eitaa logo
حـرفـایـی ک‍ـ کـاش مـیـزدم .
26.1هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
335 ویدیو
452 فایل
برای دیدن لبخندت ،، هنگام بوییدن صفحات کتاب 📚 . به صرف قهوه‌ و چای ☕️ ، کاری داشتید : @MR_aboll - تبلیغات؟ @Ads_GoldeN 💸 ,, لینک گروهمون : 💘👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3281061135C7ff80f56f7
مشاهده در ایتا
دانلود
۱:🥺✨ ۲:😂👍👍👍
۱:🥲هعییی ۲:یاد ندارم ولی کتاب مغازه خودکشی بخون تو مغازه اش توضیح میده چی ب چیه
✨🪐Name: :23 . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. لطفا همه جای خودشون بنشینند و کار رو شروع کنند همه سریع به جای خودشون رفتن من هم بیکار بودم و سر جام نشستم خداروشکر کتاب ملت عشق آورده بودم شروع کردم به خوندن یهو تبدیل به خاله سوسکه شد و صندلیش رو کنار صندلیم آورد این کتاب تو کتاب میخونی مگه؟ مشکلیه؟ نه مشکل نداره یاد دیاکو افتادم اون شش بار این کتابو خونده جویده اش کامل. آها باشه کتاب روی میز گذاشتم و به سمت افراد راه میرفتم مردی تقریبا ۲۷ ساله بلند صدا زد ایوااااا مشکلی پیش اومده وقتی خواستم به سمتش برم آرهان از جاش پاشد و طوری دوید که یاد یوز پلنگ افتادم یقه ش رو گرفت گفت ایوا خانم یا خانم کاچان دختر خاله ت نیست ایوا صداش میکنی این دفعه برای همه الگو شد و چشم پوشی میکنم منم بلند تر داد زدم آقا بریاری به شما ربطی نداره درسته؟ توی زندگی شخصی من و کاری من دخالت نکنین لطفا شما آقا از طرف ایشون معذرت می‌خوام و هر طور دوست دارید صدام بزنین آرهان یقه اش ول کرد بهم نگاه کرد و گفت . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. Written by Melika🗝🖤 حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name: :24 . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. نه مشکلی نیست. به سمت کتابم رفتم نشستم خوندم یک ساعتی گذاشت که آرهان داخل اومد دستاش پر از خون و رده رده ی خون بود . نگاهی کردم یه دستاش و اون صندلی اش برداشت کنار کامپیوتر گذاشت از جام پاشدم به سمت کمک های اولیه رفتم دستات چیکار کردی؟ چیزی نیست اره معلومه بده پانسمان کنم بدون هیچ چیزی دستش رو جلو آورد اول الکل ریختم و پانسمان پیچیدم و سعی کردم به دستش دست نزنم دست دیگه هم همین طور اگه اینطوری به فکرمی دفعه دیگه سرم بشکنم می‌دونی اون کار من نیست باید بری دکتر ای بابا راست میگی از جام پاشدم و دیدم ساعت ۱۴ شده رو به همه کردم و گفتم خب وقت ناهاره یک و ساعت نیم امروز وقت دارین. از این ماجرا امروز اگر بفهم کسی گفته اخراج اش میکنم بدون هیچ دلیلی بین خودمونه فهمیدید؟ همه بله ایی گفتن و به سمت بیرون رفتن منم حس کنجکاوی که داشتم به سمت طبقه بالا میرفتم که دیدم آرهان داره دنبالم میاد تصمیم گرفتم سوار آسانسور شم که دیدم... . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. Written by Melika🗝🖤 حرفایی که کاش میزدم
- بدتر از دروغ‌هایی که میشنوی دروغ‌هاییه که میبینی‌‌ -
۱:اون همیشه باید باشه ژانر مورد علاقه مه ۲:اره🥲گوگل هستشا ۳:میگن تلخه ..عه مث منییی ۴:ایده دارم میگیرم ۵:مشکی،سفید،بنفش ۶:اوکیه
- صداهایی توی ذهنت وجود دارن که آزارت می‌دن؟ افکاری داری که نمی‌ذارن یه نفس راحت بکشی؟ دائماً اضطراب داری و همش در آستانه پنیک کردنی؟ می‌ترسی کنترلت رو از دست بدی؟ کل زندگی‌ت یه رنج بزرگه و لحظه‌ای آرامش نداری؟ خب باشه. کی گفته رنج چیز بدیه؟ هر روز که بیدار می‌شی رنج‌هات رو بغل کن. -
خب در حال نوشتن رمان جدیدم فردا خلاصه می‌فرستم.. و میگم در چه آماری قرار میدم🥺✨ پس منتظر باشین چون اصلا این قابل پیش بینی نیست بهتون قول میدم ⚠️🙏🏻
قرار توی آمار ۳۰۰ چند تا سوپرایز داشته باشیم🥺✨🪐