و او رفت، مثل رؤیایی که قبل از بیدار شدن محو میشود. و من بیدار شدم با قلبی خالیتر از شب.
سکوت میکرد و افکارش مغزش را میخراشیدند؛
حرف میزد و هیچکس حرفش را نمیفهمید.
عشق مانند آدمکشی که در گوشهی تاریکی از پس کوچهای ناگهان قد علم کند
ناگهان در دلمان شعلهور شد و به آتش کشیدتمان.
آنگونه که صاعقه بر سر کسی فرود میآید، یا خنجری سینهی کسی را میشکافد...