eitaa logo
شهید محمودرضا بیضائی
276 دنبال‌کننده
6.5هزار عکس
1.3هزار ویدیو
18 فایل
شهید محمودرضا بیضائی ولادت زمینی: 1360/09/18 ولادت آسمانی: 1392/10/29 محل شهادت: قاسمیه جنوب شرقی دمشق. بر اثر اصابت ترکش. مزار شریف: تبریز گلزارشهدای وادی رحمت. بلوک۱۱ ردیف۶ شماره۱ ادمین: @Beyzai_mahmoud
مشاهده در ایتا
دانلود
شیرین تر از شعر تبسمت هیچ نیافته ام لبخند بزن ‌و بگذار خنده عاشقانه ات کام دلم را قند نماید ❤️ 🇮🇶 @Beyzai_ChanneL
دو برادر شهید ۹۴/۴/۲۲ خیلی صبور و مهربون بودن، اززمانی که بچه ها نوزاد بودند میگفتند که هر جـــــایی برای عزاداری آقا امام حســین علیه السلام میرید این بچه ها رو هم با خودتون ببرید، چون بچه وقتی بدنیا میاد از روز اول متوجه همه چیزهستش ومن خیلی دوست دارم بچه ها ازهمین الان بادین ومذهب خودشون آشناباشندوخوب درکش کنند. همیشه احترام همه رونگه میداشتن براشون بزرگ و کوچیک نداشت میگفتند همه دارای شخصیت هستند وباید احترامشون رونگه داریم. بچه هاروخیلی دوست داشت میگفت بچه هاروح پاکی دارندکه آدم روبه خدا نزدیکتر میکنن. من هیچوقت ندیدم درمقابل پدرومادرشون پاهاشون رودرازکنندخیلی مودب وبااحترام باهاشون صحبت میکرد. ❤️ @Beyzai_ChanneL
گل من اخم نکن، اخم تو پایاڹ مڹ است، غم تو خاتمه‌ی چشمه‌ی باران من است اوج دلتنـگی من لحظه‌ی بی هم نفسی هست،چشمه‌ی عشق تو چون شمع فروزان من است ❤️ 🇱🇧 @Beyzai_ChanneL
5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم می‌خواست بینِ خنده‌ هایت اسمِ تو را صدا کنم و وقتی گفتی جانم، جانَم را از نبودنت نجات دهم ❤️ 🇱🇧 @Beyzai_ChanneL
🔴توبه‌نامه پدرخوانده اصلاحات در دوران پيري بدون عذرخواهي از مردم! 🔴 مرد هميشه در سايه اصلاحات و دبير كل مجمع روحانيون مبارز، امروز در نامه‌اي خطاب به رهبرمعظم انقلاب از مشكلات كشور سخن گفت. ♦️خوئيني‌ها در حالي در نامه خود به مشكلات مردم اشاره مي‌كند كه هر خواننده عاقلي مي‌داند علت اين مشكلات، و دولتي است كه طي دو دوره موردحمايت تمام‌قد او و جريان سياسي‌اش قرار داشته است. ♦️خوئيني‌ها كه گويا نسبت به حمايت از باعث‌وباني مشكلات موجود پشيمان شده و به اشتباهش معترف است به‌جاي عذرخواهي از مردم، فرافكنانه نسبت به مشكلات هشدار داده است. ازاين‌رو اين نامه را در حقيقت توبه‌نامه وي نسبت به اقدامات سياسي‌اش در دوران پيري بايد دانست @Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
🔴توبه‌نامه پدرخوانده اصلاحات در دوران پيري بدون عذرخواهي از مردم! 🔴 #موسوی_خوئينی_ها مرد هميشه در
💡 اینبار را دیگر کور خوانده اید آقای ما دیگر اجازه تحمیل جام زهر را به بهانه معیشت مردم به امام امت نمیدهیم. @Beyzai_ChanneL
یک لحظه فکر کن بعد از ۴ سال پدرت رو اینجوری ببینی 💔 وداع خانواده‌ی شهید کمالی با پیکر شهید... @Beyzai_ChanneL
📸 | پیکر شهید نسیم افغانی در حرم مطهر رضوی به خاک سپرده شد 🔺 پیکر شهید نسیم افغانی صبح امروز با حضور جمع محدودی از خادمان حضرت علی بن موسی الرضا(ع) در غرفه ۱۷۰ صحن آزادی بارگاه منور رضوی آرام گرفت. @Beyzai_ChanneL
🔸«روح الله زم» به اعدام محکوم شد سخنگوی قوه قضائیه درباره آخرین وضعیت پرونده روح الله زم: 🔹دادگاه حکم خود را صادر کرده است؛ ۱۳ مورد از عناوین ریز اتهامات زم را از مصادیق افساد فی الارض دانسته و حکم اعدام برای او صادر شده است و برای مابقی مجازات ها حکم حبس گرفته است. 🔹البته این حکم غیر قطعی است و قابل فرجام خواهی در دیوان عالی کشور است و رای نهایی دیوان عالی کشور سرنوشت پایانی این حکم را رقم می‌زند. @Beyzai_ChanneL
شهید محمودرضا بیضائی
✍️ #دمشق_شهر_عشق #قسمت_پنجم 💠 هیاهوی مردم در گوشم می‌کوبید، در تنگنایی از #درد به خودم می‌پیچیدم و
✍️ 💠 دیگر درد شانه فراموشم شده که فک و دندان‌هایم زیر انگشتان درشتش خرد می‌شد و با چشمان وحشتزده‌ام دیدم را به سمت صورتم می‌آورد که نفسم از ترس بند آمد و شنیدم کسی نام اصلی‌ام را صدا می‌زند :«زینب!» احساس می‌کردم فرشته به سراغم آمده که در این غربتکده کسی نام مرا نمی‌دانست و نمی‌دانستم فرشته نجاتم سر رسیده که پرده را کشید و دوباره با مهربانی صدایم زد :«زینب!» 💠 قدی بلند و قامتی چهارشانه که خیره به این تنها نگاه‌مان می‌کرد و با یک گام بلند خودش را بالای سرم رساند و مچ این سنگدل را با یک دست قفل کرد. دستان همچنان روی دهان و با خنجر مقابل صورتم مانده و حضور این غریبه کیش و ماتش کرده بود که به دفاع از خود عربده کشید :«این رافضی واسه جاسوسی می‌کنه!» 💠 با چشمانی که از خشم آتش گرفته بود برایش جهنمی به پا کرد و در سکوت برگزاری جماعت عشاء، فریادش در گلو پیچید :«کی به تو اجازه داده خودت حکم بدی و اجرا کنی؟» و هنوز جمله‌اش به آخر نرسیده با دست دیگرش پنجه او را از دهانم کَند و من از ترس و نفس تنگی داشتم خفه می‌شدم و طوری به سرفه افتادم که طعم گرم خون را در گلویم حس می‌کردم. یک لحظه دیدم به یقه پیراهن عربی‌اش چنگ زد و دیگر نمی‌دیدم چطور او را با قدرت می‌کشد تا از من دورش کند که از هجوم بین من و مرگ فاصله‌ای نبود و می‌شنیدم همچنان نعره می‌زند که خون این حلال است. 💠 از پرده بیرون رفتند و هنوز سایه هر دو نفرشان از پشت پرده پیدا بود و صدایش را می‌شنیدم که با کلماتی محکم تحقیرش می‌کرد :«هنوز این شهر انقدر بی‌صاحب نشده که تو بدی!» سایه دستش را دیدم که به شانه‌اش کوبید تا از پرده دورش کند و من هنوز باور نمی‌کردم زنده مانده‌ام که دوباره قامتش میان پرده پیدا شد. چشمان روشنش شبیه لحظات آفتاب به طلایی می‌زد و صورت مهربانش زیر خطوط کم پشتی از ریش و سبیلی خرمایی رنگ می‌درخشید و نمی‌دانستم اسمم را از کجا می‌داند که همچنان در آغوش چشمانش از ترس می‌لرزیدم و او حیرت‌زده نگاهم می‌کرد. تردید داشت دوباره داخل شود، مردمک چشمانش برایم می‌تپید و می‌ترسید کسی قصد جانم را کند که همانجا ایستاد و با صدایی که به نرمی می‌لرزید، سوال کرد :«شما هستید؟» 💠 زبانم طوری بند آمده بود که به جای جواب فقط با نگاهم التماسش می‌کردم نجاتم دهد و حرف دلم را شنید که با لحنی دلم را قرص کرد :«من اینجام، نترسید!» هنوز نمی‌فهمید این دختر غریبه در این معرکه چه می‌کند و من هنوز در حیرت اسمی بودم که او صدا زد و با هیولای وحشتی که به جانم افتاده بود نمی‌توانستم کلامی بگویم که سعد آمد. با دیدن همسرم بغضم شکست و او همچنان آماده دفاع بود که با دستش راه سعد را سد کرد و مضطرب پرسید :«چی می‌خوای؟» در برابر چشمان سعد که از شعله می‌کشید، به گریه افتادم و او از همین گریه فهمید محرمم آمده که دستش را پایین آورد و اینبار سعد بی‌رحمانه پرخاش کرد :«چه غلطی می‌کنی اینجا؟» 💠 پاکت خریدش را روی زمین رها کرد، با هر دو دست به سینه‌اش کوبید و اختیارش از دست رفته بود که در صحن فریاد کشید :«بی‌پدر اینجا چه غلطی می‌کنی؟» نفسی برایم نمانده بود تا حرفی بزنم و او می‌دانست چه بلایی دورم پرسه می‌زند که با هر دو دستش دستان سعد را گرفت، او را داخل پرده کشید و با صدایی که می‌خواست جز ما کسی نشنود، زیر گوشش خواند :« دنبالتون هستن، این مسجد دیگه براتون امن نیست!» 💠 سعد نمی‌فهمید او چه می‌گوید و من میان گریه ضجه زدم :«همونی که عصر رفتیم در خونه‌اش، اینجا بود! می‌خواست سرم رو ببُره...» و او می‌دید برای همین یک جمله به نفس نفس افتادم که به جای جان به لب رسیده‌ام رو به سعد هشدار داد :«باید از اینجا برید، تا رو نریزن آروم نمی‌گیرن!» دستان سعد سُست شده بود، همه بدنش می‌لرزید و دیگر رجزی برای خواندن نداشت که به لکنت افتاد :«من تو این شهر کسی رو نمیشناسم! کجا برم؟» و او در همین چند لحظه فکر همه جا را کرده بود که با آرامشش داد :«من اهل اینجا نیستم، اهل . هفته پیش برا دیدن برادرم اومدم اینجا که این قائله درست شد، الانم دنبال برادرزاده‌ام زینب اومده بودم مسجد که دیدم اون نامرد اینجاست. می‌برمتون خونه برادرم!»... . ✍️نویسنده: @Beyzai_ChanneL
‏طبری و مهدی هاشمی و حسین فریدون رو اگه تو یه زندان بندازن، اون بند از خط حمله‌ی رئال مادرید گرونتره @Beyzai_ChanneL
‏قیمت سکه یجوریه که دیگه مهم نیس خانواده‌ی دختره چنتا سکه واسه مهریه تعیین میکنن هر تعدادی تعیین کنن تو نمیتونی بدی ‏ @Beyzai_ChanneL