eitaa logo
بُت شناسی
2.4هزار دنبال‌کننده
466 عکس
504 ویدیو
24 فایل
🖎نقد و آگاهی در زمینه فِرق انحرافی از ثقلین، نقد تصوف و غلات، نقد مخربین اعتقادی شیعه. بدون خط قرمز در چهارچوب ثقلین instageram.com/botshenasi↩ ❎برای حمایت از کانال خارج نشید.❎
مشاهده در ایتا
دانلود
🗯 یَسْمَعَ الْحَدِیثَ الْمَکْنُونَ عَنْ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ   🔸 میثم تمار به خانه امیرالمؤمنین علیه السلام آمد، به او گفته شد حضرت خوابیده است. آنگاه با صدای بلند گفت: بیدار شو، به خدا سوگند محاسنت به خون سرت خضاب می‌شود. امیرالمؤمنین علیه السلام بیدار شد و فرمود: میثم را داخل کنید. آنگاه به علی علیه السلام گفت: به خدا سوگند محاسنت به خون سرت خضاب می‌شود. حضرت فرمود: راست می‌گویی به خدا سوگند دست و پا و زبان تو نیز قطع و بریده خواهد شد و نخلی که در کناسه است قطع می‌شود و به چهار تکه در می‌آید و تو در یک چهارم آن به دار آویخته می‌شوی و حجر بن عدی و محمد بن أکتم و خالد بن مسعود هر کدام در هر یک چهارم آن به دار آویخته می‌شوند. میثم گفت: من شک کردم و گفتم: علی از غیب به ما سخن می‌گوید و به او گفتم: ای امیرالمؤمنین آن چه گفتی اتفاق می‌افتد؟ فرمود: بله، قسم به پروردگار کعبه! پیامبر صلی الله علیه و آله به من چنین فرمود. گفتم ای امیرالمؤمنین چرا آن کار را با من می‌کنند؟ گفت: تو را حمال حرام زاده پسر کنیز بدکاره عبیدالله بن زیاد می‌گیرد. گفت: ایشان با من به گورستان می‌رفت و به آن نخل می‌گذشت و به من می‌فرمود: ای میثم تو با این نخل کار خواهی داشت. هنگامی که عبیدالله بن زیاد زمام کوفه را به دست گرفت آنجا آمد و پرچمش به آن نخلی که در کناسه بود گیر کرد و پاره شد. او این کار را به فال بد گرفت و دستور به قطع آن داد. 🔸نجاری آن را دید و به چهار قسمت تقسیم کرد. میثم گفت: من به پسرم صالح گفتم: میخی آهنی بردار و اسم من و پدرم را روی آن حک کن و در یکی از آن ساقه‌ها بکوب. چند روز بعد از آن افرادی از بازاریان نزد من آمده و گفتند: ای میثم با من نزد امیر بیا تا از کارگزار بازار شکایت کنیم و از امیر بخواهیم که او را برکنار کرده و شخص دیگری را به جای او بر ما منصوب سازد. گفت: من خطیب قوم بودم او به من گوش داد و کلامم را پسندید. 🔻عمرو بن حریث به او گفت: خداوند امیر را سلامت بدارد آیا این سخن گو را می‌شناسی؟ گفت: او کیست؟ گفت: میثم تمار دروغ گو، دوست علی بن ابی طالب دروغ گوست. ابن زیاد صاف نشست و به من گفت: چه می‌گویی؟ گفتم: خداوند امیر را اصلاح کند دروغ است، من راستگویم و دوست علی بن ابی طالبِ راستگو هستم، او به من گفت: باید از علی برائت بجویی و بدی هایش را بگویی و از عثمان حمایت کرده و خوبی هایش را ذکر کنی در غیر این صورت دست و پاهایت را قطع می‌کنم و به دارت می‌آویزم. من گریه کردم و او گفت: از گفته گریستی و هنوز عمل نکرده ام؟ گفتم: به خدا سوگند نه برای آن گفته گریه کردم و نه آن عمل، بلکه برای شکی گریه کردم که روزی که سرور و مولایم مرا با خبر کرد بر من وارد شد. ابن زیاد به من گفت: علی به تو چه گفت؟ گفتم: به خانه او رفتم و به من گفته شد: او خوابیده است من صدا زدم: ای خوابیده بیدار شو به خدا سوگند محاسنت از خون سرت خضاب می‌شود. ایشان فرمود: راست گفتی به خدا سوگند دست و پا و زبان تو نیز قطع خواهد شد و به دار آویخته می‌شوی؟ گفتم: ای امیرالمؤمنین علیه السلام چه کسی آن کار را با من انجام می‌دهد؟ فرمود: عبیدالله بن زیاد آن شخص حمال و حرام زاده و پسر کنیز بدکاره. 🔻 گفت: او به شدت عصبانی شد و به من گفت: به خدا سوگند من دست و پایت را قطع می‌کنم و زبانت را باقی می‌گذارم تا تو و مولایت را تکذیب کنم. آن گاه دستور به آن داد و دست و پایش قطع شد پس دستور داد که به دار آویخته شود و میثم با صدای بلند گفت: ای مردم چه کسی می‌خواهد حدیث غیبی از علی بن ابی طالب علیه السلام را بشنود؟ مردم جمع شدند و او شروع کرد که غرائب حدیث را به ایشان بگوید. آنگاه عمرو بن حریث خارج شد و خواست به منزلش برود و گفت: این جمعیت چیست؟ گفتند: میثم تمار است که درباره علی بن ابی طالب علیه السلام با مردم سخن می‌گوید. او خیلی سریع برگشت و گفت: خداوند امیر را سلامت بدارد اقدام فرمایید و کسی را بفرستید تا زبان او را ببرد من مطمئن نیستم که نیت‌های کوفیان عوض شود و بر شما بشورند. او به نگهبان بالای سرش نگاه کرد و گفت: برو و زبانش را ببر. نگهبان پیش او رفت و به او گفت: ای میثم، گفت: چه می‌خواهی؟ گفت: زبانت را بیرون بیاور که امیر دستور به بریدن آن کرده است. میثم گفت: آیا پسر کنیز بدکاره گمان کرده که من و مولایم را تکذیب می‌کند؟ زبانم را بگیر. نگهبان زبان او را برید و میثم لحظه ای در خون فرو رفت و آنگاه درگذشت. سپس دستور داد و به دار کشیده شد. صالح گفت: چند روزی گذشت و من دیدم که او بر همان قطعه چوبی که من روی آن نوشته و میخ در آن کوبیده بودم به دار کشیده شده است. 📚بحارالانوار  جلد ۴۲، صفحه ۱۳۲ @BotShenasi