عصر اولین جلسه کلاسمه.
بابا و دوستش قراره برسونن مارو خونه.
بابا کلی هزینه کرده یارو رو آنلاین پیدا کرده و سفارش داده، هنوز نرسیده دستش. داشت میگفت که باید بره حضوری، دوستش هی میگه نه پیجش شاید الکی باشه هرچی بیشتر حرف میزنن و واردجزئیات میشن بیشتر دارک میشه. بهش میگم دایی ته دل بابامو خالی نکن، میخنده میگه نباید اعتماد می کرد. حضوری میخوان برن😭😂.
[چاینعنا]
عصر اولین جلسه کلاسمه. بابا و دوستش قراره برسونن مارو خونه. بابا کلی هزینه کرده یارو رو آنلاین پیدا
آقا کلاس ساعت 4 عه. ما خواستیم میانبر بزنیم زودتر برسیم، مسیر رو اشتباهی اومدیم و همین رو باید برگردیم و از مسیر قبلی بریم:)))
از خواب پریدم و اولین صحنهای که توو ذهنم نقش بست این بود که توو مسیر مرز تا نجف بودیم، ساعت دو و سه شب، چندتا آقاعه قد بلند اومدن جلو اتوبوس رو گرفتن با قمه و فلان که بگن بریم موکبشون/خونشون. من نمیدونستم برای موکبه و اولین بار میدیدم. اولین صندلی نشسته بودم دقیقا پشت صندلی شاگرد. آقا چنان چشمام گرد شددد، چرخیدم پشت سرم دیدم اکثرا خوابن و اون چندتایی که بیدارن پاشدن وایسادن. یکی بهم خندید گفت عادیه آرووم.
بعد دیدم راننده باهاشون حرف زد. اونا داد میزدنااا ولیخب یکم بعد رفتن کنار.
از وقتی که بیدار شدم جزئیات داره توو سرم میچرخه و از جلو چشمام رد میشه.
اولای شهر بودیم. آفتاب زده بود و گرم بود. یه پارک دیدم. سرمو بردم سمت دو تا صندلی بچهها. گفتم میدونید الان بهترین کار اینه بریم توو پارک بازی کنیم، یهو بچهها بلند گفتن گرمههه. دیدم دو تا آقایی که باهامونن سریع به راننده گفتن کولر بزنه( داخل اتوبوس سرد بود و به خواست بچها خاموش کرده بودن). سرمو گذاشته بودم رو پام و میخندیدم. به صدای بلند بچهها، به قیافه اونا که چطوری سریع پاشدن هر دوتاشون، به کولری که روشن بود. سرمو میوردم بالا باز خندم میگرفت و میرفتم پایین. یکم که گذشت برگشتم گفتم ببخشید کولر رو خاموش کنید گرم نیست. بیرون گرمه و باز سرمو گذاشتم رو پام. از خنده اشکم در اومده بود.
یه جا راننده وایستاد فقط من بیدار بودم. بهش گفتم چرا وایستادی گفت برید نمازه.
نمیتونستم اعتماد کنم و چهل نفر بفرستم پایین.
هرچی اون دوتا آقایی که باهامون بودن رو صدا زدم بیدار نشدن. پاشدم رفتم کنارشون صداشون زدم که لطفا بیدار شد. آقاعه گرخید. یه عذرخواهی کردم که لطفا برید پایین رو چک کنید نگه داشتن برای نماز. گیج میزد واقعا. رفت پایین دو ثانیه بعد گفت همه چی اوکیه.
بعد که رفتیم پایین تا جایی که میشد وضو گرفت و نماز خوند 5 دقیقه راه بود. بعدشم در یه خونه رو زدیم و توو اتاقی که درش توو حیاطشون بود نماز خوندیم.
کاش پاشم برم دانشگاه. کلی کار دارم. همچنان افقیم و دارم خاطرههای طنزمو مرور میکنم.
رسیدیم همه رفتن حرم. ما تا 11 شب نتونستیم بریم چون کار داشتیم. همه گروه ها که اومدن و رفتن اتاقاشون. ما رفتیم حرم.
جسر العباس کلی عکس گرفتیم. سه تا، زوج جوون بهم گفتن ازشون عکس بگیرم. یکیشون ایرانی بود. یکیشون عرب بود. اون یکی نفهمیدم کجایی بودن ولی نه عراقی بودن نه ایرانی. دو و نیم سه از حرم زدیم بیرون. سه نفرمون برگشتن استراحت کنن و دو نفرمون تا 5 صبح توو کوچه پس کوچههای نجف راه رفتیم و متر کردیم.
فرداش بچهها بهم چیز میزای متبرک میدادن که شما نرفتی حرم:)))))) خیلی مهربون بودن وایی.
مردم ده سال توو یه شهر زندگی میکنن آشنا نمیبینن. منه بدبخت هر دفعه میرم بیرون باید آشنا ببینم👹.
از شانس قشنگم داشتم احوال پرسی میکردم گوشیم زنگ خورد و یه آقاعه بود که اشتباهی زنگ زده بود. گفتم ببخشید اشتباه گرفتید. بعد این بنده خدا یجوری نگاه میکردااا دلم میخواست دهنم باز کنم یچیش بگم ولی حییییف آدم مودبیم.
وای کاش میتونستم گوشیمو پرت کنم از اینجا، بره بخوره توو سر ادم دیگه توو یه شهر دیگه😐🙏🏻
[چاینعنا]
حتی👹وقت👹نکردم👹ببرم👹درستش👹کنم👹فردام👹تعطیله👹.
روش کار کردن. درست نمیشه. توو شهر گفتن کسی نمیتونه درست کنه. باید بفرستنش تهران:))))))
داشتم توی اینستاگرام میچرخیدم که ویدیوی امشب حسین ستوده رو دیدم. ته دلم گفتم:کاش منم اونجا بودم.
ریل بعدی، موزیک ویدیوی جدید مهیار بود. اول به خودم خندیدم. بعد با خودم گفتم: حسرت تئاتر اینم به دلم مونداا (حتی بلیطش رو هم گرفته بودم...)
بعد فکر کردم نکنه حسرت هیئت ستوده هم به دلم بمونه.
این وسط، گیر کردم بین علایقم و چیزی که مدام بهم میگن که نمیدونم پارادوکسه، عجیبه، فلانه...
راستش من همیشه اینو طبیعی میدونستم؛ ولی اینقدر دربارهش شنیدم که کمکم خودمم نسبت به علایقم حس بد گرفتم.
واقعا لازم نیست همهچیز با هم جور دربیاد، مگه نه. حس میکنم خودمم این روزا علایقم رو از بیرون میبینم. اینقدر که قضاوت شدم:)))))
امشب دلم میخواست ساعت 8 برم یه جایی.
به خودم اومدم دیدم 11 و 27 شده و فراموش کرده بودم🙂.