حرف های ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
و باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی، ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چه قدر زود دیر می شود!
_قیصر امینپور
شبیه نهنگ بود؛آنچنان در اقیانوسِ تنهاییاش فرو میرفت که جستنش میانِ انبوهِ مولکولهای غم طاقتفرسا میشد.
«من گم شدم، یه جایی بین پیچ و تاب خاطراتمون تو رفتی اما من موندم. تو رفتی.. من موندم!!»
سال های متمادی میگذره
خاطرات کمرنگ میشن
احساسات تغییر میکنن
و آدم های جدید تو زندگیمون میان.
اما، انگار ما هربار چیز کمتری برای ارائه داریم.
شاید دیگه هیچی.