک می رفتم را هم که خوب از بر بودم؛ شش دانگ حواسش به حرکاتم بود که دست از پا خطا نکنم و در آخر هم انگی به دامنم می چسباند و بس! هه روزگار من این بود دیگر... هیچ مهمانی ای به من خوش نمی گذشت، حتی مهمانیهای ساده و چند نفره! این مهمانی بزرگ و آنچنانی که دیگر جای خودش را داشت! در حالی که همه در حال عیش و نوش بودند و می گفتند و می خندیدند، من کنار اتابک می نشستم و چشمهایم را به نقطهای از میز می دوختم که مبادا برای اتابک سو تفاهمی پیش بیاید. گردن درد که می گرفتم هم فقط حق نگاه کردن به چشمهای خودش را داشتم و بس!
بیچاره من، که به گناه نکرده در حال مجازات بودم...
از برگشتن اتابک که ناامید شدم به ناچار بلند شدم تا لیوانی آب از سمت سلف سرویس بردارم. حالت تهوع امانم را بریده بود. باید حالم را خوب می کردم تا موقع دادن خبر بارداری ام به اتابک توی ذوقش نخورد!
موهایم را که روی دوشم ریخته بود به عقب هل دادم و سعی کردم سر به زیر بروم و برگردم، تا اگر احیاناً اتابک مرا میان جمعیت دید سو تفاهمی برایش پیش نیاید. از میان جمعیت رقصنده که می گذستم بوی مشروب سرگیجه ام را تشدید کرده بود و دلم هوای آزاد می خواست. نزدیک میز سلف شده و برای جلوگیری از سقوطم، دستم را به میز بند کردم. صدای صدرا عمو زاده ی اتابک را از پشت سرم تشخیص دادم.
-کژال جان خوبی شما؟
سریع بطری کوچک آب معدنی را برداشتم و چرخیدم، سرسری جواب دادم.
- ممنون خوبم.
خواستم از کنارش رد شوم که چشمهایم سیاهی رفت و قدم برداشته ام شل شد و پایم به عقب برگشت، صدرا سریع واکنش نشان داد و کمرم را گرفت. با حراص از اینکه اگر اتابک بفهمد بیچاره ام خواهد کرد و چه توهماتی که از این برخورد ناخواسته در ذهنش نخواهد ساخت سریع خودم را عقب کشیدم و با تشکر سر سری به سمت میزمان برگشتم.
روی صندلی نشستم و نفس حبس شده ام را آزاد کردم. قلبم مثل قلب نوزاد می کوبید، کمی که آرام گرفتم قرصم را در دهانم گذاشتم و با جرعه ای آب پایین فرستادم. همان موقع اتابک با چشمهای سرخ روی صندلی روبرویم نشست. دستپاچه شدم ولی سعی کردم متوجه نشود و آتو دستش نیاید که رفتارم را هلاجی کند. آرام آب دهانم را فرو خوردم و پرسیدم: چرا اینقد دیر کردی؟
جواب سوالم را نداد و همان طور که با چشمهای به خون نشستهاش خیره ام بود، جامش را از مشروب پُر کرد و سر کشید. ترسیدم دیده باشد در دلم یا ابولفضلی گفتم و آرزو کردم کاش ندیده باشد. کشش تهمت جدید و دعوای تکراری را نداشتم، آن هم با این حال خرابم! با التماس در چشمهایش خیره شدم.
-اتا بسه، زیاده روی نکن.
اخم هایش را در هم کشید و برای خالی کردن حرصش جامش را دوباره پُر کرد و سر کشید.
فکر کردم وقتش است که بگویم دارد پدر می شود. شاید خوشی خبرم حالش را کمی خوب کند. به خدا می ترسیدم از تهمت هایش و اعصابم نمی کشید دیگر...
زیپ کیفم را باز کردم و برگه جواب آزمایش را در آوردم برای این که مورد تهمت قرار نگیرم که به تنهایی و بی اجازه به آزمایشگاه رفته ام گفتم: دو سه روز پیش با مامانت رفته بودم بیرون یادته؟
نگاهش روی برگه سر خورد و با صدای خشدار پرسید: خب؟
-راستش اتا... چه جوری بگم،
نفسم را فوت کردم و بی مقدمه ادامه دادم: تو داری بابا میشی.
انگار برق دویست ولت وصلش کردم، با بهت به دهانم چشم دوخت.
-چی... چی میشم؟
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 105 روی میز پر بود از زهر ماری و دریغ از یک لیوان آب! یکی نبود بگ
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 105
روی میز پر بود از زهر ماری و دریغ از یک لیوان آب! یکی نبود بگوید آخر من را چه به مهمانی ایونی عمومی اتابک! آخر همه ی مهمانی هایی که با اتابک می رفتم را هم که خوب از بر بودم؛ شش دانگ حواسش به حرکاتم بود که دست از پا خطا نکنم و در آخر هم انگی به دامنم می چسباند و بس! هه روزگار من این بود دیگر... هیچ مهمانی ای به من خوش نمی گذشت، حتی مهمانیهای ساده و چند نفره! این مهمانی بزرگ و آنچنانی که دیگر جای خودش را داشت! در حالی که همه در حال عیش و نوش بودند و می گفتند و می خندیدند، من کنار اتابک می نشستم و چشمهایم را به نقطهای از میز می دوختم که مبادا برای اتابک سو تفاهمی پیش بیاید. گردن درد که می گرفتم هم فقط حق نگاه کردن به چشمهای خودش را داشتم و بس!
بیچاره من، که به گناه نکرده در حال مجازات بودم...
از برگشتن اتابک که ناامید شدم به ناچار بلند شدم تا لیوانی آب از سمت سلف سرویس بردارم. حالت تهوع امانم را بریده بود. باید حالم را خوب می کردم تا موقع دادن خبر بارداری ام به اتابک توی ذوقش نخورد!
موهایم را که روی دوشم ریخته بود به عقب هل دادم و سعی کردم سر به زیر بروم و برگردم، تا اگر احیاناً اتابک مرا میان جمعیت دید سو تفاهمی برایش پیش نیاید. از میان جمعیت رقصنده که می گذستم بوی مشروب سرگیجه ام را تشدید کرده بود و دلم هوای آزاد می خواست. نزدیک میز سلف شده و برای جلوگیری از سقوطم، دستم را به میز بند کردم. صدای صدرا عمو زاده ی اتابک را از پشت سرم تشخیص دادم.
-کژال جان خوبی شما؟
سریع بطری کوچک آب معدنی را برداشتم و چرخیدم، سرسری جواب دادم.
- ممنون خوبم.
خواستم از کنارش رد شوم که چشمهایم سیاهی رفت و قدم برداشته ام شل شد و پایم به عقب برگشت، صدرا سریع واکنش نشان داد و کمرم را گرفت. با حراص از اینکه اگر اتابک بفهمد بیچاره ام خواهد کرد و چه توهماتی که از این برخورد ناخواسته در ذهنش نخواهد ساخت سریع خودم را عقب کشیدم و با تشکر سر سری به سمت میزمان برگشتم.
روی صندلی نشستم و نفس حبس شده ام را آزاد کردم. قلبم مثل قلب نوزاد می کوبید، کمی که آرام گرفتم قرصم را در دهانم گذاشتم و با جرعه ای آب پایین فرستادم. همان موقع اتابک با چشمهای سرخ روی صندلی روبرویم نشست. دستپاچه شدم ولی سعی کردم متوجه نشود و آتو دستش نیاید که رفتارم را هلاجی کند. آرام آب دهانم را فرو خوردم و پرسیدم: چرا اینقد دیر کردی؟
جواب سوالم را نداد و همان طور که با چشمهای به خون نشستهاش خیره ام بود، جامش را از مشروب پُر کرد و سر کشید. ترسیدم دیده باشد در دلم یا ابولفضلی گفتم و آرزو کردم کاش ندیده باشد. کشش تهمت جدید و دعوای تکراری را نداشتم، آن هم با این حال خرابم! با التماس در چشمهایش خیره شدم.
-اتا بسه، زیاده روی نکن.
اخم هایش را در هم کشید و برای خالی کردن حرصش جامش را دوباره پُر کرد و سر کشید.
فکر کردم وقتش است که بگویم دارد پدر می شود. شاید خوشی خبرم حالش را کمی خوب کند. به خدا می ترسیدم از تهمت هایش و اعصابم نمی کشید دیگر...
زیپ کیفم را باز کردم و برگه جواب آزمایش را در آوردم برای این که مورد تهمت قرار نگیرم که به تنهایی و بی اجازه به آزمایشگاه رفته ام گفتم: دو سه روز پیش با مامانت رفته بودم بیرون یادته؟
نگاهش روی برگه سر خورد و با صدای خشدار پرسید: خب؟
-راستش اتا... چه جوری بگم،
نفسم را فوت کردم و بی مقدمه ادامه دادم: تو داری بابا میشی.
انگار برق دویست ولت وصلش کردم، با بهت به دهانم چشم دوخت.
-چی... چی میشم؟
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 109 سعید تنها کسی بود که خود دار نبود و راحت شماتتم می کرد. بغض کردم ک
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 110
سعید ابروی بالا انداخت.
-بوی دو سیب بخوره به دماغش از حال میره بعد میگه تفریحی!
در حال خنده چشم غره ای به سعید رفتم. فرهان هم با خنده لگدی به ساق پایش زد.
-تو نمی خوای بری بخوابی؟ وقت خوابت گذشته ها!
-برم آبجیمم می برما! برم؟
-بشین تا بذارم ببریش.
از مکالمه رد و بذل شده بینشان که رنگ و بویی از شوخی و جدی داشت، هم خندهام گرفته بود و هم تعجب کرده بودم؛ البته نه از فرهان، او جسارت بیان هر حرفی را داشت از سعید متعجب بودم که این قدر راحت سر من شوخی می کرد. آخر اصولاً سعید رگ غیرت کردی اش همیشه فعال بود!
سعید با جذبهای ساختگی ساعت دور مچش را نشان فرهان داد.
-فقط یک ربع بیشتر بشه میام برات.
فرهان صندلش را در آورد و سمت سعید که پا به فرار گذاشته بود پرتاب کرد.
-برو ببینم بچه سوسول!
سعید با خنده رفت و من با تشر اسم فرهان را صدا زدم: فرهان!
-جان فرهان؟
به نگاه شوخ و شیطانش چشم غره ای رفتم ولی جدیتم پایدار نبود و خنده ام گرفت. اصلا نفهمیدم چه شد که از گریه به خنده افتادم؛ یعنی تمام ترس و نگرانی ام لنگ یک اطمینان از سمت فرهان بود که آرام شوم!؟
نی قلیان را از دستم گرفت.
-جدی نمی خوای؟
چپ چپی نگاهش کردم.
- خیلی چیز خوبیه حالا هی هم میگی!
خنده اش گرفت.
-آخه سعید گفت دوست داری گفتم نمونه تو دلت!
دلم کمی شیطنت خواست. پشت چشمی با طنازی نازک کردم و گفتم: تو که رنگ مورد علاقه ام رو می دونی و غذای محبوبم رو می شناسی؛ باور کنم که از قلیان کشیدنم خبر نداشتی!
نگاه سنگینش را به چشمهای باریک شده ام دوخت.
-از این یکی خبر نداشتم. اگه داشتم زودتر اقدام به ترکت می کردم.
خندیدم.
-فکر می کردم مدیومی، رمالی چیزی هستی. خب خدا رو شکر انگار معمولی ای!
بی توجه به شوخی ام پرسید: چرا قلیون می کشی؟ مگه نمی دونی مضره!
با سوالش مرا به قهقرای ذهنم کشاند. بی اراده آهی کشیدم.
-یادمه یه بار تو جمع دوستانهی اتابک همه خانوم ها کنار همسراشون نشسته بودند و خوب سفره خونه بود و بساط قلیون هم بود. منم فکر نمی کردم اتابک بدش بیاد. خانوم های همه ی دوستانش می کشیدند منم به تعارف دوستش یه کم کشیدم. اون شب وقتی برگشتیم خونه مون غوغایی به پا کرد که هیچ وقت یادم نمیره. از اون شب دیگه هر وقت بوی قلیون بهم می خورد قلبم می سوخت جای بینیم... بعد از طلاقم... برای...
میان حرفم آمد و گفت: اگه اذیت میشی نگو.
لبم را به دندان گرفتم و سرم را سمت آسمان بلند کردم تا مبادا اشکم فرو بریزد.
-اذیت میشم از مرورش.
بی هوا فاصلهمان را از بین برد و بوسهای روی پیشانی ام نشاند و با صدای بم شدهاش زمزمه کرد: من و ببخش.
با شرم فاصله گرفتم و به قلب بی جنبهام تشر زدم تا آرام تر بکوبد.
نگاهش کردم. فکر اتابک را پس زدم و باز یادم به تهدید سوشا افتاد.
-فرهان؟
-جون دلم؟
-می ترسم اتفاق بدی بیفته. حس میکنم سوشا تو همین شهره، مواظب باش
سرش را کج کرد و با لبخند شیطان خیره ام شد.
-این جوری دل می بری خطر ناک میشما!
دیوانهای با خجالت نثارش کردم و بلند شدم.
-نگران نباش
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی 👈قسمت اول را بخوان👉 قسمت 110 سعید ابروی بالا انداخت. -بوی دو سی
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 111
سری تکان دادم.
-من برم دیگه.
بلند شد و همزمان گفت: صبر کن. می خوام یه کاری بکنم. خواستم قبلش بهت گفته باشم.
پرسشگر خیره اش شدم لبخندی زد و ادامه داد: فردا شب می خوام رسماً تو رو از بابات خواستگاری کنم.
سرم را زیر انداختم و لبم را گزیدم. به علاقهام به فرهان شک داشتم هنوز و استرس داشتم. دستش زیر چانهام نشست و همزمان با بالا کشیدن سرم خودش کمی خم شد تا هم قد شویم.
-نظرت چیه؟
از اضطراب زیاد گوشهی لبم را گاز گرفتم.
-آخه تو این اوضاع واجبه؟ بعدم آخه من...
طوری در چشمهایم خیره شد انگار می خواست حرفش را در مغزم بکوبد.
-آره واجبه اگه جوابت مثبته تردید نکن. تو اگه همسر من باشی خیلی راحت تر می تونم ازت مراقبت کنم.
بودنش خوب بود آرامش را به همراه داشت، دوستم داشت و عاقل بود. ولی هنوز شک داشتم که می توانم روی رفتار مردانهاش حساب کنم یا نه...
-می ذاری یه کم فکر کنم ؟ میشه فردا شب مطرح نکنی؟
حس کردم ناراحت شد، صاف ایستاد و سرش را تکان داد.
-هر چی تو بگی. من نمی خوام وادارت کنم که خلاف میلت عمل کنی کژال ولی خواهش می کنم روی رابطه مون فکر کن. خیلی جدی فکر کن. من همینم کژال، هیچ کدوم از رفتارهام ساختگی نبوده، می دونم تو زندگی با اتابک خیلی ضربه خوردی و اعتماد کردن برات سخته ولی نمیشه همه رو با یه چوب زد. تو حواست نیست ولی م
ن خوب می فهمم که چند وقتیه خیلی شکننده شدی. کژالی که من میشناختم خیلی مغرور بود، خیلی قوی بود، به این راحتی ها کسی اشکش رو نمی دید. بریز بیرون از ذهنت هر چیزی که آزارت میده رو. تو دختری بودی که به خاطر پدرت از خودت گذشتی و تصمیم به اون بزرگی رو گرفتی و با اتابک ازدواج کردی! تو دختری بودی که به خاطر خواهرت از خودت گذشتی و با اقتدار تصمیم به اون بزرگی رو گرفتی. نگو برات سخته که برای آرامش خودت تصمیم به این راحتی رو بگیری. من حتی حاضرم حق طلاق رو بدم بهت ضمانت از این بالاتر که تردید رو کنار بذاری؟ من از خودم و علاقه م به تو مطمئنم که این ریسک رو می کنم.
حرفهایش داشت تردیدم را کمرنگ می کرد. تنها مردی بود که تا این حد توانسته بود اعتمادم را جلب کند، حرفهایش باعث شد بخواهم دوباره قوی شوم، راست می گفت این روزها زیادی از خود ضعف نشان داده بودم. برای تایید حرف هایش سری تکان دادم.
-دو سه روز بهم فرصت بده.
این بار با لبخند رضایت سرش را بالا و پایین کرد.
-ده سال صبر کردم دو روزم روش.
باید با سعید و بابا مشورت میکردم. دلم نمیخواست این بار ب تنهایی تصمیم بگیرم و انها را در عمل انجام شده قرار دهم. هر چه بیشتر ب حرف ها و رفتار فرهان فکر میکردم بیشتر سردرگم میشدم و دلشوره ام از شروع یک زندگی جدید بیشتر میشد. این میان میترسیدم احساس نوظهورم عقلم را فریب دهد.
در اشپز خانه مشغول شست و شوی ظروف ناهار بودم که صدای خداحافظی فرهان را شنیدم. سرم را سمت در خروجی چرخاندم و از روی اپن نگاهش کردم، با حرکت سر خداحافطی کرد ک جوابش را مثل خودش با تکان اهسته سر و لبم دادم. با بدرقه ی مامان پله ها را به مقصد طبقه ی بالا پیش گرفت.
سریع اشپزخانه را مرتب کردم و به سالن رفتم. سعید روی مبل سه نفره دراز کشیده بود و ساعدش را روی چشم هایش گذاشته بود. پایین مبل روی زمین نشستم و ارام صدایش زدم: سعید؟ بیداری؟
ساعدش را از روی چشمانش برداشت. چشم هایش خمار خواب بود. جواب داد: جونم بیدارم.
-میخواستم باهات حرف بزنم.
در جایش نیم خیز شد و نگران پرسید: چیزی شده؟
از بیان موضوع صحبتم معذب بودم و با من من گفتم : نه. چیزی نشده. راستش راجع به فرهانه....
لبخندی روی لبش نقش بست.
-خوب؟
از جلوی پایش بلند شدم و کنارش روی مبل نشستم و تردید را برای زدن حرفم کنار گذاشتم.
-تو چقدر فرهان رو میشناسی سعید؟
تکیه اش را به مبل داد و با لحنی مطمئن جواب داد: انقدر که میتونم قسم بخورم خوشبختت میکنه. سوالت همین بود دیگه.
سردرگم این همه اعتمادش پرسیدم: رو چه حسابی قسم میخوری؟
سمتم خم شد و با محبت نگاهم کرد.
-رو حساب اینکه تو خواهرمی و خوشبختیت ارزومه و مطمئن باش منفعت خودم هیچ نقشی توی اطمینانم از فرهان نداره.
از برداشتی ک از حرفم کرده بود شرمنده شدم و سریع گفتم: منظورم این نبود سعید، محبت تو نسبت ب خودم ثابت شده ست میخوام ک باورش کنی
-باور میکنم. تو هم حرف منو باور کن. فرهان تنها مردیه که لایق توعه. اذیتش نکن، اگه محبتی ازش به دلت افتاده ک میدونم افتاده دست دست نکن.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 112 لب زیرینم را داخل دهانم کشیدم تا لبخندم را نبیند. سعید بهترین بر
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 113
حس کردم تمام خون بدنم به صورتم هجوم آورد و سر به زیر شدم. خندان دستم را گرفت و به سمت خروجی کشید و شیطنتش تمام شدنی نبود.
- من با اینکه خیلی خنگ بودم و همه ی درس هام با تک ماده و زیرمیزی پاس شد لامصب تو درس جمعیت و خانواده سیمرغ گرفتم. بیست و هفت شدم. باورت میشه!؟ من هفت نمره هم بیشتر از کتاب بلد بودم!
آن قدر بامزه تعریف کرد که به جای خجالت کشیدن به خنده افتادم. با دست آزادم مشتی به بازویش که مماس شانه ام بود زدم. سریع دستم را روی بازویش گرفت.
- خیلی بی حیایی فرهان!
با خنده های پرشیطنت و از ته دل فرهان و تشرهای پرحرص من از آزمایشگاه بیرون زدیم. نزدیک خیابان که رسیدین فهمیدم که جدی شد و حواسش را به اطرافمان داد. ناخودآگاه من هم دلشوره گرفتم و بی اراده بازویش را گرفتم. دستش را پناه شانه ام کرد. باید از خیابان رد می شدیم. ماشین را آن سمت پارک کرده بودیم. حادثه ی شمال برایش هشداری شده بود که مراقب همه ی ماشین ها باشد که مبادا از سمت سوشا باشند و بخواهند آسیبی به من بزنند. در پناهش خیابان را رد کردم، به ماشین رسیدیم و نفس حبس شده ام را بیرون فرستادم. تا کی می خواستیم با ترس و لرز تردد کنیم نمی دانم!
فرهان هم نفسی راحت کشید و با ریموت در ماشین را باز کرد و حصار دستش را از دورم باز کرد و آخرین نگاهش را به خیابان انداخت و دیدم که لحظه ای شوک زده شد. رد نگاهش را گرفتم ولی قبل از اینکه بفهمم چه چیزی او را ترسانده صدای فریادش در خیابان خلوت پیچید.
- یا حسین!
خودش را جلوی رویم انداخت و صورتم را محکم به سینه اش فشرد.
و صدای 《یا حسین》گفتن بعدی اش با صدای ویراژ موتورسیکلت در هم آمیخت. ترسیده بودم و نمی فهمیدم چه اتفاقی افتاده. فقط متوجه بودم که فرهان با تمام قدرتش سرم را در سینه اش فشار می دهد. صدای موتور که دور شد آرام آغوشش را باز کرد. رنگ به صورت نداشت و حالش بد بود. خودم هم ترسیده بودم و قلبم با شدت کوبش داشت. در ماشین را باز کرد و با گفتن《بشین کژال. سریع》 توی ماشین هلم داد. داشت از حال می رفت و انگار درد داشت.
با نگرانی و تشویش پرسیدم: خوبی فرهان؟ چی شد من نفهمیدم.
به زحمت لب زد: چیزی نشد. به خیر گذشت.
ماشین را دور زد و نگاهم روی کتفش افتاد. کت اسپورت سفید رنگش با خون یکی شده بود. با هراس و بی اراده جیغ زدم. سریع پشت فرمان نشست و به صورت ترسیده ام نگاه کرد.
- نترس! چیزی نیست.
به گریه افتادم:
- خب بگو چی شده؟ پشتت داره خون میاد.
یک دستش روی فرمان مشت شد و با دست آزادش استارت زد و از بین دندان های کلید شده اش غرید: کثافت آشغال مگه دستم بهش نرسه. این قدر بی وجود شده که رو به اسید پاشی آورده.
"هین" بلندی از وحشت کشیدم؛ پس فرهان خودش را سپر صورت من کرده بود...
از تصور اینکه اگر نبود الان چه وضعیتی داشتم از وحشت قالب تهی کردم و فرهان ماشین را به حرکت در آورد.
بی اراده بازویش را گرفتم و تکانش دادم.
-چرا این کار رو کردی؟ داغون شدی فرهان!
دستم را آرام لمس کرد، می فهمیدم درد دارد و به زور حرف می زند.
- خوبم نترس. کت تنم بود. آسیب زیادی ندیدم.
به هق هق افتادم. نمی دانستم باید در برابر این از خود گذشتگی با چه زبانی تشکر کنم. از طرفی هم نگرانش بودم.
- تو درد داری فرهان. نگه دار من بشینم پشت فرمون.
مخالفت کرد: نه خوبم.
گوشی اش را دست گرفت و شماره ی سعید را لمس کرد.
گوشی را به عادت همیشه اش روی بلندگو قرار داد و صدای شاد سعید در فضای ماشین پیچید:
- جانم شاه داماد؟
- سعید کجایی؟
از صدای بم شده ی فرهان نگران شد:
- چی شده؟ کژال کجاست؟ صدات چرا داغونه؟
- نگران نشو، کنارشم. تو کجایی؟
- دارم میرم کارخونه.
- نمی خواد بری. برگرد بیا بیمارستان سر خیابونتون.
صدای سعید نگران تر از قبل شد: چی شده خب بگو. کژال خوبه؟
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
قسمت 115 با آمدن بابا، فرهان کنارش نشست و مشغول صحبت شدند. کنار رویا نشسته بودم و نمی دانستم راجع به
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 116
قلبم راضی از محبت و علاقه ی فرهان هلهله کرد و لبخند زدم. خیلی کوتاه بوسه ای به پیشانی ام زد که از دید هیچ کس پنهان نماند و من سر به زیر انداختم ولی متوجه رضایت بابا و بقیه جمع بودم. فرهان مهره ی مار داشت که این قدر محبوب دل ها بود.
به توصیه عزیز و اصرار مامان همراه فرهان به طبقه ی بالا آمده بودم. برای آرام کردن قلب پرکوبشم رو به فرهان کردم.
- چای می خوری؟
روی مبل سه نفره نشست و گوشی اش را روی میز گذاشت. نگاهی عمیق به صورتم انداخت و تک خنده ای زد. باهوش بود و فکر کنم از حالتم پی به معذب بودنم برده بود.
دستش را باز کرد و با سر به سینه اش اشاره کرد.
- بیا اینجا چای نمی خوام.
سعی کردم عادی برخورد کنم و سمتش رفتم و با کمی فاصله کنارش نشستم. چند لحظه سنگین نگاهم کرد. آرام دستم را گرفت و سمت خودش کشید و نرم در آغوشش جا داد.
سرم جایی میان سینه اش قرار گرفت. دستش را بالا کشید و آرام روسری ام را از سرم باز کرد و روی زمین انداخت. چشم هایم را بستم، چه قدر آرام بود و آرامشش را به وجودم منتقل می کرد. بوسه ای روی موهایم زد و حس کردم نفس عمیقی در موهایم کشید و کلیپسم را از جدا کرد. آبشار مشکی موهای بلندم دورم ریخته شد. در آرامش شروع به نوازش موهایم کرد و همان حین گفت: باورم نمیشه دارمت کژال. انقدر برام دست نیافتنی شده بودی که الان می ترسم حتی پلک بزنم و از خواب بپرم و بفهمم بودنت تو آغوشم و لمس موهات یه رویای شیرین بوده!
بی اراده دستم را بالا آوردم و روی سینه اش گذاشتم.
- خودمم باورم نمیشه به همین راحتی و این قدر سریع تردید رو کنار گذاشتم و بله دادم.
- دیگه نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره. کاری می کنم که همه ی دنیا به زندگیمون غبطه بخورن. از این به بعد هر چی تو بگی همون میشه قانون زندگیمون.
لب هایم کش آمدند و یادم به دانشکده کشیده شد، به همان روزی که در جواب سوال استاد شاهرودی تپق زده بودم و جوابم اشتباه بود و فرهان به دفاع از من رو به استاد گفت: استاد هر چی کژال بگه همون باید بشه. شده من کتاب رو ادیت بزنم می زنم ولی حرف حرفه کژاله!
آن روز چقدر دلم می خواست کله اش را بکنم که آبرویم را جلوی استادم برد و حالا از یادآوری آن روز لبخندم آن قدر کش آمده بود که دندان هایم پیدا بود. با حال خوشی که از یادآوری آن روز پیدا کرده بودم اسمش را صدا زدم: فرهان؟
موهایم را پشت گوشم بند کرد. آرام سرم را بالا کشید و خیره ی چشم هایم جواب داد: جان فرهان؟
- توی پونصد تا پیامی که توی تلگرام برام فرستاده بودی چی گفته بودی که اون قدر برات مهم بود بخونمشون.
آرام خندید.
- اگه بازشون می کردی تو دانشگاه انقدر حرص نمی خوردی و به قول خودت تابلو نمی شدیم.
ابروهایم از تعجب بالا پریدند.
- مگه چی بودن؟
این بار بلند تر خندید و چقدر جذاب می خندید.
خم شد و همان طور که با دست من را در آغوشش حفظ کرده بود گوشی اش را از روی میز برداشت و دوباره به مبل تکیه زد، حواسش بود که کتف آسیب دیده اش به مبل نچسبد، جای من را در آغوشش درست کرد. رمز گوشی اش را زد و وارد تلگرام و پی وی من که به اسم 《زندگی》سیو کرده بود، شد. از اسمی که سیوم کرده بود خوشم آمد.
به اولین پیام رفت و گوشی اش را دستم داد.
- بخون.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 117 شروع به خواندن کردم و با خواندن هر کدام از پیام هایش چشم هایم چه
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
👈قسمت اول را بخوان👉
قسمت 118
چاقوی ضامن دار و کوچک که در دستش پنهان داشت را بالا آورد و حین خاراندن کنار لبش نشانم داد. اب دهانم را فروخوردم و دستپاچه گفتم: سوشا ما باید باهم حرف بزنیم.
همان دستش که چاقو بین انگشتانش مخفی کرده بود را دور کمرم حلقه کرد.
از ترس بدنم منقبض شد و حس کردم نوک چاقو را در پهلویم فشار داد.
-مثل یک دختر خوب بلند شو و هرجا من میرم هم قدمم بیا وگرنه، نه تنها تو رو بلکه او همسر خوشگل دماغ عملیتم میفرستم اون دنیا.
با حراص پرسیدم: فرهان!
غرید: پاشو میگم. صداتم در بیاد زنده ت نمیذارم.
از روی صندلی بلند شد و وادارم کرد بلند شوم. با وحشت کنارش در حالی که دستش دور کمرم حلقه بود و تیزی چاقو را روی کمرم می فهمیدم از سالن فرودگاه بیرون رفتیم.
تمام امیدم این بود که فرهان و سعید سر برسند و کمکم کنند و نگذارند من را با خودش ببرد و مدام اطرافم را نگاه میکردم. پای ماشینش که رسیدیم ناامید از امدنشان به گریه افتادم. در ماشین را باز کرد و داخلش هلم داد و قفل را زد. فرصت پیدا کردم داد بزنم ولی با دیدن مردی که صندلی پشتی نشسته بود و یک هو از میان دو صندلی در صورتم خم شد خفه شدم و دستم را از ترس روی دهانم گذاشتم و گریه ام شدت گرفت. جدا از اینکه ترسیده بودم دلم از دنیا و بازی هایی که سرم دراورده بود خیلی پر شد. با تمام وجود نام خدا را از ته دلم صدا زدم. از او خواستم که نجاتم دهد. بسم بود هر چه کشیده بودم. به خدا دیگر کشش نداشتم. من شوهر داشتم و سوشا روانی شده بود و پای ابرویم در میان بود و حتی دلم نمیخواست نگاهم کند چه برسد به لمس تنم. در خودم با خدایم اتمام حجت کردم که اگر سوشا بخواهد دست به تن و بدنم بزند ، چشم روی حلال و حرامش میبندم و با کشتن خودم خلاص میشوم از این زندگی پر از دردی که روی پیشانی ام حک کرده!
کنارم پشت فرمان نشست و رو به مرد درشت اندامی که پشت سرم نشسته بود کرد.
-برو بیرون.
صدای ترستاکش حالم را بد کرد.
-چشم اقا.
پایین رفت و سوشا ماشین را به حرکت انداخت. به التماس افتادم.
-سوشا تو رو خدا تمومش کن این بازی ده ساله رو. به خدا نمیکشم دیگه.
نیم نگاهی سمتم انداخت و خونسرد جواب داد: دارم تمومش میکنم دیگه.
-منظورت چیه؟ منو کجا میبری؟
- خونه م!
با وحشت التماس کردم: سوشا من....من ازدواج کردم. بس کن این علاقه ی عبث رو.
بی هوا با پشت دست محکم به دهانم کوبید و غرید: تو ابرو برای من نذاشتی. شب عقد از پای سفره بلند شدی و با دوست پسرت فرار کردی. این حق من نیست ک بخوام حقت را کف دستم بزارم؟!
-تو به زور من رو پای سفره عقد نشونده بودی. چرا این رو نمیگی؟
- به خاطر تو تا خرخره تو لجن غرق شدم، به خاطر توی پول پرست دست به کثیف ترین کارها زدم تا بهت ثابت کنم که از اون شوهر احمقت چیزی کم ندارم. بعد تو چیکار کردی دوباره منو دور زدی و رفتی زن یه بچه سوسول شدی. من به ته خط رسیدم کژال ولی بانی و باعث این وضیتم رو راحت نمیزارم. با خودم غرقت میکنم کژال بشین و ببین.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد...
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بارانِ عشق
رمان تو_فراموش_و_تو_یادی قسمت 123 نمی دانم چه شد که میان خشم آن حرف ها را زدم ولی همه اش عقدههای
رمان #تو_فراموش_و_تو_یادی
قسمت 124
همین یادآوری باعث شده بود که به جان اتابک روی تخت افتاده، بیفتم و برای اثبات خودم دفاع کنم و او فقط نگاهم می کرد. فقط مانده بودم چرا بعد از حرف زدن آرام نمی شدم و نا خواسته و کاملاً بی اراده بعد از هر بار غر زدن و یادآوری روزی تلخ از روزهایمان شروع به گریه کردن و جیغ زدن می کردم. تنها کاری که از دست اتابک بر می آمد ریختن اشک بود و بی بی بیچاره با گریه و التماس آرامم می کرد. خاله نسرین همراه سوشا به ملاقات اتابک آمده بودند و من تازه آرام شده بودم و در اتاقم نشسته بودم و بی بی در حال پذیرایی بود. برای پنهان کردن صورت سرخ شده و چشم های به خون نشسته ام کمی آرایش کردم و از اتاق بیرون رفتم. حالم خیلی بد بود. لحظه ای آرامش نداشتم و انگار خاطراتم به قصد به بدترین نحو و خیلی آشکارا خودشان را نشانم می دادند و تقاضای دفاع و تلافی می دادند و من تا تلافی نمی کردم روی پا بند نمی شدم. حالا هم بعد از یک ساعت جیغ و داد هنوز کمی آرام نشده تهمت های اتابک راجع به رابطه ام با سوشا در گوشم زنگ می زد و قرارم را گرفته بود.
سعی کردم آرام باشم و توی سالن رفتم. هر دو به پایم بلند شدند و بعد از خوش آمدگویی و احوالپرسی روبرویشان روی صندلی کنار تخت اتابک نشستم.
کمی که صحبت ها حول احوال اتابک زده شد. سوشا بعد از نگاهی کوتاه به اتابکی که حتی توانایی صحبت و تشکر از ملاقات کننده هایش را نداشت رو به من کرد.
- شنیدم صورت همسرت خیلی آسیب دیده و حنجره اش رو به کل از دست داده.
ابرو درهم کشیدم، از سوشا بیزار بودم. او باعث و بانی همه ی دعواهایمان بود.
تیز و تند جوابش را دادم: اگه تا آخر عمرش هم روی این تخت بیفته و نتونه حتی راه بره بازم می مونم به پاش و پرستاریش رو می کنم.
تای ابروی سوشا بالا پرید.
- من منظور بدی نداشتما کژال. مجال ندادی ادامه بدم. می خواستم بپرسم خوب میشه؟ دکترا چی گفتن؟
شرمنده از برداشتی که کرده بودم نگاه دزدیدم و جواب دادم: نمی دونم. فوقش ایران نتونه مداوا بشه می بریمش خارج.
داشتم دروغ می گفتم یک ذره هم دلم نمی خواست مداوا شود و برگردیم به آن روزهای تلخ و سخت. یک لحظه از سنگدلی خودم حیرت کردم. اتابک چه کرده بود با من که این قدر دیو سیرت شده بودم...
خاله دستش را رو به آسمان گرفت و با لحنی که همدردی اش را نشان می داد گفت: الهی که زود زود رو پا میشه خاله جون. حیف بود از اون مرد که به این حال بیفته.
در دلم پوزخند زدم. هیچ کس خبر نداشت اتابک چه طور ناجوانمردانه خون به جگرم کرده و من از دستش چقدر داغانم...
کاسه ی خودداری ام داشت لبریز می شد و همان طور که با خاله و سوشا مشغول صحبت بودم خاطرات و تهمت های اتابک را هم مرور می کردم و تمام تنم از فرط ناراحتی و درد منقبض شده بود. دعا دعا می کردم قبل از انفجارم خاله و سوشا بروند. دست خودم نبود دلم های های گریه کردن و جیغ زدن می خواست. حس می کردم روانم دچار مشکل شده و کنترل اعمالم دست خودم نیست.
نویسنده : زهرا بیگدلی
ادامه دارد....
༻♥️ @eShghdoni ♥️༺
┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄