eitaa logo
دانلود
یه جا راننده وایستاد فقط من بیدار بودم. بهش گفتم چرا وایستادی گفت برید نمازه. نمیتونستم اعتماد کنم و چهل نفر بفرستم پایین. هرچی اون دوتا آقایی که باهامون بودن رو صدا زدم بیدار نشدن. پاشدم رفتم کنارشون صداشون زدم که لطفا بیدار شد. آقاعه گرخید. یه عذرخواهی کردم که لطفا برید پایین رو چک کنید نگه داشتن برای نماز. گیج میزد واقعا. رفت پایین دو ثانیه بعد گفت همه چی اوکیه. بعد که رفتیم پایین تا جایی که میشد وضو گرفت و نماز خوند 5 دقیقه راه بود. بعدشم در یه خونه رو زدیم و توو اتاقی که درش توو حیاطشون بود نماز خوندیم.
کاش پاشم برم دانشگاه. کلی کار دارم. همچنان افقیم و دارم خاطره‌های طنزمو مرور می‌کنم.
رسیدیم همه رفتن حرم. ما تا 11 شب نتونستیم بریم چون کار داشتیم. همه گروه ها که اومدن و رفتن اتاقاشون. ما رفتیم حرم. جسر العباس کلی عکس گرفتیم. سه تا، زوج جوون بهم گفتن ازشون عکس بگیرم. یکیشون ایرانی بود. یکیشون عرب بود. اون یکی نفهمیدم کجایی بودن ولی نه عراقی بودن نه ایرانی. دو و نیم سه از حرم زدیم بیرون. سه نفرمون برگشتن استراحت کنن و دو نفرمون تا 5 صبح توو کوچه پس کوچه‌های نجف راه رفتیم و متر کردیم. فرداش بچه‌ها بهم چیز میزای متبرک میدادن که شما نرفتی حرم:)))))) خیلی مهربون بودن وایی.
مردم ده سال توو یه شهر زندگی میکنن آشنا نمیبینن. منه بدبخت هر دفعه میرم بیرون باید آشنا ببینم👹. از شانس قشنگم داشتم احوال پرسی میکردم گوشیم زنگ خورد و یه آقاعه بود که اشتباهی زنگ زده بود. گفتم ببخشید اشتباه گرفتید. بعد این بنده خدا یجوری نگاه میکردااا دلم میخواست دهنم باز کنم یچیش بگم ولی حییییف آدم مودبیم.
وای کاش می‌تونستم گوشیمو پرت کنم از اینجا، بره بخوره توو سر ادم دیگه توو یه شهر دیگه😐🙏🏻
[چای‌نعنا]
حتی👹وقت👹نکردم👹ببرم👹درستش👹کنم👹فردام👹تعطیله👹.
روش کار کردن. درست نمیشه. توو شهر گفتن کسی نمیتونه درست کنه. باید بفرستنش تهران:))))))
داشتم توی اینستاگرام می‌چرخیدم که ویدیوی امشب حسین ستوده رو دیدم. ته دلم گفتم:کاش منم اونجا بودم. ریل بعدی، موزیک‌ ویدیوی جدید مهیار بود. اول به خودم خندیدم. بعد با خودم گفتم: حسرت تئاتر اینم به دلم مونداا (حتی بلیطش رو هم گرفته بودم...) بعد فکر کردم نکنه حسرت هیئت ستوده هم به دلم بمونه. این وسط، گیر کردم بین علایقم و چیزی که مدام بهم میگن که نمیدونم پارادوکسه، عجیبه، فلانه... راستش من همیشه اینو طبیعی می‌دونستم؛ ولی این‌قدر درباره‌ش شنیدم که کم‌کم خودمم نسبت به علایقم حس بد گرفتم. واقعا لازم نیست همه‌چیز با هم جور دربیاد، مگه نه. حس می‌کنم خودمم این روزا علایقم رو از بیرون میبینم. اینقدر که قضاوت شدم:)))))
امشب دلم میخواست ساعت 8 برم یه جایی. به خودم اومدم دیدم 11 و 27 شده و فراموش کرده بودم🙂.
از من به شما نصیحت هیچوقت موهای خواهرتون کوتاه نکنید. سه ساعت موهاشو کوتاه کردم، هرچی یادداشتم و نداشتم پیاده کردم. عین فرشته‌ها شده، وقتی موهاشو گوجه میکنه و چتری‌هاشو میاره توو صورتش انگار از داستانا کشیدیش بیرون. بعد برگشته میگه شبیه بادمجون شدم🍆. البته الان خودشم راضیه‌ها، یسره جلو آینه‌ست ولیخب😒.
دارم میرم یه جای خیلی مهم پس لطفا خیلی برام دعا کنید مثلا الهی به رقیه(س)/صلوات/... برام فوت کنید🤍 ممنونم