eitaa logo
دانلود
رفتم جاهایی که توو جنگ رمضان آسیب دیده:))))) حرفایی شنیدم و چیزایی دیدم که قلبم مدام میگفت کرچ💔.
زنگ زدن یه خبر خوب بهم دادن، رفتیم شیرینی فروشی و این عکس یادگاری از اینکه "تلاش بی‌نتیجه نمیمونه" گرفتیم. البته اون روزا نبودم توو گوشی وگرنه اینجام حرکتی میزدم^^
سر ظهری توو جمکران یه خادم این رو بهم داد. وقتی داشتیم میرفتیم داخل مسجد، یه تسبیح دست خانومه دیدم. دلم خواست که کاشکی از خونه تسبیح آورده بودم بجای صلوات شمار. تسبیح رو میتونستم متبرک هم بکنم و این صحبتا. بچه‌ها صدام زدن یادم رفت ادامه افکارم. می‌خواستیم برگردیم خیلی عجله داشتیم به چندتا چالش خوردیم و بعد من عینکم رو دراوردم چون عصبی بودم. و ناگهان آقای خادم کلی تسبیح داد که یکی بردارم و منم اولینی که اورد رو برداشتم. 5 نفر بودیم به دوستام شکلات داد به من تسبیح:))))))
آقا خیلی خوشحالممم:))) تصمیم گرفتیم که بین این همه مشغله تفریحی بیاییم شمع درست کنیم😭😭. قالب شمع‌های خوشگل خوشگل سفارش دادیم. نشستیم برنامه ریزی کردیم چه سبکی کار کنیم و چطوری باشن^^ حالا وسایلش بر‌سه بهتون نشون میدمم😌.
آدمای خوش ذوق بهم حس خوب و حس زندگی میدن.
آقا من خیلی آدم دست و دلبازیماا اطرافیانم میدونن منتها این با اسراف فرق میکنه و دلم نمیاد. اعصابم بهم میریزه چیزی که هست دوباره خریداری بشه و اینارو هی انبار کنیم. این پیام رو که خوندم یاد شبی افتادم که تا 11 شب با دوتا از بچه‌ها هررررچیزی که داشتیم لیست کردیم. مثلا دقیق یادمه 78 تا قاشق یک بار مصرف از سفرای قبلی مونده بود. همه اینارو شمردیم و بعد زنگ زدیم فلان چیا نخرید که داریم گفتن خریدیم، دیر گفتید👹. فرداش میگفتن غذا کمه چرا جای 72 حداقل نگفتید 75 تا آماده کنن، امدی و یک غذا چپه شد چیزی شد. من اینجوری بودم که نههه همین به تعداده. بیشتر باشه دور ریخته میشه. تازه از سر برگشت اولین نفر خودم شروع کردم، گفتم من غذا زیاد نمیخورم کی کم میخوره یکی از بچه‌ها گفت من( غذا کم میخوردیم و نصفش دور ریخته میشد) گفتم خب پس زنگ میزنم یکی کمتر غذا بگیریم. باز بقیه هم همینجوری کردن و روزای آخر اصلا اسراف نداشتیم و همه شاد و خجسته بودیم از این کار بامزه😭😭😭😭.
[چای‌نعنا]
آقا من خیلی آدم دست و دلبازیماا اطرافیانم میدونن منتها این با اسراف فرق میکنه و دلم نمیاد. اعصابم به
پرس لاین اشتراکش یک ماهه یه تومنه👹. ما آخر هفته ها نیاز داریم ازش خروجی بگیریم فقط. یعنی هر خروجی گرفتنی برامون 250 میفته👹. اما مجبوریم👹.
وقتی میگم حس شیشم نیست که رمال درونه منظورم این چیزاست🥲😂. حالا چطور بگم به پشتوانه حس شیشمم از دهنم در رفته و ظهر این قول رو دادم😭
داشتم انتخاب واحد ترم 5 رو انجام میدادم به خودم اومدم دیدم دوسااال گذشته. همینقدر که گذشته همینقدر مونده. یاد حرف بابام افتادم وقتی اولین بار داشتیم از خوابگاه برمیگشتیم. بابا میپرسید چخبر؟ و منی که همیشه عادت داشتم براش همچیزو با جزئیات تعریف میکردم. بغض کرده بودم و کنترل می‌کردم که گریه‌م نگیره( خیلی وضعیت خوابگاه افتضاح بود خیلی) بعد می‌گفت چشم به هم بزنی میگذره، 4 ساله چیزی نیست به خودت میای میبینی یه سالش گذشته بعد یهو میبینی دوسال گذشت و سه سال و تموم میشه بعد. یهو زدم زیر گریه که این یه هفته هرچی چشم به هم زدم نگذشت حتی یک ساعتم نمیگذشت. همه اتاقیام ترم بالایی ان. طبقه سومیم و برای هرکار کوچیکی باید بیاییم پایین دانشگاهمون خیلی فلانه و دیگه نمیتونستم آروم باشم. به همه حرفام گوش داد. کل مسیر صحبت کردیم و قرار شد هر هفته بعد کلاسام برگردم و غصه نخورم... الان باورم نمیشه که 2 سالش گذشته. دلم میخواد برگردم دقیقا به همون روز اول. دیروز رئیس دانشگاهمون میگفت کاش ترم اولی بودی. بیشتر پیشمون بودی و منی که چشمام قلبی شده بود😭.
[چای‌نعنا]
داشتم انتخاب واحد ترم 5 رو انجام میدادم به خودم اومدم دیدم دوسااال گذشته. همینقدر که گذشته همینقدر م
اون روزای اول اصلا توو اتاق بند نمیشدم. یه سره توو حیاط بودم یا داشتم تلفنی حرف میزدم توو راهرو. برای اینکه احساس تنهایی نکنم همه بهم زنگ میزدن از دوست و رفیقام گرفته تا خانواده و خاله‌های مامان بابام و همه هر هفته بهم زنگ میزدن. باقی وقتمم کتاب میخوندم و توو حیاط بودم. یه نصف شب چشمم افتاد به راه پله‌ای که میره به پشت بوم و باز بود. رفتم یه ده تا پله‌ای داشت بالا و پشت در نشستم. نورش خیلی کم بود ولی شد پاتوقم. از غروب میرفتیم اونجا. یه دفعه سفره یبار مصرف با خودم بردم به عنوان زیر انداز( خیلی خاکی بود🌹) و بعد دیگه اونجا شده بود جای مورد علاقم توو خوابگاه. یه هفته‌ای گذشت دیدم عه دو نفر داشتن حرف میزدن اومدن بالا. دیدن من اونجا نشستم اونام نشستن. کم کم اونجا شلوغ شد. هر شب بالاخره یکی پیدا میشد که بیاد. تنها نقطه امنم دیگه حس خوبی بهم نمیداد و باز من موندم و حوضم.
بعدش یه شب که توو نمازخونه نشسته بودم سرپرست هی میگفت بیایید داخل و من داشتم درس میخوندم( اونوقتا تازه می‌خواستم جزوه بنویسم برای تدریس ریاضی و هم اتاقیام ساعت 11 شب خاموشی میزدن توو گوشی بودن و فرداش تا 12 خواب🌹). گفتم بهش شرایطم رو بهم گفت یچیزی بهت میگم به کسی نگو، منو برد توو اتاق مشاور گفت اینجا خالیه، فقط یه نفر میاد برای ارشد میخونه. میتونی بیای اینجا هروقت خواستی.