هدایت شده از ܩߊܦ̇یߊܨ 902 📽
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زن ها را یا باید پرستید
یا رهایشان کرد...
هدایت شده از .
در اتاقش رو زدم و داخل شدم، با چهره ی خواب آلود دستی به موها و ته ريشش کشید و با صدای بم و گرفته گفت: جانم نازنین؟🔥
_ببخشید بیدارتون کردم. چیزه...مارجان اتاق من رو داده به مهمونا، به من گفت بیام امشب اتاق شما...البته اتاق دخترا هم هست...میتونم برم اونجا...
سریع گفت: لازم نکرده، همین مونده دخترا پشت سرم حرف بزنن...بیا داخل نازنین...
سر به زیر داخل شدم و نمیدونستم این نقشه ای از طرف مارجان بوده تا من با میثم تنها بشم...میثم در رو پشت سرم بست و...🙈⚡️🔥
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
رمان معروف کشتیگیر تیم ملی و خانم دکتر تیم ملی که تو یه روستا همخونه شدن😍❤️🔥
هدایت شده از .
میثم وقتی دید لباس راحت ندارم گفت: مامانم برات کلی لباس خریده گذاشته تو کمد، البته نمیدونم خوشت بیاد یا نه... کمد رو باز کردم و با دیدن لباسایی که زهراخانم خریده بود از خجالت آب شدم و سریع در کمد رو بستم: با همین لباسا راحتم...میثم گفت: مگه همسر من نیستی؟ خب مارجان هم واسه همین با نقشه فرستادت اتاق من دیگه😁🙈
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
ساعت4ظهر پاک شه🌸
›گسترده¦⁴سآعته ماهلین‹
هدایت شده از 𝘈𝘥𝘴✯𝘚𝘦𝘵𝘢𝘳𝘦
ممبر رایگان میخای؟!😱🔥.
اد تب میشم برای چنلت آمارت بالای 300 بود پیوی باش:)
آیدیم.🍃
[ 🆔 @TB_Setare ]
اینفوم👇🏻:
https://eitaa.com/joinchat/1436353601Cbca4ca3406
اگه ریپی❗️:
https://eitaa.com/joinchat/3142911329C19592211b1
#200 چنل دستمه جذبت طوفانیه🌪
هدایت شده از .
در اتاقش رو زدم و داخل شدم، با چهره ی خواب آلود دستی به موها و ته ريشش کشید و با صدای بم و گرفته گفت: جانم نازنین؟🔥
_ببخشید بیدارتون کردم. چیزه...مارجان اتاق من رو داده به مهمونا، به من گفت بیام امشب اتاق شما...البته اتاق دخترا هم هست...میتونم برم اونجا...
سریع گفت: لازم نکرده، همین مونده دخترا پشت سرم حرف بزنن...بیا داخل نازنین...
سر به زیر داخل شدم و نمیدونستم این نقشه ای از طرف مارجان بوده تا من با میثم تنها بشم...میثم در رو پشت سرم بست و...🙈⚡️🔥
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
رمان معروف کشتیگیر تیم ملی و خانم دکتر تیم ملی که تو یه روستا همخونه شدن😍❤️🔥
هدایت شده از .
یادتونه چند وقت پیش یه رمان درباره یکی از ورزشکارای تیم ملی بهتون معرفی کردم؟
این رمان همونی هست که پسر داستان کشتیگیر تیم ملی بود و دختره هم پزشک تیم ملی. اینها با هم رفتن چین برای مسابقات آسیایی اونجا عاشق هم شدن و عقد کردن ولی تو یه تصادف دختر داستان حافظش رو از دست داد و با برنامه ریزی پسره تو یه روستای شمالی که طرح پزشکی دختره بود همخونه شدن بدون اینکه دختره شوهرش رو بشناسه🥲🙈❤️🔥...
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
ساعت 9شب پاک شه🌸
›گسترده¦⁴سآعته ماهلین‹
هدایت شده از .
#رمــانجدیدُخوندی>>😭🍃🩸.
- تا درخـت شکستـه شده وسـط جنـگل با هم مسابقه میدیم،اگه تو بـردی اجازه میدم بری امـا اگه من بـردم پیشنهـادم رو قبول میکنی❤️🔥 قبوله؟!
+قبول کردم و اسبـهامون رو به سرعت حرکت دادیم ...
با پیچ خوردن پایِ اسبـم روی زمین افتادم و وقتی چشمم رو باز کردم با دیدن میـثم فهمیدم که پیچ خوردن پای اسب اتفاقی نبوده ...😳😱❗️
- خب خانم خانما...حالا که شرطو باختی حرف حرف منه..🙈🔥
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
یعنی این پسر تکه ، یدونه از اینا لطفا🥲👆🏽
هدایت شده از .
میثم وقتی دید لباس راحت ندارم گفت: مامانم برات کلی لباس خریده گذاشته تو کمد، البته نمیدونم خوشت بیاد یا نه... کمد رو باز کردم و با دیدن لباسایی که زهراخانم خریده بود از خجالت آب شدم و سریع در کمد رو بستم: با همین لباسا راحتم...میثم گفت: مگه همسر من نیستی؟ خب مارجان هم واسه همین با نقشه فرستادت اتاق من دیگه😁🙈
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
ساعت1شب پاک شه🌸
›گسترده¦⁴سآعته مآهلین›
هدایت شده از .
فردای عقدمون بود که تصادف وحشتناکی کردیم...زنم که پزشک تیم ملی بود از ماشین بیرون پرت شد و سرش ضربه ی محکمی خورد... چند روزی تو کما بود...جز اشک و التماس به خدا کار دیگه ای ازم برنمیومد...وقتی به هوش اومد و خطر رفع همه چیز یادش بود جز من، من رو فراموش کرده بود و طبق گفته ی دکترش معلوم نبود چقدر طول بکشه تا منو به یاد بیاره. با اینکه اسمم رو تو شناسنامش هم نشونش دادم قبولم نمیکرد، پزشک بود و برای طرح پزشکی فرستادنش یه روستای زیبا تو دل جنگل های مازندران... اونجا هماهنگ کردیم و تو خونه مادربزرگم ساکن شد...باید هرطوری شده کاری میکردم منو بپذیره... برای همینم تمرینات کشتی تیم ملی رو رها کردم و به روستا رفتم. وقتی فهمید من نوه ی پیرزنی هستم که تو خونش ساکن شده خواست از اونجا بره...بهش گفتم شب رو بمونه و فردا من از اونجا میرم...شب به اتاقش رفتم، مثل یه فرشته با یه لباس زیبا خوابیده بود. مجبور شدم کاری کنم که دیگه نتونه ازم فاصله بگیره... کاری که بالاخره باورش بشه من همسرشم و دوباره عاشقم بشه🦋
داستان میثم و نازنین که میثم کشتیگیر قهرمان جهان هست رو تو کانال زیر رایگان بخونید😍🥰🦋
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
هدایت شده از .
دختر داستانمون یه خانم دکتر جذابه که برای طرح پزشکیش به یک روستای جنگلی تو مازندران میره...
اونجا به خاطر آبروش که تو خطر قرار گرفته مجبور میشه به عقد صوری پسر جذاب روستا که کشتیگیر تیم ملی هست در بیاد🥰❤️🔥
اما یه شب که به تلفن شوهرش گوش میداده حقیقتی میفهمه که دنیا براش تیره و تار میشه...
https://eitaa.com/joinchat/220005757C3c17a8cfae
ساعت1ظهر پاک شه🌸
›گسترده¦⁴سآعته مآهلین ‹