آقای میم اینقدر روی مخمه اینقدر روی مخمه که هر دفعه صداشو میشنوم دلم میخواد موهامو بکشم. منی که همه میگن چقدر صبوری چقدر با همه راه میای یجوری امروز واقعا دلم میخواست بزنم توو دهنش.
یه حرف رو صد هزار دفعه تکرار میکنه.
با بچهها دور هم نشسته بودیم، از 4 شهر مختلف. دیدیم هوا خوبه، گفتیم بریم بیرون؟ ساعتها راه رفتیم و لب جدول نشستیم، غر زدیم و احساس سبکی دارم...
حرفامو مینویسم. اول کلیات رو و بعد جزئیات. میندازم توو جعبه سفید و سیاه. قول میدم به هیچکس نگم. جعبه سفید و جعبه سیاه حرفای منو میشنون. همین کفایته.
امروز از اون روزای خیلی شلوغی بود که برنامه ها اینقدر تداخل داشت که هی دور خودم چرخیدم و بخاطر تداخل با دیگری بعضی ها رو هم از دست دادم.
امروز آخر کلاس استاد حضور غیاب میکرد رسید به اسمم، میگه رستمی حال شما خوبه؟ میگم خوبم استاد. میگه امروز ساکت بودی، اتفاقی افتاده؟ میگم نه استاد.
ردیف آخر نشسته بودم که توو گوشی بچرخم، شایدم بخوابم.
تا وسایلم جمع کردم برم بیرون صدام زده شروع کرده صحبت که چیشده امروز سر کلاس ساکت بودی؟ مشغلهای داری؟ اتفاقی افتاده؟
چطور بهش بگم که داشتم اینستا میچرخیدم.