eitaa logo
دانلود
بهش میگم آخه من چیکارم، من یه راننده تریلی سادم، میخنده میگه همین راننده تریلی ساده با تریلی از رو همه رد میشه. میخواستم منکرش بشم که دیدم بدم نمیگه‌ها🤏🏼
میدونید چیه؟ سر شب خوابیدم و الان خوابم نمیاد. دست و دلم به درس خوندن و کار کردن نمیره چون میزم بهم ریخته‌ست. نمیخوام جمعش کنم چون حوصله ندارم. حوصله ندارم چون برنامه ندارم و کلافم کرده و برنامه نداشتنم برای اینه که میزم بهم ریخته‌ست. پیچیدست.
بهش پیام دادم که مشورت کنم، سر دوراهی گیر کردم. پیاما رو رفتم بالاتر، این اواخر خیلی کم صحبت کردیم. یکم که رفتم بالا رسید به بیست و چهارم اسفند ساعت چهار و چهل و دو دقیقه صبح. چقدر همه چیز عوض شده. حرفم رو اینطور شروع کرده بودم: " زمان و توان نوشتن صحبت‌های بسیار رسمی که برای همگان صدق کند را ندارم؛ برای همین در شخصی برای شما پیام میگذارم... " الان که میخونم دلم برای خودم میسوزه که تازه پیدا کرده بودم همچین سرمایه‌ای، دوماهی باهاش کار کرده بودم و بووووم تمام شده بود. بهم گفته بود نگران آینده نباشم، هرجا نیاز بود میتونم رو کمکش حساب کنم. کمتر از یک ماهی بعدش بخاطر مشکلات منم از اون مجموعه اومدم بیرون. اما الان نفر دوم اون مجموعه‌م. میرسم به انتهای پیامی که گذاشته بودم. " به شما خداقوت میگم و امیدوارم در هر مسیری که قدم میزارید همینقدر تاثیرگذار و موفق و سربلند باشید که ترک اون مسئولیت علاوه بر خودتون، برای کسانی که با شما کار کردند هم بسیار سخت باشد." امیدوارم منم هروقت قرار باشه از این مجموعه برم باشن کسایی که ناراحت بشن چرا که در کارم خوب عمل کردم.
ذهنم شده مثل اینستاگرام. تا به یه چیزی فکر می‌کنم توو خوابم میاره اونو.
محبوبم کجایی که اولین گل نرگس امسال رو بهم هدیه بدی.
36 ساعت اخیر از قشنگ‌ترین ساعات پاییز بود. میتونم ساعت‌ها بهش فکر کنم و لبخند رضایت بزنم. خستم؟ خیلی. کار کردم؟ خیلی خیلی زیاد. گریه کردم؟ بله. غصه خوردم؟ زیاد. خندیدم؟ از ته دل. آسیب دیدم؟ چندین زخم دست و شکستن ناخن پا. خوابیدم؟ خیلی کم.
[چای‌نعنا]
36 ساعت اخیر از قشنگ‌ترین ساعات پاییز بود. میتونم ساعت‌ها بهش فکر کنم و لبخند رضایت بزنم. خستم؟ خیلی
دیشب رفتیم هیئت دانشگاه بعد تا دیروقت توو حیاط نشستیم. ساعت دوازده و نیم شام گرفتیم. بعد اومدیم دیدیم سرپرست در رو بسته. از پرده‌هایی که باید شسته میشد به عنوان بالشت و از پارچه مشکی که برای سیاه پوش کردن فاطمیه بود به عنوان پتو استفاده کردیم( و تا صبح یخ زدیم). از 7 و نیم صبح پاشدیم و تا 2 و نیم ظهر کار کردیم... دوستم که درسش تمام شده بود رو بعد از یک سال و نیم دیدم. و کلی جزئیات جالبناک.