الان که نگاه میکنم میبینم چقدر دستاورد داشتم سال اول دانشگاه چقدر چیزای قشنگ تجربه کردم. چقدر آدمای خوب. چه پاتوقای نازنازی داشتم و خیلی وقته رسیدم به حرف بابا که فائزه چشم به هم بزنی تموم میشه دلت برای این روزا تنگ میشه ها
وای میتونم به اندازه یک سااال از اون روزا حرف بزنم و پیام بزارم
دل توو دلم نیست دانشگاه حضوری بشه:)))))
آقا من دیروز از 6ونیم عصر رفتم اسکای روم تا 1 ( بینش فقط استراحت در حد شام داشتم کمتر از یکساعت). بعد سر بستن یه برنامه از 1 و 20 دقیقه تا 3 داشتم تلفنی صحبت میکردم و خستگی رو در تموم سلولام حس میکردم. ولی حالم خوب بود. حال دلم خوب بود. حوالی 3 ونیم رفتم توو گوشی. یک سری پیام دیدم که دقیق بخوام بگم 6 دقیقه خوندن و تحلیل کردنش توو ذهنم زمان برد اما چنان انرژی از من گرفت، چنان انرژییی از من گرفت و حالمو بد کرد که اون 9 ساعت سر و کله زدن و کارکردن این کار رو با من نکرده بود. باورم نمیشه اشکم در اومد عین احمقا!!!
صبح حوالی 7 برگشتم خونه، عین جنازه افتادم تا همین الان. انگار فلج شدم.
چقدر زندگی مسخرهست. چقدر مرگ نزدیکه. چقدر بیشتر باید هوای حال دل همو داشته باشیم:)))))
[چاینعنا]
دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. میدونی عمق فاجعه وقتی بود که جای کوبوندن کلهت توو کیک، تقسیم کر
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس اول:
تولد 15 سالگیش بود. خیلی یهویی شالم با پیراهنش ست شده بود. از این عکسا گرفتیم (اونموقعها خیلی باکلاس بود مثلا). کلی عکس و فیلم ازش گرفتم. بعد نشستیم اینا رو براش بفرستم، گفتم کدوم رو استوری کنم بنظرت؟ همین عکس رو انتخاب کرد، و با همین عکس تولدش رو تبریک گفتم.
عکس دوم:
5 سال از عکس اولی گذشته، باید توو تولدت موقع عکس گرفتن بهم میخندیدی میگفتی الان از من مثلا خجالت میکشی؟ چیزی که این اواخر زیاد میگفتی و عجیب بود برات، برای خودمم عجیب بود ولیخب مردی شده بودی واسه خودت. اولین تولدته که نیستی، گوشیم رو کوک کنم تا اولین نفر بهت تبریک بگم، وقتیم تبریک بگم تشکر کردنت ترکیبی باشه و بخندیم . امسال هرچی صدات زدم جواب ندادی، تولدت رو تبریک گفتم جواب ندادی. اومدم پیشت بازم جوابم رو ندادی. به خوابم که میتونی بیای نه؟ اونجا جوابم رو بده. دلم برات خیلی تنگ شده.
[چاینعنا]
عکس اول: تولد 15 سالگیش بود. خیلی یهویی شالم با پیراهنش ست شده بود. از این عکسا گرفتیم (اونموقعها خ
آخرین تولدش:)
عه. پیر نشد که:))))
حوالی ساعت 10 بود، گفتم شام نمیخورم الان بعدا میخورم و رفتم نشستم پشت میز که به کارام برسم. خسته شدم پاشدم برق رو خاموش کردم و با خودم گفتم خب بقیهش بمونه فردا، خواستم بخوابم یادم افتاد گشنمه نگاه ساعت کردم ببینم میارزه الان بخورم غذا یا نه که دیدم بیست دقیقه به 3 عه و واقعا خزان شدم. 5 ساعته نشستم سر این کارا و اصلا متوجه نشدم 5 ساعت گذشته. حداکثر براورد ذهنیم دو سه ساعت بود.
راضیم از خودم🙏🏻.