صبح حوالی 7 برگشتم خونه، عین جنازه افتادم تا همین الان. انگار فلج شدم.
چقدر زندگی مسخرهست. چقدر مرگ نزدیکه. چقدر بیشتر باید هوای حال دل همو داشته باشیم:)))))
[چاینعنا]
دلم برات تنگ شده. دلم برات تنگ شده. میدونی عمق فاجعه وقتی بود که جای کوبوندن کلهت توو کیک، تقسیم کر
9.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عکس اول:
تولد 15 سالگیش بود. خیلی یهویی شالم با پیراهنش ست شده بود. از این عکسا گرفتیم (اونموقعها خیلی باکلاس بود مثلا). کلی عکس و فیلم ازش گرفتم. بعد نشستیم اینا رو براش بفرستم، گفتم کدوم رو استوری کنم بنظرت؟ همین عکس رو انتخاب کرد، و با همین عکس تولدش رو تبریک گفتم.
عکس دوم:
5 سال از عکس اولی گذشته، باید توو تولدت موقع عکس گرفتن بهم میخندیدی میگفتی الان از من مثلا خجالت میکشی؟ چیزی که این اواخر زیاد میگفتی و عجیب بود برات، برای خودمم عجیب بود ولیخب مردی شده بودی واسه خودت. اولین تولدته که نیستی، گوشیم رو کوک کنم تا اولین نفر بهت تبریک بگم، وقتیم تبریک بگم تشکر کردنت ترکیبی باشه و بخندیم . امسال هرچی صدات زدم جواب ندادی، تولدت رو تبریک گفتم جواب ندادی. اومدم پیشت بازم جوابم رو ندادی. به خوابم که میتونی بیای نه؟ اونجا جوابم رو بده. دلم برات خیلی تنگ شده.
[چاینعنا]
عکس اول: تولد 15 سالگیش بود. خیلی یهویی شالم با پیراهنش ست شده بود. از این عکسا گرفتیم (اونموقعها خ
آخرین تولدش:)
عه. پیر نشد که:))))
حوالی ساعت 10 بود، گفتم شام نمیخورم الان بعدا میخورم و رفتم نشستم پشت میز که به کارام برسم. خسته شدم پاشدم برق رو خاموش کردم و با خودم گفتم خب بقیهش بمونه فردا، خواستم بخوابم یادم افتاد گشنمه نگاه ساعت کردم ببینم میارزه الان بخورم غذا یا نه که دیدم بیست دقیقه به 3 عه و واقعا خزان شدم. 5 ساعته نشستم سر این کارا و اصلا متوجه نشدم 5 ساعت گذشته. حداکثر براورد ذهنیم دو سه ساعت بود.
راضیم از خودم🙏🏻.
[چاینعنا]
حوالی ساعت 10 بود، گفتم شام نمیخورم الان بعدا میخورم و رفتم نشستم پشت میز که به کارام برسم. خسته شد
حالا پسفردا بخوام کار رو ارائه کنم، دنبال زیر بغل مار میگردن و به چیزایی گیر میدن که تا قبلش خودشونم نمیدونستن وجود دارن.
[چاینعنا]
آقا من دیروز از 6ونیم عصر رفتم اسکای روم تا 1 ( بینش فقط استراحت در حد شام داشتم کمتر از یکساعت). ب
نمیدونم چرا وقتی کارام تموم میشه و خستگی با حال خوب دارم میام توو گوشی میچرخم اخه. اون شب یه پیام. امشب یه ویدیو. یکی نیست بگه دخترخوب الان باید بخوابی که حال خوبت تثبیت بشه و خستگیت بره نه که گند بزنی به خودت👹.
عصر اولین جلسه کلاسمه.
بابا و دوستش قراره برسونن مارو خونه.
بابا کلی هزینه کرده یارو رو آنلاین پیدا کرده و سفارش داده، هنوز نرسیده دستش. داشت میگفت که باید بره حضوری، دوستش هی میگه نه پیجش شاید الکی باشه هرچی بیشتر حرف میزنن و واردجزئیات میشن بیشتر دارک میشه. بهش میگم دایی ته دل بابامو خالی نکن، میخنده میگه نباید اعتماد می کرد. حضوری میخوان برن😭😂.
[چاینعنا]
عصر اولین جلسه کلاسمه. بابا و دوستش قراره برسونن مارو خونه. بابا کلی هزینه کرده یارو رو آنلاین پیدا
آقا کلاس ساعت 4 عه. ما خواستیم میانبر بزنیم زودتر برسیم، مسیر رو اشتباهی اومدیم و همین رو باید برگردیم و از مسیر قبلی بریم:)))