بهش میگم آخه من چیکارم، من یه راننده تریلی سادم، میخنده میگه همین راننده تریلی ساده با تریلی از رو همه رد میشه.
میخواستم منکرش بشم که دیدم بدم نمیگهها🤏🏼
میدونید چیه؟
سر شب خوابیدم و الان خوابم نمیاد. دست و دلم به درس خوندن و کار کردن نمیره چون میزم بهم ریختهست. نمیخوام جمعش کنم چون حوصله ندارم. حوصله ندارم چون برنامه ندارم و کلافم کرده و برنامه نداشتنم برای اینه که میزم بهم ریختهست. پیچیدست.
بهش پیام دادم که مشورت کنم، سر دوراهی گیر کردم.
پیاما رو رفتم بالاتر، این اواخر خیلی کم صحبت کردیم. یکم که رفتم بالا رسید به بیست و چهارم اسفند ساعت چهار و چهل و دو دقیقه صبح. چقدر همه چیز عوض شده.
حرفم رو اینطور شروع کرده بودم:
" زمان و توان نوشتن صحبتهای بسیار رسمی که برای همگان صدق کند را ندارم؛ برای همین در شخصی برای شما پیام میگذارم... "
الان که میخونم دلم برای خودم میسوزه که تازه پیدا کرده بودم همچین سرمایهای، دوماهی باهاش کار کرده بودم و بووووم تمام شده بود.
بهم گفته بود نگران آینده نباشم، هرجا نیاز بود میتونم رو کمکش حساب کنم.
کمتر از یک ماهی بعدش بخاطر مشکلات منم از اون مجموعه اومدم بیرون. اما الان نفر دوم اون مجموعهم.
میرسم به انتهای پیامی که گذاشته بودم.
" به شما خداقوت میگم و امیدوارم در هر مسیری که قدم میزارید همینقدر تاثیرگذار و موفق و سربلند باشید که ترک اون مسئولیت علاوه بر خودتون، برای کسانی که با شما کار کردند هم بسیار سخت باشد."
امیدوارم منم هروقت قرار باشه از این مجموعه برم باشن کسایی که ناراحت بشن چرا که در کارم خوب عمل کردم.