امروز حدود ساعت ۵ عصر راه افتادم سمت پوشاک روحانیت غدیر. آخه انشاءالله این هفته سهشنبه قراره اعزام بشم برای تبلیغ به شهرستان محروم اندیکا. اگر خدا بخواد هم قراره برم منطقه کوه کینو؛ بلندترین قله زاگرس. سفری که هم سخته، هم طاقتفرسا، ولی از اون طرف پر از خاطره و تجربههای قشنگه. قراره مدتی کنار عشایر زندگی کنیم و در حد توانمون کار فرهنگی و تبلیغی انجام بدیم.
رفتم لباده و عبا و عمامه و بقیه وسایل مورد نیاز رو گرفتم. بعد یادم افتاد که برای این سفر یه کفش درست و حسابی هم لازم دارم. رفتم سمت گمرک و شروع کردم مغازه به مغازه گشتن دنبال یه نیمبوت مناسب کوهنوردی.
بالاخره یه مغازه پیدا کردم که کارش کفش کوهنوردی بود. چند مدل نشونم داد و آخرش یه نیمبوت خیلی خوب برداشتم که نسبت به بقیه قیمتش هم مناسبتر بود. موقع حساب کردن، فروشنده پرسید کجا میخوای بری؟
گفتم برای مأموریت تبلیغی میرم اندیکا و احتمالا کوه کینو. از مسیر و شرایط منطقه براش گفتم. بعد کمکم صحبت کشید به فعالیتهایی که اونجا انجام میشه. براش توضیح دادم که فقط بحث تبلیغ نیست؛ بچهها سالهاست اونجا کار فرهنگی، عمرانی، آبرسانی و حتی خانهسازی برای مردم محروم انجام میدن. از حال و هوای منطقه و عشایر گفتم و اینکه خودم هم انشاءالله قراره مبلغ همون منطقه باشم.
خیلی براش جالب شده بود. منم چند تا عکس از دو سه سال پیش نشونش دادم؛ زمانی که به عنوان کمکمبلغ رفته بودم کینو. از سختی مسیرها، زندگی توی کوه و کنار عشایر و خاطرات اون روزها براش تعریف کردم.
خلاصه خیلی با حرفها و فعالیتهای حوزه حال کرد. آخرش هم روی کفش بهم تخفیف داد. داشتم خداحافظی میکردم و میخواستم برم که گفت: صبر کن.
رفت یه کلاه نقابدار کوهنوردی آورد؛ از اونایی که دور صورت رو هم میپوشونه. داد دستم و گفت: اینم برای سفر.
هرچی گفتم لازم نیست قبول نکرد. فقط گفت: اونجا که رفتی، برای منم دعا کن.
راستش هدیهای که داد شاید چیز خیلی بزرگی نبود، ولی اون محبت و اخلاصی که پشتش بود خیلی به دلم نشست. از مغازه اومدم بیرون، در حالی که هم وسایل سفرم کاملتر شده بود، هم یه نفر دیگه به لیست آدمهایی اضافه شده بود که باید توی اون ارتفاعات و زیر آسمون کینو یادشون باشم و براشون دعا کنم.!
امروز حدود ساعت ۵ عصر راه افتادم سمت پوشاک روحانیت غدیر. آخه انشاءالله این هفته سهشنبه قراره اعزام بشم برای تبلیغ به شهرستان محروم اندیکا. اگر خدا بخواد هم قراره برم منطقه کوه کینو؛ بلندترین قله زاگرس. سفری که هم سخته، هم طاقتفرسا، ولی از اون طرف پر از خاطره و تجربههای قشنگه. قراره مدتی کنار عشایر زندگی کنیم و در حد توانمون کار فرهنگی و تبلیغی انجام بدیم.
رفتم لباده و عبا و عمامه و بقیه وسایل مورد نیاز رو گرفتم. بعد یادم افتاد که برای این سفر یه کفش درست و حسابی هم لازم دارم. رفتم سمت گمرک و شروع کردم مغازه به مغازه گشتن دنبال یه نیمبوت مناسب کوهنوردی.
بالاخره یه مغازه پیدا کردم که کارش کفش کوهنوردی بود. چند مدل نشونم داد و آخرش یه نیمبوت خیلی خوب برداشتم که نسبت به بقیه قیمتش هم مناسبتر بود. موقع حساب کردن، فروشنده پرسید کجا میخوای بری؟
گفتم برای مأموریت تبلیغی میرم اندیکا و احتمالا کوه کینو. از مسیر و شرایط منطقه براش گفتم. بعد کمکم صحبت کشید به فعالیتهایی که اونجا انجام میشه. براش توضیح دادم که فقط بحث تبلیغ نیست؛ بچهها سالهاست اونجا
بَسام | Basam
امروز حدود ساعت ۵ عصر راه افتادم سمت پوشاک روحانیت غدیر. آخه انشاءالله این هفته سهشنبه قراره اعزام
کار فرهنگی، عمرانی، آبرسانی و حتی خانهسازی برای مردم محروم انجام میدن. از حال و هوای منطقه و عشایر گفتم و اینکه خودم هم انشاءالله قراره مبلغ همون منطقه باشم.
خیلی براش جالب شده بود. منم چند تا عکس از دو سه سال پیش نشونش دادم؛ زمانی که به عنوان کمکمبلغ رفته بودم کینو. از سختی مسیرها، زندگی توی کوه و کنار عشایر و خاطرات اون روزها براش تعریف کردم.
خلاصه خیلی با حرفها و فعالیتهای حوزه حال کرد. آخرش هم روی کفش بهم تخفیف داد. داشتم خداحافظی میکردم و میخواستم برم که گفت: صبر کن.
رفت یه کلاه نقابدار کوهنوردی آورد؛ از اونایی که دور صورت رو هم میپوشونه. داد دستم و گفت: اینم برای سفر.
هرچی گفتم لازم نیست قبول نکرد. فقط گفت: اونجا که رفتی، برای منم دعا کن.
راستش هدیهای که داد شاید چیز خیلی بزرگی نبود، ولی اون محبت و اخلاصی که پشتش بود خیلی به دلم نشست. از مغازه اومدم بیرون، در حالی که هم وسایل سفرم کاملتر شده بود، هم یه نفر دیگه به لیست آدمهایی اضافه شده بود که باید توی اون ارتفاعات و زیر آسمون کینو یادشون باشم و براشون دعا کنم.!
زمان ابلاغ قانون حجاب، جلیلی اومد تو تریبون گفت دروغه خلق الله، شعام مانع ابلاغ نشده، وفاقی اومد گفت نهه جلیلی دروغ میگه
اما امروز این حزب و جماعت به یه نقل قول دروغ استناد کرد از جلیلی! نگفت دروغه تگفت چرته، چون دروغشون به نفع خودشون بود
✍️ تحلیل شخصی | ارزیابی آرایش هوایی آمریکا در پیرامون ایران
در تحلیل تحرکات نظامی، نباید یک نشانه را بهتنهایی ملاک قضاوت قرار داد. استقرار چندین هواپیمای سوخترسان یا افزایش پروازهای نظامی، بهخودیخود به معنای حمله قریبالوقوع نیست. زمانی میتوان به یک جمعبندی معتبر رسید که چندین شاخص مستقل، در یک بازه زمانی محدود، همجهت باشند.
به نظر من، برای درک وضعیت باید بین سه مفهوم تفاوت قائل شد:
- توانایی؛ یعنی زیرساخت، نیرو، مهمات، سوخت، لجستیک و سامانههای فرماندهی برای انجام عملیات فراهم شده باشد.
- آمادهباش یا آمادگی: یعنی این تواناییها در یک آرایش هماهنگ، عملیاتی و نزدیک به منطقه مأموریت قرار گرفته باشند و در صورت صدور دستور، قابلیت ورود سریع به عمل را داشته باشند.
- قصد : یعنی تصمیم سیاسی و نظامی برای اجرای یک عملیات مشخص اتخاذ و ابلاغ شده باشد.
آنچه امروز از منابع علنی قابل مشاهده است، بیش از هر چیز نشاندهنده افزایش توانایی و آمادگی آمریکاست؛ اما هنوز برای اثبات قصد قطعی حمله شواهد کافی وجود ندارد.
افزایش هواپیماهای سوخترسان، تشدید پروازهای لجستیکی، انتقال مهمات و قطعات، افزایش مأموریتهای شناسایی (ISR)، جابهجایی جنگندهها و هواپیماهای جنگ الکترونیک، فعالتر شدن ساختار فرماندهی و همچنین پراکندهسازی داراییهای حساس، در کنار هم یک الگوی آمادگی عملیاتی را شکل میدهند؛ الگویی که فراتر از یک نمایش سیاسی صرف است و نشان میدهد گزینه نظامی آمریکا از نظر اجرایی آماده نگه داشته شده است.
البته باید توجه داشت که آمادگی با تصمیم برای حمله تفاوت دارد. ممکن است این آرایش صرفاً برای بازدارندگی، اعمال فشار سیاسی یا تقویت دفاع از نیروها و متحدان ایجاد شده باشد. بنابراین نمیتوان صرفاً بر اساس این تحرکات، زمان یا وقوع قطعی یک عملیات را پیشبینی کرد.
جمعبندی من این است که آمریکا در حال حفظ یک گزینه نظامی معتبر، قابلگسترش و قابلتداوم است؛ یعنی اگر تصمیم سیاسی گرفته شود، فاصله میان صدور فرمان و اجرای عملیات بسیار کوتاه خواهد بود. اما تا زمانی که شاخصهای نهایی مانند افزایش ناگهانی برخاست تانکرها، بستهشدن فضای هوایی، آمادهباش گسترده فرماندهی و انتقال نهایی مهمات مشاهده نشود، نمیتوان از «حمله قریبالوقوع» با اطمینان سخن گفت.