صبر است مرا چارهٔ هجرانِ تو لیکن
چون صبر توان کرد که مقدور نماندست؟
در هِجرِ تو گر چشمِ مرا آبِ روان است
گو خونِ جگر ریز که معذور نماندست
دوری و اما صبوری میکنم بر دوری ات؛
صبر ایوب میخواهد طاقت این دوری ات…((:
با روی همچون ماه خود، با لطف مسکینخواه خود
ما را تو کن همراه خود، چیزی بده درویش را
چون جلوه مه میکنی وز عشق آگه میکنی
با ما چه همره میکنی چیزی بده درویش را :)
این عشق، ای خدا چیست؟
قاتلِ دل سوختگان کیست؟
از دردِ فِراق،جان ها گِرفتَست
هم دَرد است و هم دَرمان، چه دردیست؟