با بچهها دور هم نشسته بودیم، از 4 شهر مختلف. دیدیم هوا خوبه، گفتیم بریم بیرون؟ ساعتها راه رفتیم و لب جدول نشستیم، غر زدیم و احساس سبکی دارم...
حرفامو مینویسم. اول کلیات رو و بعد جزئیات. میندازم توو جعبه سفید و سیاه. قول میدم به هیچکس نگم. جعبه سفید و جعبه سیاه حرفای منو میشنون. همین کفایته.