eitaa logo
حـرفـایـی ک‍ـ کـاش مـیـزدم .
26.1هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
340 ویدیو
452 فایل
برای دیدن لبخندت ،، هنگام بوییدن صفحات کتاب 📚 . به صرف قهوه‌ و چای ☕️ ، کاری داشتید : @MR_aboll - تبلیغات؟ @Ads_GoldeN 💸 ,, لینک گروهمون : 💘👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3281061135C7ff80f56f7
مشاهده در ایتا
دانلود
- تاوان ها دادیم تا فهمیدیم هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست -
- ببین دارم بهت میگم خیلی زود دیر میشه یهو میرسی به جایی که میبینی هست هنوز کنارته ولی انگار دیگه نیست! هستا ولی دیگه نیست... -
- من از اون ادمام که با چشمم میبینم با قلبم گریه میکنم:)) -
پیداش نمیکنم🥲 بازم میگردم پیدا شد میفرستم .
اوکیه مرسی گفتی.
زنی در کابین 10(@ocbooks).pdf
حجم: 31.8M
📚کتاب: 👤نویسنده:روث ور . . . . . . . . 🪐خلاصه کتاب: رمان زنی در کابین 10، رمانی اثر روث ور است که در سال 2016 به انتشار رسید. لو بلکلاک، روزنامه نگاری است که برای مجله ی گردشگری مطلب می نویسد و به تازگی، با مأموریتی وسوسه انگیز مواجه شده است: گذراندن یک هفته در یک کشتی تفریحی لوکس با تعداد کابین های محدود. در آغاز سفر، همه چیز بسیار عالی است و آسمان صاف، آب های آرام و همسفران خوب و خوش برخورد، نوید سفری بسیار لذت بخش را به لو می دهند. اما با گذشت چند روز، بادهای سرد و خشک شروع به وزیدن می کنند، آسمان تیره و تار می شود و لو، صحنه ای را می بیند که فقط می تواند آن را کابوسی ترسناک و تاریک بنامد. لو، زنی را می بیند که از کشتی به پایین پرتاب می شود، اما دلیل واقعی این اتفاق چه بوده است؟ کشتی تفریحی، انگار که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده، به مسیر خود ادامه می دهد اما لو با تمام وجود تلاش خواهد کرد تا از حقیقت ماجرا سردر بیاورد.
بعد از ظهر اینا هم کمیاگر میزارم ✅
- ‏من از کسانی که دوستشان دارم بیشتر میترسم زیرا تنها آنان هستند که می‌توانند مَرا بِرنجانند! نزار قبانی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌-
- اما اینطوری که فکر میکردم تابستون نمی‌گذره... -
- دیگر یادت نمی‌کنند، آن‌ها که می‌گفتند هیچ‌گاه از یادت نمی‌برند. 📖یلدا سیدی -