غروب شد ، شمعدانیها را آب دادم ، طاقچه را تمیز کردم ، دو فنجان چای ریختم ؛ سپس نسیمی وزید . . شاید تو باشی.
پس از رفتنت دیگر نفس نکشیدم ، نمیخواستم عطر نفس هایت از ریه هایم بیرون رود ؛
در نهایت ، همه از هنر عشق پروانه به شمع گفتند ؛ اما کسی هم اشکهای شمع را دید ؟
گر نیمه شبی مست در آغوش من افتد ،
چندان به لبش بوسه زنم کز سخن افتد . . .
-ملک الشعرای بهار
و ناگهان همهچیز بوی خداحافظی گرفت . . . میدانی ؟ دیگر چشمانش آن اشتیاق همیشگی را نداشت ، لبخندهایش طعم تلخی میدادند و دستانش دیگر با دستانم آشنا نبودند.