دقیق یادم نیست جلسه چندم بود ولی موضوعِ بحثِ نظری کارگاه این بود"هرنویسنده ای در بطنِ کتاب لقمه ای آماده کرده است که ما با خواندنِ تدریجی سطرها، آن لقمه رامیجویم!" این پدیده، مواجهه فعالانه و نقدانه میخواهد که کارِ هرکسی نیست!
کارِ من هم نیست منتهی این نکته را گفتم چون؛
در بین نظراتِ دوستان درباره نویسنده و کتاب جمله ای به چشمم خورد که معتقد بود"ژوزه ساراماگو" هرگز عقایدش را در آثار بهجامانده از خود به خوانندگان تحمیل نکرد.
اما من مخالفم! ردِ پایِ عقاید کمنیستی به وضوح میانِ متنِ کتاب به چشم میخورد و کسی هست جرئت داشته باشد ادعا کند از کلماتی مثلِ "عدالت،برابری و..." خوشش نمی آید؟!
جالب است، نویسنده در مصاحبه ای گفته بود: "منظور از کوری سفید، فورانِ علم است". از این جهت موافقم با ساراماگو آنقدر که در طولِ خواندن کتاب سوالی رهایم نمی کرد؛+من کی کور میشوم؟!
رئالیسمی که در داستان موج میخورد آنقدر شدید است که حق دارید اگر در جایی شما هم حالتان بد شود،خسته شوید یا گریه کنید.
متفاوت بودنِ شخصیت پردازی ها را از جهت منحصر به فرد بودن هرشخصیت دوست دارم باوجوداینکه اسم ندارند،نشانه دارند؛ دخترعینکی، پسرلوچ، همسر دکتر و...!
نظرداشتم در انتهای یادداشت یک خط اضافه کنم و بنویسم؛ اگر روحیه حساسی دارید شاید بهتراست نخوانید! اما به گمانم درستتر این است که بنویسم؛ اگر واقع گرا نیستید و ترجیح میدهید، ندانید و نبیند و مواجه نشوید، نخوانید کوری را.
همین.
#کتابطور.
|امـ... ـا بعد|
_اولین مواجهه یک طرفه ام با احمد محمود در زمین سوخته بود.مواجهه ای بسی سخت و عمیق! _من چیزی از کتاب
کوری مدام تداعی کننده زمین سوخته بود برای من که بنظر میرسد اشتراکاتِ نویسنده ها" احمد محمود"و "ژوزه ساراماگو" دلیل اصلی این تداعی ست، وگرنه خود آثار اشتراکات کمی دارند.🤔
|امـ... ـا بعد|
گاه می رنجم و دلم میخواهد چون کودکان با گریه های بلند اعتراض کنم تا به اغوشت دعوتم کنی.ببخش دلم را!
هنوز هم... گاه می رنجم و دلم میخواهد چون کودکان با گریه های بلند اعتراض کنم تا....... 💔
کمالگرایی مثل چاه بی انتهاست.
کلمه گولزنندهای ئه؛ وقتی میگیم کمال، خب معلومه، کی دلش نمیخواد به کمال برسه؟
اما درواقع یه دور باطله، تو به هرچی میرسی احساس میکنی کمه، تو کمی، کاری نکردی، از این بهتر هم میشه و باید بشه، پس بیشتر میدوی یا اصلا کلا فلج میشی و بیخیال همه چیز و فکر رسیدن به قلهای که اصلا وجود خارجی نداره تو رو مثل خوره از درون پوک میکنه.
از طرفی خیلی از ناهنجاریها رو وقتی ریشهیابی میکنی به این اسناد یا طرز فکر میرسی: «حس ناکافی بودن، عدم رضایت از دستاوردها و دستکم گرفتنشون یا به عبارت سادهتر: کمالگرایی».
نمیدونم کی احتیاج داره اینو بخونه اما هیچ ورژن عالی و بیعیب و نقصی وجود نداره، ایدئال محض، کمال محض، رسیدن به همه چیزهای خواستنی دنیا در طول عمر یه آدم، عملا ممکن نیس. ما مجبوریم یا از مسیر و از میزان تلاشهامون راضی بشیم و لذت ببریم و یاد بگیریم خودمون و شرایطمون رو بپذیریم و یا مضمحل بشیم و از رده خارج بشیم.
#روانشناسی
#کمالگرایی
@yekravanshenaas
|امـ... ـا بعد|
کمالگرایی مثل چاه بی انتهاست. کلمه گولزنندهای ئه؛ وقتی میگیم کمال، خب معلومه، کی دلش نمیخواد به
یادداشتی از یکی از بهترین های حوزه ی روانشناسی به مناسبت روزِ تنبلی!.(:
حواس پرت شده ام و فراموش کار.انگیزه رااز دست داده ام.روزگار این روزها مبتلا شده است به منی که زندگی را دوست ندارم، دست گذاشته پشتِ کمرم و هل میدهد و دریغ از....انگار بلد نیستم بلند گریه کنم و دعوایش کنم یا قهر کنم یا لجبازی کنم تا رهایم کند، انگار مسخ شده ام. انگار... نمیدانم، حتی نمیدانم انگار چه.....................
فقط میدانم،دلم تنگ است!تمامِ ماجرایِ هستی به دل است و بس! امان نمیدهد بفهمم کجایم و باید کجا روم!
نمیگذارد چشم باز کنم و گوش تیز کنم! اصلا بهتر! چه سود از دیدن و شنیدن وقتی پر است همه جااز نامِ محبوب!کبکی شده ام که سرم در برف است؟! باشد، باکی نیست، ما که به عمر برف ندیدیم، حال که هوایِ آتش و دردِ جان داریم میبینیم! اشکالش چیست؟! اشکالش مرگ روح است!؟ آن هم نوشِ جانم زمانی که محکوم به تن کردنِ دیکته ی بی روحِ روزگار هستم باید هم بچشم سوگِ بی جانیِ روح را!!نوشِ جانم این روزهایِ عَزَب!
#برآمدهازدل.
#دلتنگی.
+همیشه لازم نیست مراعات دیگران رو بکنی!
_اینطوری تربیتم کردن، درس های مشکل رو یادم ندادن!
🎥Duchess2008
کتاب"من چراغ ها را خاموش می کنم. "
از آن دسته کتاب هایی بود که دوست نداشتم تمام شود.
بعدازظهر درحالی کهـ به جلد تک رنگ و بی تصویر اما خاصش نگاه میکردم فکر میکردم؛ دوست دارم همچنان در روزمرگیِ کلاریس پرسه بزنم، همراهش حرص بخورم، نگران شوم، محبت را بچشم و قربان صدقه یِ بچه ها بروم،خانه زیبایش را ببینم،چشمم سبز شود به گل های نخودی اش، بااو ارتباط داشته باشم و دوست باشیم(میبینید تصویرسازی و هنرِرقصِ قلم را!!) باوجود اینکه خیلی تفاوت های اساسی بین من و او هست؛دین،زادگاه، نوع ارتباط و.... اما بزرگترین اشتراکِ ما"جنسیت"بود.چنددفعه پیش آمد میان سطور کتاب توقف میکردم و نقطه ای خیره میشدم و فکر بود و فکر بود و فکر....!
درانتهااین حقیقت پررنگتر شد؛ انسان ها در لباسِ هر هویتی که باشند، در ذات مشترکند، و این ویژگی آغاز درک های متقابل است.
#کتابطور.
همراه حلقه مبنا این اثر را شروع کردم و دیرتر از همه دوستان تمام کردم. 🫠
یکی از اصلی ترین دلایل این بود که نسخهـ چاپی نداشتم و خواندن کتاب در موبایل برایم مانند خوردنِ دارو بود؛ مفید است ولی به غایت بدمزه!!
دلیل بعد، روند کندِ ماجرابود؛ تا ۴۵درصد اولِ کتاب خودم را مجبور به همراهی با روای میکردم.
عنوان کتاب استعاره ای از وضعیتِ تفکر آنهاست.نه تنها که خبری نیست، که اگر خبری هم بسازند چیزی نیست جز تهی شدن!!
#کتابطور.