بیست روزه منتظر یک اتفاقی بودم. چند روز قبل گفتن که سه شنبه هست، ولی ساعتش مشخص نبود. الان زنگ زده میگه یهویی خبر دادن ساعت نه هست، میتونی بیای؟
خب معلومه که نه عزیزم معلومه که نه.
نمیتونم بیام ولی میتونم راجع بهش غصه بخورم در سطح کلان.
امروز پر بودم از حس و حالای مختلف.
صبح بخاطر یک کار نامهم، کار مهمی رو کنسل کردم و تا چند ساعت پشیمونی بودم با اندکی فائزه.
ظهر بعد عکس گرفتن، گفتم میرم اینا رو میزارم توو کانالم و میگم شیرینی امضای اولین قرارداد قشنگ زندگیم.
عصر سر کلاس سرمو آوردم بالا دیدم داشته عکس میگرفته و خراب کردم عکسشو، پر شدم از خنده.
وسط کلاس پیچوندم تا به جلسه برسم، استرس بودم که مبادا دیر برسم.
جلسه با یک ساعت تاخیر شروع شد و بی نظمی نه تنها روان بلکه تمام وجودم رو خراش میداد و عصبانی بودم و پشیمون از پیچوندن کلاس.
داخل جلسه از صحبتم سوء برداشت شد و فرصت دفاع ندادند، طبیعتا دلخور شدم.
حوالی ساعت 9 تصمیم گرفتیم جلسه رو بخاطر طولانی شدن ترک کنیم، عذرخواهی کردیم و از جلسه خارج شدیم.
داخل دانشگاهشون گم شدیم، گوشیم خاموش شد و کلافه بودم.
سوار ماشین شدیم و مسیر رو اشتباه رفتیم و توو ترافیک گیر کردیم، بی حوصله شدم.
وقتی رسیدیم و نفر سومی به جمعمون اضافه شد، بعد از صحبتا از عصبانیت دستم لرزید.
خاطره تعریف کردیم و از ته دل خندیدم.
خواستم راهنمایی کنم، کمی از تجربیات تلخم گفتم و وسط صحبت بغضم ترکید و اشکام ریخت.
از آغوش باز خدا گفتیم و معجزات اخیر و ته دلم آروم شد.
ساعت یازده شد و یک نفر به اجبار از جمعمون کم شد. دلمون میخواست تا صبح حرف میزدیم. رسیدیم درخونه ، خواستم پیاده شم مهیار پلی شد، نشدنیه مهیار منو یاد چیزای خوبی نمیندازه و پر شدم از حس بد.
حرکت کرد که دور بزنیم تا یه چیز قشنگ پخش کنه که متاسفانه تا بعدی پلی شد اشکم ریخت...
این داستان همچنان ادامه دارد ولی او نای نوشتن ندارد.
این روزا 7، 7ونیم از خونه میرم تا 9 و نیم به بعد. وقتیم میام اینقد خستم که دلم میخواد بخوابم ولیخب کار دارم🙂💔.