eitaa logo
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
312 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
215 ویدیو
4 فایل
اینجا گروهی از خبیثان خاورمیانه جمع شدند تا خباثت خونت رو اندازه بگیرند😎 امیدوارم آماده تست های خبیثانه باشی❤️‍🔥 . شروع نشر خباثت: 14\5\02 . قیمت ورود به باشگاه: اندکی خباثت!) بدون رحم🔪 خواندن رمان بدون عضویت ممنوع❌ همسایگی و‌ تبادل: @Misaagh_278
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
بنر جدید مون😍 #سرمایه‌گذار
ببنید روی چه چیز خفنی سرمایه گذاری کردم😊 فیض ببرید😅
۱۹ آذر ۱۴۰۲
بچه هاااااااااااا پارت رو آماده کردم همه رو دیوونه کردم🤪😂
۱۹ آذر ۱۴۰۲
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹 #رمان_او #پارت_47 رو به روی آقای عب
✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹 با قدم های آرام اما همیشه استوارش به سمت میز رسول میرفت... از دور نگاهی به تمام مانیتور ها انداخت تا به رسول رسید: چی شد رسول؟ چی پیدا کردی؟ رسول به عقب برگشت و دستی بر چشمانش کشید: هنوز متوجه ی هویتش نشدم آقا.... ولی پیداش کردم... بعد به سمت وال چرخید و فیلمی را پلی کرد... مانیتور مردی را نشان میداد که اطراف بیمارستان قدم برداشته و وارد کوچه ای میشود: از کجا فهمیدی اینه؟ رسول: آقا همون طور که میبینید کاملا خودش رو پوشونده و شناساییش غیرممکنه... من قبل از اینکه بیایم مشخصات کامل و نوع رفتار اون مرد رو از خانم رادفر پرسیدم... طبق نکته ای که خانم رادفر لحظه ی آخر بهم گفت پای چپ مرده وقتی از ماشین پیاده میشه، خیلی کم لنگ میزده و نمیتونسته درست راه بره... و امروز فقط این مرد با همچین مشخصاتی اطراف بیمارستان بوده... محمد نگاه از مانیتور گرفت و به رسول داد: مگه خود بیمارستان دوربین نداره؟ یعنی اون لحظه، تهدید شدن خانم رادفر رو فیلمبرداری نکرده؟ رسول: چرا آقا... بیمارستان خودش دوربین داره... منتها فیلمی از اون لحظه تو آرشیو دوربین هاشون نبود... این فیلم هم برای 17 دقیقه بعداز رفتن خانم رادفرِ... محمد: یعنی دوربین ها رو دست کاری کردن؟ رسول: فکر میکنم از 2 حالت خارج نباشه آقا... یا دوربین ها کار خودشون رو درست انجام دادن و همه چیز رو ضبط کردن، ولی یکی قبل از ما اومده و فیلم ها رو با خودش برده... یا از قبل دوربین ها رو هک کردن و نذاشتن چیزی ضبط بشه... محمد: پس چرا فیلم های بعدش رو پاک نکردن که کلا اثری ازشون نباشه؟ با عقل جور در نمیاد... رسول: شاید این قسمت ها از دستشون در رفته... محمد: نه... قطعا زرنگ تر از اینان که همچین چیزی رو ندید بگیرن... بیشتر بگرد رسول... پیداش کن... رسول: بله آقا چشم... هنوز به سمت مانیتور نچرخیده بود که طاها از راه رسید و باهیجان محمد را صدا کرد: آقامحمد بگو چی پیدا کردم... محمد به عقب برگشت و با ابروهای بالا رفته او را نگریست: باز تو یه چیزی پیدا کردی هیجانی شدی؟ طاها خندید و برگه هایی را روی میز رسول گذاشت: این دفعه اطلاعاتم درسته آقا... فرهاد رو پیدا کردم... محمد برگه ها برداشت: بده ببینم اطلاعاتت واگعیه یا کیکه... و با این حرف به قول خودش امروزی، روی لبان برادرانش خنده ای نشاند... به‌قلم: ❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹 ✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹✨❤️‍🩹
۱۹ آذر ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۰ آذر ۱۴۰۲
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۲۰ آذر ۱۴۰۲
بریم برای قسمت جدید ققنوس😅😁🔪🩸
۲۰ آذر ۱۴۰۲
🇮🇷باشگاه خباثت🇵🇸
❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥 #ققنوس #قسمت‌پنجاه‌و‌هشتم از اتاق
❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥 بعد از ورود شان به رستوران میزی را انتخاب کردند که کنار یک پنجره بود. محمد صندلی را عقب کشید و نشست. اما حامد کنار پنجره ایستاده و بیرون را نظاره می کرد. محمد: نمی شینی؟... حامد: واقعا نمیدونم گفتنش کار درستیه یا نه... _: گفتن چی؟... _: من هیچی از تو و بچه ها یادم نیست... یعنی حتی درباره زنم هم چیزی یادم نیست... نه زنم نه بچم... _: چی؟... تو کی ازدواج کردی که بخوای خاطره ای هم از زن و بچت یادت باشه؟... _: پس اون چی می گفت؟... _: اون کیه؟... چی می گفت؟... _: نمیدونم... هیچی رو نمیدونم... محمد حالم بده... گیجم گیج..‌. مغزم دیگه قد نمیده... _: آروم باش... چه خبرته... داستان رو کامل تعریف کن ببینم... حامد نگاهی به اطراف انداخت. به غیر از محمد و خودش و کارکنان رستوران چند نفر دیگر هم آن جا بودند. با خودش گفت: اگه فکرایی که توی سرته درست باشه یعنی شیلا کسی رو برای تعقیبت گذاشته... وای چرا بلند گفتی؟... دست محمد را گرفت و بعد از بلند کردنش او را به سمت درب خروج هدایت کرد. بعد از خروج شان از رستوران محمد با عصبانیت رو به حامد کرد و گفت: چیه؟... چه خبرته؟... اصلا معلوم هست امروز چته؟... حامد: تعقیب میشیم... محمد نگاهی به اطراف کرد. کسی آن اطراف نبود. محمد: کو؟... حامد: بیا بریم... سوار بر ماشین شدند. * یک ساعتی می شد که در حال چرخ زدن دور شهر بودند تا اگر کسی تعقیب شان می کند متوجه بشوند. اما خبری نبود که نبود. گوشه ای پارک کرد و نگاهش را به حامد داد. محمد: کو؟... کی تعقیب مون میکرد؟... پس چرا نیست؟... سرش را پایین انداخت و گفت: شرمنده محمد... نگرانم... خیلی خلی خیلی هم نگرانم... _: نگران چی؟... خب مثل بچه آدم قشنگ بشین بگو ببینم چته دیگه... _: هیچی یادم نیست... فقط... بهوش که اومدم یک جیسون و شیلا رو دیدم که بالا سرم نشستند و نگرانند.‌.. وقتی حالم که بهتر شد همه چیز رو برام تعریف کردند... اما من توی صحت حرفاشون شک دارم... اخه گفتند چه میدم تو( محمد ) ظالمی و یک سری چرت و پرت دیگه... اصلا نمیدونم کی درست میگه کی غلط... _: جیسون و شیلا کین؟... _: نمیدونم... _: دقیقا چی گفتند؟... _: چی رو؟... _: از گذشته و حال و آینده چی گفتند؟... ❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥 ❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥❤️‍🔥
۲۰ آذر ۱۴۰۲