eitaa logo
باران‌ِ عشق
21.8هزار دنبال‌کننده
15.2هزار عکس
6.9هزار ویدیو
37 فایل
مَنـ‌خُـدایۍداࢪمـ❣ ڪھ‌عاشِقانھ‌دوستشـ‌داࢪمـ خُدایۍڪھ‌عاشقِـ‌مَنـ‌استـ مھࢪبـٰانـ‌استـ❣ بینھایتـ‌بَخشندھ‌استـ خُدایۍڪھ‌خانِھ‌اشـ همینـ‌حَوالۍاستـ❣ ادمین‌تبادل‌و‌تبلیغ: @Khademehosseiin بِنویسْـ‌بَࢪایَمـ ... https://harfeto.timefriend.net/17227680569677
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنے...🙂💞 بدونی توےِ ❤️کسے کهـ...👫 دارے...😻💗❤️ یهـ گرمــ دارے...💒 واسهـ همیشهـ 💑 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
باران‌ِ عشق
🍁🍁🍁 #part_60 رمان #معشوقه_مجازی دلسا بعد از خروج مادر، در اتاق را می بندد و به طرف من می آید و می
🍁🍁🍁 رمان سکوت می کنم و آهی می کشم. من برای داشتن فرید خودم را معامله می کردم. ولی وجود فرید آنقدر ها برایم ارزش داشت. بعد از مکثی کوتاه جواب می دهم: -فرید من عاشقتم. آدم عاشق همه کاری می کنه. حالا هم از اینکه می خوام صیغه تو بشم خوشحالم. خوشحالم از این که می تونم بیشتر کنارت باشم. -فدای دل مهربونت بشم من. فردا صبح ساعت نه و بیا جایی همیشه گی. اول صیغه رو میخونیم و بعد با هم خوش می گذرونیم. فقط یه بهونه اساسی وسه خونوادت بچین میخوام تا شب پیش ام باشیا! -باشه فرید. فقط بعد از صیغه کجا می ریم؟ -می ریم هتل، فکرشو کردم. اول میریم محضر و بعد خوندن صیغه، با صیغه نامه می ریم هتل، فقط شناسنامه تو یادت نره بیاری. - باشه فرید. فردا ساعت نه منتظرم. بعد از خداحافظی تماس را قطع می کنم. و به فکر فرو می روم. باید بهانه ایی پیدا می کردم که بتوانم آزادانه تر کنار فرید باشم... صبح زود با صدایی موبایلم بیدار می شوم. از روی تخت بلند می شوم و حوله خود را از داخل کمد خارج کرده و به سمت حمام می روم. ظاهرا همه خواب بودن. به داخل حمام می روم. دوش آب را باز می کنم و دقایقی را بدون حرکت زیر آب می مانم از حمام خارج می شوم. مادر مشغول دم کردن چایی درون آشپزخانه بود. سلامی می کنم و زود به اتاق می روم. کمد را باز می کنم و لباس زیبا و شیکی پیدا می کنم و می پوشم. و موهایم را اتو می زنم. موهای لخت شده ام را با کلیپس جمع می کنم. مانتویی معمولی می پوشم به خاطر اینکه خانواده مشکوک نشوند. آرایش معمولی که بر صورت انجام می دهم، و شال زرشکی رنگ ام را سر می کنم. تلفن همراه و شناسنامه و کمی پول و ...درون کیف ام می گذارم و از اتاق خارج می شوم. به آشپزخانه می روم. دلسا و پدر مشغول خوردن صبحانه بودن. سلامی می کنم و روی صندلی می شینم و لقمه ایی کره و عسل می گیریم و مشغول خوردن صبحانه می شوم. مادر با حالت خشک و جدی از روی صندلی بلند می شود. فنجان چایی برایم می ریزد و مقابلم قرار می دهد. باید به حرف می آمدم و حرف ام را می زدم. دلسا از روی صندلی بلند می شود و می گوید: -من برم که دیرم شد. مادر می گوید:-صبحونتو کامل نخوردی دختر-مامان خوردم. دیرم میشه به جلسه امتحان نمی رسم. دلسا کیف اش را از روی زمین بلند می کند و بعد از خدا حافظی خارج می شود. پدر نگاه ام می کند و می گوید:-جایی میخوای بری دلارام؟ مکثی می کنم، جرعه ای چای می نوشم و می گویم: -دوست ام سارا یه کاری وسم پیدا کرده. انشالله قراره برم اونجا از امروز شاغل بشم. -خب چه کاری؟ خیلی خوبه مشغول به کار میشی. حداقل اینطوری دیگه خودت را زندون اتاقت نمی کنی. -منشی یه شرکت مهندسی. فعلا حقوق اش کمه، ولی اگه صلاحیت اش داشتم و کارم خوب بود بیشترش می کنن. -عالیه. انشالله موفق باشی. از نگاه سرد مادر و ساکت بودن اش معلوم بود بابت دیشب ناراحت است. بعد از خوردن صبحانه از خانه خارج می شوم. دلهره عجیب داشتم. بلاخره فاصله بین من و فرید تمام می شود. بلاخره به قرار همیشه گی ام رسیدم. فرید داخل ماشین نشسته بود و منتظر من! در ماشین را باز می کنم و سلامی می دهم. فرید توجه اش به من جلب می شود و لبخندی می زند و می گوید: -سلام خانمی. بشین تا بریم. روی صندلی قرار می گیرم. کمربندام را می بندم. نگاهی به فرید می اندازم و می گویم: -خب کجا بریم؟ -اول می ریم لباس بخریم. دوست دارم یه لباس مجلسی و شیک برات بخرم. با لبخند موافقت ام را اعلام می کنم. فرید ماشین را به حرکت می اندازد و به طرف یکی از شیک ترین پاساژ شهر می رود. ... رفتن به پارت اول👇👇👇 https://eitaa.com/eshghdoni/1136 🍁🍁🍁🍁
/♥️/...🌟🌙 . . . . عقل می گوید که شب ها؛ موقع خوابیدن است ... آدمی را عشق، شبگرد خیابان می کند ... . . . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
4_5969924822552019905.mp3
8.76M
💞💞 کجـــــــــا بـــے مــــن بــے معــــرفݓ ... کــــجا بــــے رحـــــم.... 🎶 مــــــاکــــــــانــ بــــنــــــد 🎵 رفــــــــــتــــــ 💞💞 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نسیم ، عطر تو را صبح با خودش آورد و گفت : روزی عـشاق با خداوند است :) ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
بی هوا اولِ صبح سخت هوایت کردم ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
نفهمیدم چگونه ،کی، کجا دل برده ای از من بنازم نازِ شصت ات را، که الحق مرحباداری ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
5.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرامش طبیعت😍 موزیک ویدیو 🌸عاشقانہ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌༻‌♥️ @eShghdoni ♥️༺‌‌‌ ┄┅┄┅┄ ❥❥❥ ┄┅┄┅┄
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باران‌ِ عشق
🍁🍁🍁 #part_61 رمان #معشوقه_مجازی سکوت می کنم و آهی می کشم. من برای داشتن فرید خودم را معامله می ک
🍁🍁🍁 رمان شانه به شانه فرید قدم می زنیم و وارد پاساژ می شویم. فرید لباس گلبهی رنگ برایم انتخاب می کند. به اتاق پرو می روم و لباس را می پوشم. بعد از پوشیدن لباس فرید را صدا می زنم. فرید نگاهی به من می زند و می گوید: -چه ماه شدی دلارام. خیلی بهت میاد. لبخندی تحویل اش می دهم. و بعد از تعویض لباس از اتاق خارج می شوم. کفش مجلسی شیک و گرون قیمتی برایم انتخاب می کند. بعد از خروج از پاساژ به سمت آرایشگاه می رویم. فرید مقابل آرایشگاه می ایستد و می گوید: -وقت قبلی گرفتم. بگو از طرف همسرم فرید کرمی آمدم. نگاهش می کنم. و می گویم: -فرید نیازی نبود این همه خرج کنی. فرید لبخندی می زند و میگوید. دوست دارم امروز زبباتر از همیشه ببینمت. از ماشین پیاده می شوم و به سالن آرایشگاه می روم. بعد از ورود و معرفی کردن، خانم آرایشگر به کار خود ادامه می دهد. حدود یک ساعت طول می کشد. لباسی که فرید برایم خریده بود را می پوشم و خودم را درون آینه نگاه می کنم. با این لباس و آرایش واقعا زیبا تر شده بودم. از آرایشگاه خارج می شوم فرید داخل ماشین منتظر من بود. با دیدن من از اتومبیل پیاده می شود و در را برایم باز می کند. قبل از سوار شدن داخل ماشین نگاهش می کنم. فرید سر تا پا یم را نگاه می کند و می گوید: -محشر شدی دلارام! لبخندی می زنم و داخل اتومبیل می نشینم. و به طرف محضر حرکت می کنیم. به محضر می رسیم و من روی صندلی می نشینم. فرید مدارک را پیش عاقد می برد، عاقد می پرسد: -چه مدت زمانی می خوای صیغه بشید؟ فرید جواب می دهد: -سه ماهه. سه ماه برای داشتن فرید کم بود. ولی برای اینکه زودتر به ازدواج دائم اش در بیایم مخالفت می کنم: -فرید یه ماه... بزار یه ماه صیغه باشیم. فرید حرف ام را تایید می کند و مدت صیغه را یک ماه اعلام می کند. برای مهریه هم چهارده تا گل رز درخواست کردم. من فرید را برای اموالش نمی خواستم. بلکه وجوداش را می خواستم که دلگرمی وجود خسته ام باشد. بلاخره صیغه عقد خوانده می شود و من با گفتن بله به فرید محرم می شوم. فرید نگاهم می کند و خوشحال تر از قبل می گوید: -الان دیگه شدی خانم خودم. لبخندی می زنم و می گویم: -وقتی دائمی بشه برای من لذت بخش تره. فرید دست هایش را روی دست هایم می گذارد و می گوید: -قول می دم تو این یک ماه بهت خوش بگذره. بعد از گرفتن صیغه نامه سوار ماشین می شویم. ساعت حدود یک ظهر بود. فرید من را به رستوران شیکی می برد و اولین ناهار بعد از محرمیت مان را می خوریم. بعد از ناهار سوار ماشین می شویم. فرید ماشین را به حرکت در می اورد و می گوید: -خب کجا بریم دلارام؟ -فرقی نداره فرید هر جا تو بگی. فرید مکثی می کند و در ادامه می گوید: - دوست دارم چند ساعتی رو پیش هم باشیم. موافقی بریم هتل؟ از حرف فرید کمی خجالت می کشم. با این حال خودم نیز تشنه آغوش فرید بودم. بله آرامی می گویم و به طرف هتل می رویم. بعد از رسیدن به هتل، اتاقی را برای یک شب رزور می کنیم. به اتاق می رویم. من از فرط خستگی خودم را بر روی تخت رها می کنم. فرید هم کنارم روی تخت می نشیند و می گوید: -مثل رویا میمونه برام دلارام. کاش که خواب نباشه. ... رفتن به پارت اول👇👇👇 https://eitaa.com/eshghdoni/1136 🍁🍁🍁🍁