وصال در وادی هفتم: یک غزل غمناک.
شبها که مهتاب، نرم، نرم، نرم، نرم بر گورها میپاشد و بوتههای تنها، تنها، تنها، تنها، با نسیم میجنبند، آیا کسی در گوش مردگان راز میگوید؟
جادوی کلمات، پارت پنج.
داستایوفسکی یه جا تو برادران کارامازوف میگه: «اگر خدایی وجود ندارد، پس چه کسی دارد به ما میخندد؟»
جوجو مویز یه جا میگه:
«هیچ اشکالی ندارد احساساتی داشته باشیم که دیگران چیزی از آن درک نکنند. هر کسی سفر خودش را می رود!»