memories
یه روز یه پلیس کارآگاهی میره دنبال مجرمش وقتی میخواد دستگیرش کنه میفهمه که مجرم زیدشه و درحالی اون
یه روز یه موز و یه دایناسور عاشق هم میشن خانواده دوتاشون مخالفت میکنم اما اونا به این عشق باور دارن پس باهم فرار میکنن و به سرزمینی دور میرن بعد از شبی دعا و مناجات یکهو حاصل عشقشون میجهد بیرون اما مدتی نمیگذره که والدینش توی حادثه رانندگی از دنیا میرن و بناناسورس ما تک تنها توی این دنیای بی رحم میمونه اون اولش کفش واکس میزد اما یه روز با یه گروه موسیقی تازه کار آشنا میشه اونجا به عنوان وکالیستشون شروع به فعالیت میکنه اما پس از مدتی توی زیر زمین محل تمرین گرمه بر اثر اوردوز کردن شبرکاکائو روحش رو تقدیم مالک میکنه . یادش شاد و روحش گرامی .
memories
𝟤𝟢 روز ، 𝟤𝟢 کار رندوم ❀ 𝟣 ❀ اگر توی ایران نبودی ، دوست داشتی توی کدوم کشور باشی؟ 𝟤 ❀ تیکه کلامی که
این داستان به شدت ناراحت کنندس لطفا اگر مشکل قلبی دارید نخونید
جک و جسی مدت ها بود که فکر میکردن هم رو میخوان اونها سالها با هم بودن اونقدر که جسی از وقتی بچه بود با جک وارد زندگی شد
جسی از زندگیش راضی بود فکر میکرد اگر به جک وفادار بمونه جک هم تا اخر عمرش به جسی وفادار باشه
اما جک صرفا جسی رو برا این به زندگیش راه داده بود که دلش به حال اون توله سگ ولگرد میسوخت اون تمام کار هایی که برای جسی کرده بود رو از رو دلسوزی کرده بود و برعکس تصور جسی اون هیچ تعهدی نسبت به جسی نداشت
جک روزها به سگ ها از نژاد های مختلف نگاه میکرد سگ هایی که اصلا شبیه جسی نبودن
وقتی جسی متوجه این موضوع شد اصلا به روی خودش نیاورد از دور وقتی که جک نگاه عکس سگ های دیگه میکرد بهش خیره میشد و اشک میریخت.
جسی تحمل این همه درد و نداشت .....