این روزا 7، 7ونیم از خونه میرم تا 9 و نیم به بعد. وقتیم میام اینقد خستم که دلم میخواد بخوابم ولیخب کار دارم🙂💔.
امروز خیلی فراز و نشیب داشت. خیلی خسته شدیم. وقتی قیافه یگانه و فاطمه رو میدیدم، یاد شب اول و سوم پیاده روی اربعین میفتادم. قشنگ پیرشون درامده بود:)
مطلقا از ثانیهای که رسیدن تا وقتی برگشتم نان استاپ کار کردن:)))))
نمیدونم سرماخوردگیه یا بدنم خالی کرده.
هرچی که هست، کاش نبود. الان اصلا وقتش نیست.
توو افکارم غرق شده بودم به خودم اومدم دیدم وسط بازارم. فراموش کرده بودم که دانشگاه پیاده بشم.
اوضاع جوری که باورم نمیشه این افتضاحات وجود داره برای برنامهای که از مرداده داریم برنامه ریزی میکنیم و هی کنسل میشه.